EBTEKAR NEWSPAPER
جمعه, 01 شهریور 1398   Friday 23 August 2019

سرمقاله

عیدی برای زدودن ناهنجاری‏ها و تهدیدها

سیده فاطمه ذوالقدر

دکتر سعید نیاکوثری-خلاصه کردن زندگی هنرمندان،به تاریخ تولد و وفاتشان و اهتمام در باز شناسی آثار ایشان هرچند در جای خویش نیکوست اما تمام نیست.میراث واقعی هنرمندان راستین،اندیشه های ژرف ،خرد متعالی و روح سخاوتمند آنهاست که چشمه های فیاض کمال را در وجودشان می آفریند و انگیزه پایمردی شان در مسیر پر رنج و محنت  آفرینش های هنری و پروراندن اندیشه های لطیف انسانی در فرهنگستان ادب و هنر می گردد. آثار هنری هر هنرمند زبان گویای درون او و فریاد خاموشش بر دردهای عظیمی است که جانش را می گدازد و تابش را می رباید.ذوالفنون از تبار همان مردان آزاده و سرفراز بود که زخم بر دل داشت و زخمه بر ساز و عجبا که هر کجا چرخ روزگار نامرادتر و شلاق جفا بی رحمانه تر بر او تاخت ،نغمه هایش لطیف تر و آفرینش هایش بدیع تر .... و این تکرار گریز ناپذیر،سرنوشت جانسوز هنرمندانی است که غنای هنری خویش را پاس داشته  و جوهره گران سنگ  اندیشه های نغز خود را از زنگار شوم تملقات پاک نگاه داشته اند.
آغاز آشنایی ام با او به آغازین سالهای دهه پنجاه باز میگردد سالهایی که با رضوی سروستانی اجراهای هنرمندانه ای داشتند .آن روزها مضرابهای چالاک زنده یاد مشکاتیان و نغمه ی تصنیفهای پایور چندان مرا مجذوب خویش و مسحور آوای دلنشین سنتور میکرد که هرگز خیالم راهی جز به آموختن آن نمی برد چه رسد به سودای پنجه کشیدن بر تارهای نازک سه تار که گیسو افشان ،بیداد را به بسته نگار و جامه دران  را به دیلمان می پیوست...  بهار انقلاب در بهمن 57 شکفت اما موسیقی را از آن بهار جز جام شوکران نصیب نبود.روزگار موسیقی و هنرمندانش در کشاکش حلال و حرامها و تفوق  تحجر بر تدبر تاریک می نمود... ذوالفنون را اندیشه جلای وطن قوت یافت تا هر انچه دارد بفروشد و غبار غربت را بر شلاق محنت برگزیند... اما از کرانه های جغرافیای ایران چندان فاصله ای نگرفته بود که شعله های عشق وطن مجمر جانش  را بیفروخت و شوق رفتن از او بربود اما دیگر توان مالی اش او را رخصت نمی داد تا در تهران سکنا گزیند. سرمای سوزناک گوهر دشت کرج چشم به راه او بود و روزگار پر محنت دیده به انتظارش... اما ذوالفنون را مناعت طبع افزون تر از آن بود که بخواهد جوهر هنر را به حراج مکنت بگذارد... تقدیر چنین بود تا او نیز همچون دیگر هنرمندان راستین، شلاق ستم کج اندیشان  و بیداد بی تاب کننده کینه ورزان به جان خرد  اما چراغ هنر خاموشی نگیرد... هر چند آن سالها درد هنرمندان هرچه بود تنگنا بود و کم لطفی... و هنوز پرونده سازی های کذب و  خاکستر نشین کردن هنرمندان باب نشده بود... زنجیرهای تعصب فرصت اجراهای زنده و پر شور را می گرفت اما بازار تهمت و افترا افتتاح نشده بود... اندیشه تحریم موسیقی هرچند محدودیت زا بود اما خانمان بر انداز نبود... کافی بود اندیشه ای روشن داشته باشی آنگاه از دل تاریکی ها چنان فروغی می افروختی که  حتی دگم ترین اندیشه ها نیز در پایت به زانو در می آمدند... همانگونه که ذوالفنون در تاریکنای شبهای تاری که موسیقی را احاطه کرده بود ،با ایمان به هنرش و اقتدا به مضرابهای ساده اما پر احساسش،اندک اندک،جمع مستان را خلق کرد  تا بدانجا که همانهایی که موسیقی را به اسارت تحریمهای دگم مذهبی  برده بودند، روزهای جمعه بدان چنگ می آویختند تا مردم را بر سر شور آورند و به نماز جمعه صلا دهند...  هیچ کس باور نمیداشت کلاس کوچک آقای بهارلو  در طبقه فوقانی  مبل فروشی  ،در سکوت یغمایی زمستانهای سردی که موسیقی را به کام خاموشی فرو می برد،بهاری را بپروراند که  نغمه هایش جاودانه ترین آوای موسیقی ملی گردد آن هم در سالهایی که  جنگ سایه های شومش را بر تمام کشور گسترده بود و آژیر های خطر بمبارانهای هوایی امیدها را به مسلخ ناکامی کشانده بود، به ناگاه سحر پنجه های هنرمندانه ذوالفنون در طلیعه فروردین سال 65 ،گل صد برگ را بر شاخسار موسیقی ملی  شکفت و کلک خیال انگیزش را  در ترآهنگ بیات ترک، مثنوی مهربانی را تعریف کرد و نغمه های خسروانی را تا روح الارواح برد...و در اندک زمانی که از آفرینش آن گذشت  هر آنکه مهر موسیقی ملی در دل  داشت گل صد برگ را به مهر برچید و به یادگار هدیه داد... در روزگاری که تمام استغنای متعصبین به آهن ربا کشیدن روی کاستها خلاصه می شد مبادا مردم بهشت را به جهنم موسیقی بفروشند،در آن سالهایی که ویدئو ها لای دستمال سفره از این خانه به آن خانه حمل می شد  و قصه سه تارهای آستینی جلال آل احمد به عینه  حادث  ابداعات بی نظیر ذوالفنون در ساخت گلواژه های موسیقی و متدهایی که برای سه تار خلق می نمود سه تار را چنان به زیبایی در چشم صاحبان ذوق وهنر بیاراست که حتی آهن ربا به دستها هم لب به تحسینش گشودند. سبک نوازندگی او موجب شد تا قطعات در عین روان بودن و سادگی دلنشین و هنرمندانه باشد. تکنیکهای او و چالاکی مضرابهایش تحسین برانگیز بود اجرای هنرمندانه ای که با استاد شجریان در حاشیه هفته بزرگداشت حافظ داشت(سال 67) به اتکاء تجربه و مهارت خویش چنان چابک پیش تاخت که استاد شجریان مشحون رندی این پیر سالک خود را به موج دریای احساس او سپرد.ترنم باران او حکایت از دولت عشقی داشت که مجنون وار، آتش در نیستان وجودش را با مثنوی شیدایی در هم  می آمیخت و می دانست در روزگارانی پس از او همراه باد صبا می آید همچون پرندی که در میان دانه های مروارید بر سیم آخر نواخت... آری دردهایی که بر حدّتش جز خاموشی چاره ای نیابی و غم هایی که بر آزارش جز سکوت... تنهایی هایی که هیچ جمعیتی نتواند  آن را از تو بازستاند و اندیشه ای که هیچ قلمی نتواند آن را بنگارد...احساسی که دم به دم  زیر حقارت حقیرانه دلهایی که به کینه عادت دارند و به ستم  زنده اند... کمرهایی که از بیداد بی ریشه های برمسند نشسته، چون شاخه های ترد که زیر حجم انبوه برف شکیب نیاورند... تلخی زحمتهایی که در چشم تنگ حسودان نگنجد و  بر باد رود...اینها درد هنرمندانی است که لب به دندان گزند و بغض در گلو بشکنند ... اشک در دل فرو ریزند و لب به تبسم بگشایند... تعصبی که روزگاری  تازیانه تحریمهای افراطی اش دل هنرمندان را می خست اینک  محیلانه با  پرونده سازی های کذب و زیر لبخندهای موقرانه آنها را بر تلی از خاکستر می نشاند ... تو ای چنگی چه دلتنگی بزن آهنگی... ذوالفنون  28 اسفند سال 1390 در آستانه بهاری که بی نشاط  آمد  با زمستان همسفر شد... ذوالفنون زیبا اندیش بود و  ژرف خرد،مناعت طبعش ستودنی بود،ملودی هایش لبریز احساسی بود که از عمق وجودش بر می خاست،سالنهای اجرای بسیاری در داخل و خارج از کشور هنرنمایی های او را به یادگار دارند... 


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام