سرمقاله

انبان خالی از نخبگان

علیرضا صدقی

محمدعلی محمدپور-امشب هم تا آمدم قلیان را چاق کردم و روی تراس نشستم، مثل هر شب پیدایش شد. داشت سبیل هایش را تاب می داد. چهره اش درهم مالیده بود. یک دسته از موهایش که همیشه از چپ به راست قرض می داد روی سرش سیخ شده بود. گفتم: «چرا این قدر بهم ریخته ای؟»
دستی به موهای سرش کشید و با همان دسته مو، وسط سرش را پوشاند. نشست کنارم. لوله ی قلیان را دادم بهش، پُک عمیقی کشید و گفت: «زنم، داره عروس میشه.»
در زغال های قلیان هوایی دمیدم و گفتم:«واست مهمه؟»
دود را که از لای دندان های زردش بیرون می داد، گفت:«هیچی بدتر از برزخ نیس. آدم تکلیفش با هیچی مشخص نیس.»
راست می گفت. برزخ یعنی پادرهوا بودن.تازه نسبت به همه ی میت های دیگر مجموعه او پادرهوا تر هم بود. هم گرسنه و فقیر سیر کرده بود و هم مشروب خورده بود. هم جهیزیه تازه عروس داماد، داده بود و هم زنش را کتک زده بود. هم مدرسه ساخته بود و هم ترک روزه و زکات کرده بود. فرشته ی مسئول نوشتن اعمالش هم یکبار بهش گفته بود:«بابا تو دیگه کی هستی حشمت خان؟» و حالا خسته بود. خسته تر از همه میت های آرامستان بستان آباد. تقریبا در این سه چهارسالی که خادم مجموعه بودم هر شب عادت داشتم آخرشب روی تراس جلوی اتاقم قلیان بکشم و درد و دل میت های مجموعه بستان آباد را گوش کنم. و حالا حشمت خان این میت سبیلوی درشت هیکل داشت با من قلیان می کشید و از زنش می گفت. گفت:«وقتی گرفتمش فکر کردم واسه همیشه مال منه ولی انگار نبود. از من به تو نصیحت تو اون دنیا هیچی مال خودت نیست» داشتم فکر می کردم که راست هم می گوید. داشتم به تنهایی ام فکر می کردم. به همه چیزهایی که مال خودم نبودند و از من گرفته شده بودند. در این لحظه حاج احمد از دستشویی درآمد و همان طور که دست هایش را با پشت شلـوارش خشک می کرد، گفت:«تو رو خدا یه دونه آفتابه دیگه هم تو دستشویی بذار، یه عمر تو دنیا دلم صاف نشد، بذار اینجا خودمو اونقدر بشورم تا پاک شم.» حشمت خان رو به حاج احمد گفت:«زنم داره عروس میشه. میگی امشب برم تو خوابش؟»
حاج احمد گفت:«بری تو خوابش که چی بشه؟ خودت که به درک رفتی بذار لااقل اون بدبخت زندگی شو کنه» این را گفت و رفت و در تاریکی قبرها گم شد. حشمت خان گفت:«منم برم کپه ی مرگمو بذارم. امروز بهشت برزخی بودم فردا نوبت جهنممه، کلی کار دارم» آخرین پُک را کشیدم و قلیان را خواستم جمع کنم. حشمت خان همین طور که داشت می رفت، گفت:«راستی این چراغ سردر خونتم شب ها خاموش کن راست میفته تو چشام، نمی تونم راحت بخوابم!»


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام