EBTEKAR NEWSPAPER
شنبه, 02 شهریور 1398   Saturday 24 August 2019

سرمقاله

برچیده شدن فساد نیازمند توافق اجتماعی

محمدعلی وکیلی

دکتر سعید نیاکوثری-تاریخ فرتوت و خسته از ظلمت بیدادی که چهره بشریت را به پنجه ظلم می خست و مغبون و مغموم از تاریکی وهمناک شعله های سرکش جهلی که معنای انسانیت را در کام شرور خویش می بلعید و خرمن باورهای متعالی را در زبانه های حقارت قابیلی می سوزاند،چشم به راه فرخنده پیک سحری بود که میدانست از مشرق ام القری طلوع خواهد کرد و ناسوتیان خاک را به ملکوت افلاک معراج خواهد داد...
...کجاوه زمان لبریز اندوه بی پایان یتیمان پابرهنه بود و آه جانکاه بیوگان داغدیده...بانگ مرگبار زاغان وحشی، ناقوس مرگ خاموش بردگانی بود که زیر شلاقهای ستم اشرافیت هُبلی، جان می باختند و مرثیه دردناک دخترانی که در گریز از سرنوشت شوم زنده به گورشدن، اندک امیدشان روشنای انسانیتی بود که در مجمر دلهای سنگین زیر تندر طوفان عقلهای جمودین خاموش می شد و کمند ِآخرین تقلایشان برای حیات با تیغ آهیخته تعصب جاهلی،پاره می گشت...
ام القری زیر چکاچک شمشیرهای آبدیده نامردی ها و هجوم وحشیانه غارتگری ها ،خسته از حاکمیتهای مشئوم اجدادی و بیزار از پرستش های جاهلانه لات و عزّائی،لبریز انتظار میلادی بود در طایفه مستعربه بنی هاشم که سالها ریاست مکه را عهده دار بودند.مردانی که شرافتشان به پاکی درون بود و اصالتشان به نجابت انسانی و روزگاری دراز به سقایت و رفادت و سدانت خانه حق،حرمت بداشتند و به نجابت و امانت شهرت...
...آمنه (س) دیده به راه قدمهای نوزادی دوخته بود که شاهین قضا،سایه پدر از او دریغ داشت و قلم تقدیر گرد یتیمی را بر سیمای لطیف کودکانه اش ترسیم کرد...شبستان تنهایی او لبریز آوای ملکوت بود و مشحون رایحه بهارانی که در پرنیان باد می پیچید... جهان اما چه بی تاب،مبهوتِ بر دمیدن آفتاب پر فروغ رخساره احمدی و مسحور شکفتن بوستان لطف سرمدی...جام نقره فام آفرینش کام تلخ بشریت را به جرعه های پیاپی از شراب رحمانی و باده ناب زلال عرفانی گوارا میکرد عینًا یشرب بها عباد الله یُفَجِّرونها تفجیراً و انسانیت خاموش را به هل اَتی علی الانسان،بشارت میداد...نوید رحمت رحمانیت حق از کارگاه باشکوه آفرینش بر میخاست... آذرگشسب پیر هزار ساله را پیش حضور مقدسش،شرم وجود تاب برید و خاموشی گزید... و طاق عظیم کسروی به پابوسی قدمهای معمورش، ایوان به ویرانی سپرد و کنگره در هم فروریخت ... مهر خاتمش، طلسم منحوس افسونگران پیر را باطل کرد و صلابت ایمانش پای ظلمت تالان غارتگران را زنجیر ...آری مهر تابان الهی، آفرینش را رحمتی بخشید و شکوه لایزال سرمدی،جهان را شوکتی...ربیع بدیعی بردمید که سرزمین بطحاء را مهبط وحی الهی کرد و کان بشری را مخزن اسرار ربانی...
هم او که مکتبش، عمارها پروراند و شکیب صبر ایوبی اش، مقدادها...شعاع کانون مهرش تا بدانجا که بشریتی به بلندای تاریخ به ارادتش قامت دو تا کرد و اُستن حنانه را بی تاب فراق ... چه دلها که بیقرار مودتش گشتند و چه جانها که مجذوب جذبه های معرفتش...چه اندیشه ها که بی تاب زمزم کمالش شدند و چه قلبها که حاجی هفت سعی صفا و مروه اش...قلم های فصیح از وصف بزرگواری اش عاجزند و زبانهای بلیغ در مدح سیرت ربانی اش قاصر... شفیع الوری و امام الهدی که صیت کمالش حصار زمان را در می نوردد و حسن سیرت جمالش جغرافیای مکان را... افواه عالم به اقرار رسالتش زبان گشایند و اسماع عالم به اطاعت امرش گوش سپارند... ژرفای زلال وجودش تشنگان وادی دوست را بی تاب جرعه بلا کند و ردای سخاوتش شیفتگان دولت یار را کسوت الله پوشانید ...معرّج لیله الاسرای و صفوت سدره المنتهی...
آری هنوز از پس هزاره های بلند تاریخ،در سواد آمد و شد کاروانهای بشری و در روزگار پر تشویش عبور پر خاطره و مخاطره عصرها و نسلها،طنین گامهای پر صلابت مردی امی،از پس کوچه های پر پیچ و خم زمان به گوش میرسد... قدمهای زخمی مردی که در نجات بشریت از چنگال جهل و بی عدالتی خون ها به دل داشت و تبسم به لب و زمزمه دعایش ان لم یکن بک علیّ غضب فلا ابالی... آوای دلنشین آزادی و آزادگی و فرمان کوبنده قیام در برابر قدرتهای ظالمانه فرعونی و گسستن زنجیرهای عبودیت طاغوتی و از جان گذشتن در راه عدالت که از حنجره آسمانی اش می تراوید،هنوز از پس قرنها در گوش زمان تکرار می شود... این است مسلک بزرگ مردی که در مکتب حراء مشام جان به رایحه وحی تازه داشت... طبیب دوار بطیه که کوله بار رحمتش لبریز مِشک مرهم بود و داغ وَسَم، دلهای زخمی را مرهم بود و روحهای دمل گرفته طاغوتی را وَسَم... بشیر و نذیر... رحمت للعالمینی که بر سریر رحمانیتش،طشت خاکستر یهودای پیری را به سبوی مهربانی و اکرام لبریز گوهرهای اجلالی کرد، سنگ سراچه قلبش را به الماس لطف بسود تا چنان شرمنده کرامت آئینش شود که از خجلت و حیا، لب به توحید گشاید و قامت روح به جامه مسلمانی بیاراید... در میانه جنگ احد،زخمی از شتاب همرزمانی که فرمانش را ناشنیده گرفتند،دست به آسمان برداشت و لب به دعایشان گشود که اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون...دلش بی تاب هدایت بشر بود و اندیشه اش بیقرار سعادت ایشان، آنچنان که خطاب آمد فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفا... آری محمد(ص) رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار ،رحماءُ بینهم ... شمشیرش در مبارزه با ظلم و ستم آهیخته و بر کشیده بود و خوان کرمش بر دلهای شوریده و جانها درد عشق کشیده،گسترانیده...خرد به شاگردی اش زمین ادب بوسد و عقل به غلامی اش تیه عزلت برگزیند...پادشاهان عالم پیش جبه کرامتش کلاه سروری بر زمین نهند و اطیاب طیب بشر،بر آستان خلق و کرمش،زانوی تکریم ...بارقه های مهرش آنچنان فروزان که سرمد ازلی به وصفش جبرائیل را بخواند و آیت مبارک: انک لعلی خلق عظیم نازل فرماید.....
ریاحین بخش باد صبحگاهی ، کلید مخزن گنج الهی...
...محمد (ص) آمد تا کینه ها از دل بزداید و قلبها را به مهر و گذشت بیاراید...ماهتاب مشیّد جمالش بر تاریکنای جهلی تاخت که عصیان پلیدش،پیکره دردمند انسان در بند تبعید را می خست...او در کویر تفتیده بطحاء؛آنجا که انسانیت معصوم متاع قلیلی بود و رذالت مشئوم جوهره ای شریف؛از بلندای روحش و ژرفای متانت وجودش،بر دیوارهای مکدر زمان، نقشی جاودانه و ماندگار از روشنای شرافت،بزرگی،انسانیت و ابدیت بایسته بشریت بیافرید. سجایای اخلاقی اش هر قلم نگارگری را به ترسیم سیمای آسمانی اش ترغیب نماید و کرامت ذاتی اش،اندیشه های پویا را به تکریم فرا خواند...آوای توحیدی که از نای وجودش برخاست ،تکبیرهای احد ،احد بلال ها گردید و پشتوانه ایمان یاسرها...سبوی صبوری اش جوهره صلابت عمارها شد و ایمانش شعله های افروخته عشق تمّارها...این است عظمت تاریخ اسلام که پس از هزار و چهارصد دلهای مشتاق را به خود می خواند و اندیشه های حقیقت جو را به کنکاش و پرسش بر می انگیزاند... ،کمیل ها می پروراند و عاشوراها می آفریند .... و اینک ندبه به ندبه و آدینه به آدینه چشمها را نمناک انتظار ظهور دولت کریمه ی قائم آل محمدش (ص)می کندکه تعزُّ بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله...
... و به راستی کیست که جان در مکتبش بپروراند و از صهبای دولتش، جام معرفت بر گیرد، اما دل در مجمر تولایش نگدازد؟جویندگان طریق وصال سرگشته وادی حیرانش باشند و دل باختگان مسلکش، دل خستگان شولای مراد، مریدانش شهیدان راه خدایند و اسیرانش دلهای بی تاب شفا...به نخچیر مهرش چه دلها به دام است و به کمند احسانش چه اندیشه ها گرفتار...بدر منیرش هفت آسمان را روشنی افروزد و دست کریمش هفت اقلیم عشق را آبادی...


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام