EBTEKAR NEWSPAPER
شنبه, 01 مهر 1396   Saturday 23 September 2017

سرمقاله

درس های نیویورک

محمدعلی وکیلی

علیرضا صدقی، الهام عدیمی: شخصیت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی ابعاد و ویژگی‌های خاص و منحصربفردی دارد. حضور بیش از چهار دهه در عرصه مسئولیت‌های اصلی نظام و تصمیم‌گیری‌های بهنگام و گاه مخاطره‌آمیز او در حوزه هایظ مختلف سیاسی، اقتصادی، نظامی و اجتماعی، آثار و پیامدهای بسیاری دارد که می‌تواند محل طرح و گفت‌وشنود باشد. یکی از ابعاد پیچیده شخصیت او حضور در صحنه جنگ هشت ساله ایران و عراق بود. آیت‌الله هاشمی از همان سال های اولیه جنگ به عنوان یکی از مهم‌ترین چهره‌های سیاسی ـ نظامی ایران وارد عرصه منازعه نظامی ایران و عراق شد و توانست هدایت و رهبری استراتژیک آن را به دست بگیرد. دستاوردها و صحیح و خطای آیت‌الله در این صحنه چنان است که نمی‌توان به سادگی از کنار آن عبور کرد. بی‌شک آیت‌الله هاشمی رفسنجانی تاثیرات شگرف بر سرنوشت جنگ ایران و عراق داشت. بسیاری او را منجی و پایان‌دهنده جنگ می‌دانند و عده‌ای دیگر به عملکرد هاشمی در دوران جنگ، انتقادهایی جدی دارند. چند و چون تصمیم‌گیری‌ها و برنامه‌ریزی‌های آیت‌الله هاشمی در جنگ ایران و عراق را با «سردار محسن رشید» پژوهش‌گر تاریخ جنگ ایران و عراق و رئیس اسبق «مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ» سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به گفتگو نشسته‌ایم. او با ارائه تاریخچه‌ای از پیشینه هاشمی رفسنجانی به طرح مباحثی تازه و بدیع در این زمینه می‌پردازد.
پرده اول
صبغه و سابقه آقای هاشمی در مساله نظامی
مرحوم هاشمی رفسنجانی از چه زمانی به طور مستقیم به جنگ ورود کردند؟ و ورود ایشان به این حوزه چه دلیل یا دلایلی داشت؟
جنگ ایران و عراق از نیمه دوم سال 1359 آغاز شد و آیت‌الله هاشمی در سال 1362 به فرماندهی جنگ راه یافت. البته این به معنای عدم آشنایی آقای هاشمی با مسائل جنگی نیست. نحوه شکل‌گیری سپاه پاسداران نشان می‌دهد که هسته اولیه این سازمان را عناصری با سابقه مبارزات مسلحانه با رژیم پهلوی تشکیل دادند. گروه‌هایی مانند امت واحده، توحیدی بدر، توحیدی صف، فلاح، فلق، منصورون و موحدین هسته اولیه سپاه را تشکیل دادند. چهره‌هایی مانند رضایی، شمخانی، رشید و رحیم صفوی هم از همین جریان‌ها رشد کردند. حال ملاحظه کنید که سابقه مبارزاتی این گروه‌ها به چه زمانی باز‌می‌گردد! حداکثر سابقه فعالیت این گروه به اواسط دهه 50 و حدود سال 1354 می‌رسد. این در حالی است که سابقه مبارزه مسلحانه آیت‌الله هاشمی ریشه در سال‌های دهه 40 دارد. شاهد این مدعا هم خاطره‌ای است که طی روزهای گذشته آقای بادامچیان مطرح کرده است. موضوع تامین سلاح برای مبارزان موتلفه اسلامی از جمله اقداماتی است که نشان می‌دهد آقای هاشمی رفسنجانی در حوزه مبارزات چریکی و مسلحانه سابقه‌ای طولانی داشت. این سابقه حتی از فرماندهان سپاه هم بیشتر بوده است. حال بگذریم از برخی تخطئه‌ها در مورد آقای هاشمی که عمدتا از طرف جریان آقای مصباح یزدی مطرح می‌شود. این‌که مرحوم آیت‌الله هاشمی را به طرفداری از منافقین متهم می‌کردند، از دو جهت قابل برررسی است. نخست اینکه چون خود آقای مصباح در دوره پهلوی مبارزه با شاه را رها کرده بود و آن را جایز نمی‌دانست. مرحوم آقای هاشمی هم در مصاحبه‌های اخیر خود چندین بار بدون ذکر نام به این موضوع اشاره کرده بود. به نظر می‌رسد تخطئه آقای هاشمی از سوی جریان آقای مصباح شاید به این دلیل باشد که کارنامه گذشته خودشان را تطهیر کنند. موضوع دوم هم در ارتباط با همین تطهیر عملکرد شخصی است که لطماتی جدی بر ساختار و سابقه چهره‌های ارزنده نظام وارد می‌کنند. منافقین عنوانی است که بعد از انقلاب به سازمان مجاهدین خلق داده شد. باید توجه داشت که مرحوم شهید مطهری، مقام رهبری و بسیاری دیگر از شخصیت‌های برجسته نظام با اعضای این گروه پیش از انقلاب ارتباط داشتند. با این اوصاف چطور آقای مصباح همکاری آقای هاشمی با این سازمان را در قبل از انقلاب مخدوش می‌کند؟ اینها سوءاستفاده‌هایی است که این روزها می‌شود و تخطئه‌ها و تحریفاتی است که در تاریخ تنیده شده و خدا می‌داند بعدا چه از آب در می‌آید. از دیگر ویژگی‌های آقای هاشمی سعه‌صدر، هوش و صبوری ایشان بود. این سه مشخصه در کنار روحیه نظامی‌گری، از هاشمی یک عنصر برجسته ساخت. در واقع آقای هاشمی زمینه اینکه به یک عنصر نظامی ارزشمند تبدیل شود را پیش از انقلاب کسب کرده بود. منتها سطح نظامی ایشان از سطح استراتژیک پایین تر نیامد.
پرده دوم
پیروزی انقلاب تا فتح خرمشهر
آقای هاشمی در حدفاصل پیروزی انقلاب تا فتح خرمشهر، چه فعالیت‌هایی را در زمینه‌های سیاسی و نظامی به انجام می‌رساند؟
در 19 ماه نخست پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کشور درگیر جنگ نبود. در حقیقت جنگ از ماه نوزدهم آغاز شد. اما در همین دوران شرایط کشور بسیار امنیتی بود. امنیت و جنگ هم با همدیگر خواهرخوانده هستند، یعنی حفظ امنیت با دفاع از سرزمین به لحاظ مفهوم و حوادث شباهت‌های زیادی با هم دارند. ابتدای انقلاب که هنوز حادثه‌ای رخ نداده و نهادها خودشان را پیدا نکرده بودند، ترورها آغاز می‌شود. جالب آن‌که آقای هاشمی هم در لیست اولین ترورها قرار دارد. تروری که با شهید قرنی آغاز شد، به آقای مطهری رسید و دامنه آن به مقام رهبری و آیت‌الله هاشمی رسید. طی این دوران که شرایط چتر امنیتی بر کشور گسترده بود، آقای هاشمی یکی از هدف های جریانات ضد امنیتی قرارداشت.
ترورها توسط سازمان فرقان آغاز شد، یعنی همان گروهی که بعدا ارتباط یکی از عناصرشان به عوامل غربی مشخص شد. ولی آقای هاشمی که در زندان‌های شاه با گروه‌های مسلح زندگی کرده بود و از وابستگی فکری سازمان چریک های فدائیان خلق و تمایلات مجاهدین خلق به مارکسیسم و ‌شوروی و قوف داشت، براساس همین سابقه ذهنی، تصور می کرد که ترورها توسط جریان چپ شوروی گرا آغاز شده است و به همین دلیل در سخنرانی که در مراسم تشییع شهید مطهری داشت، چپ مسلحی را که در ذهنش می‌شناخت مورد هجوم قرار داد. ولی بعدا امام با تذکر این مسئله که اینها چپ امریکایی هستند، زاویه نگرش آقای هاشمی را اصلاح کرد و فرمود اینها چپ آمریکایی هستند؛ از آن به بعد آقای هاشمی با ادبیات دیگری درباره تروریست ها استفاده کرد.
از 31 خرداد 1360 که سازمان مجاهدین (منافقین) وارد فاز مسلحانه شدند، شخصیت‌هایی مانند بهشتی را به همراه 72 شخصیت کشوری ترور کردند و آقای خامنه‌ای را نیز ترور کردند و رئیس جمهور؛ رجایی با نخست وزیرش باهنر را به شهادت رساندند. نیز مردم کوچه و بازار را به اتهام طرفداری از نظام جمهوری اسلامی و با هدف ایجاد رعب و وحشت در بین مردم، به منظور ایجاد فاصله بین مردم و حاکمیت، به خاک و خون کشیدند، محور سامان به امور کشوری و کشورداری به دست آقای هاشمی افتاد. یعنی بعد از پشت سرگذاشتن فضای امنیتی سال های اول انقلاب، چیزی شبیه جنگ شهری در پایتخت بروز کرده بود و فضای داخلی تفاوت چندانی با جبهه های نبرد علیه دشمن خارجی نداشت. در چنین فضایی‌ کشورداری به عهده آقای هاشمی افتاد، بعد از شهادت رجایی، آقای خامنه ای را برای نامزد شدن در انتخابات ریاست ترغیب کرد و به رغم اینکه امام مایل نبود روحانیت در مقام اجرایی قرار بگیرد، امام را قانع کرد که بپذیرد روحانیت به صحنه اجرایی کشور ورود پیدا کند.
تا قبل از شهادت دکتر بهشتی، وی شخصیت دوم کشور بعد از امام شناخته می شد، اما بعد از شهادت بهشتی در هفته اول تیر ماه 1360، این هاشمی بود که دوم شخص کشور بعد از امام به حساب می آمد. یعنی از تیرماه 1360 بار مدیریتی هاشمی بسیار فزونی یافت، در حالی که هجوم سراسری ارتش متجاوز عراق از 31 شهریور 1359 آغاز شده بود. اما از آغاز جنگ تا 21 خرداد 1360 بنی صدر فرماندهی جنگ را برعهده داشت. لیکن با برکناری بنی صدر و افزایش مسئولیت هاشمی در مدیریت کشور، بار سروسامان بخشیدن به شورای عالی دفاع نیز به دوش اقای هاشمی افتاد.
از قضا فرمان امام برای شکست محاصره آبادان که به ارائه طرحی از سوی سپاه به شورای عالی دفاع منجر شده بود، روی زمین مانده بود و بنی صدر در دوران فرماندهی خویش نتوانسته بود که آن طرح را به نتیجه برساند، امام بلافصله بعد از تغییر در ساختار شورای عالی دفاع، طرح سپاه با مدیریت هاشمی به نتیجه رسید و مقدمات عملیات ثامن الائمه که به شکسته شدن محاصره آبادان منجر شد، تحقق یافت.
بدین ترتیب اگرچه جنگ از شهریور 59 آغاز شده بود ولی تا قبل از برکناری بنی صدر فرماندهی با ایشان بود ولی بعد از برکناری هدایت شورای عالی دفاع ابتدا به عهده آقای هاشمی قرارگرفت و بعد از شکسته شدن بن بست در جنگ تا فتح خرمشهر، عملا تقسیم کاری بین قوای کشوری و لشکری صورت گرفت. لذا شما مسئولان کشوری را در فضاهای لشکری نمی‌بینید و به عبارت دیگر پس از برکناری بنی‌‌صدر و آغاز جنگ‌های داخلی توسط سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، عملا یک تقسیم کار صورت گرفت که قوای لشکری برای حفظ مرزها مدیریت مستقلی داشتند و قوای کشوری برای سامان دادن امور داخلی کشوری مسئولیت دیگری داشتند. درحالیکه آقای هاشمی نقشی کلیدی بعد از شهادت آقای بهشتی را عهده داربود و بعد از امام نفر دوم کشور شناخته می‌شد.
پرده سوم
از فتح خرمشهر تا حضور رسمی آقای رفسنجانی در میادین نبرد
شرایط نبرد میان ایران و عراق از فتح خرمشهر روند و شکل دیگری به خود گرفت. این تغییر عمده در عرصه نبردی 1400 کیلومتری به طور طبیعی تاثیرات عمده‌ای بر کنش‌های متقابل فعالان سیاسی و مدیران کلان کشور داشت. آقای هاشمی در این مدت و با توجه به شرایط موجود چه نوع فعالیت‌هایی را در دستور کار قرار داده بود؟
فتح خرمشهر موقعیت فوق‌العاده‌ای برای کشور به وجود آورد. از سویی روند پیروزی‌هایی که از 5 مهر 60 کلید خورده بود و ظرف 9 ماه تا سوم خرداد 61 ادامه داشت که آخرین برگ این پیروزی‌ها با فتح خرمشهر مزین شد، عواملی را ایجاد کرد که منجر به بروز پارامترهایی شد که به ما دیکته می‌کرد چه باید بکنیم. با توجه به اینکه فتح خرمشهر نقطه عطفی در تاریخ هشت ساله جنگ است از ابعاد مختلفی می‌توان به آن توجه کرد، از جمله از این زاویه که آیا بعد از فتح خرمشهر می‌شد جنگ را پایان داد یا نه؟ حال از این زاویه نگاهی مختصر به نقش آقای هاشمی رفسنجانی داشته باشیم. بعد از جنگ، در دهه 70 خبری از مرحوم بازرگان در روزنامه ابرار منتشر شد که آقای هاشمی هم انکار نکرد. نکته این بود که مرحوم بازرگان گفته بود، بعد از فتح خرمشهر با آقای هاشمی درباره ادامه جنگ صحبت کردیم و ایشان مژده پایان جنگ را می‌داد. البته این نقل به مضمون است و می‌توانید به منابع رجوع کنید. چطور می‌شود ما از این طرف می‌بینیم که بازرگان می‌گوید آقای هاشمی گفته ما جنگ را تمام می‌کنیم و آقای هاشمی هم این خبر را انکار نمی‌کند و از طرف دیگر خبر موثق داریم که بعد از فتح خرمشهر سران سه قوه بالاتفاق به جز حاج احمد آقا که در جلسات سران سه قوه شرکت می‌کرد و نظرش با دیگران متفاوت بود، متفقا نظراتشان این بود که جنگ را با هدف مشخص ادامه بدهیم. هدف مشخص این بود که بتوانیم حقوق خودمان را مطالبه کنیم. موضوع این بود که هیچ کس حاضر نبود حقوق ایران را بپردازد یا به آن اذعان کند. مطالبی گفته می‌شود که عربستان صندوق گذاشته بود و مانند این، خبرهای مربوط به قبل از فتح خرمشهر است یعنی قبل از اینکه ما به مرزها برسیم؛ وعده گذاشتن صندوق مشترکی را داده بودند که هم به ایران و هم به عراق کمک مالی کنند ولی بحثی از تعیین متجاوز مطرح نبود. اما وقتی به فتح خرمشهر و مرز رسیدیم دیگر خبری از آن وعده ها هم نشد و به عبارت دیگر یک توطئه بود که ما از جنگ دست بکشیم و دشمن را ناچار به بازگشت به پشت مرزها نکنیم. وقتی خرمشهر فتح شد و حقوق ما را کسی به رسمیت نشناخت و حاضر نشدند به ما غرامت بدهند. از آن طرف هم 9 ماه نبرد موفق یکی پس از دیگری، بالای 30 هزار اسیر در این مدت از دشمن گرفتن و حس پیروزی در ملت و از طرف دیگر دشمن نابکاری که حاضر نیست حق و حقوق ما را بدهد، طبیعی است که برای مطالبه حقوق‌مان تا رسیدن به هدف وضعیت را ادامه بدهیم. اگر از این زاویه آن را کنکاش کنیم می‌بینیم انگار آن اطلاعاتی که مرحوم بازرگان منتشر می‌کند با این خبر موثقی که ما داریم و قطعی هم هست، همپوشانی دارد و هیچ تناقضی با هم ندارد یعنی آقای هاشمی قول پایان جنگ را به مرحوم بازرگان داده اما این پایان جنگ باید طوری باشد که ملت هم بپذیرد و مقداری عقلانی باشد و نمی‌توانستیم در شرایط پیروز از غرامت و متجاوز بودن دشمن صرف نظر کنیم. حالا اگر متجاوز بودن دشمن را هم قابل صرف نظر کردن بدانیم از غرامت نمی‌توانستیم صرف نظر کنیم. پس این دوره از این زاویه شروع می‌شود که اگر چه دست‌اندرکاران کشوری همچنان در اداره امور کشور سرگرم سامان دادن وضعیت آشفته کشور بعد از انقلاب و حوادث پیش‌آمده مخصوصا در قصه حذف جریان مشهور به جریان لیبرال بودند، در عین حال چون نقطه عطفی پیش آمد تا کشورداران و لشکریان با هم نشست مشترکی داشته باشند و در آن نشست مشترکا به این نتیجه رسیدند که برای گرفتن غرامت باید وضعیت را ادامه بدهیم. البته نظامیان تاکیدشان غرامت نبود و تاکیدشان بر تقویت تامین مرزها بود. همچنان‌که وقتی مسئولان سیاسی تاکید بر غرامت داشتند، نتوانستند نظر امام را برای ادامه جنگ جلب کنند اما وقتی نظامیان آمدند بحث کردند که عدم تداوم جنگ مرزها را عن قریب به خطر می‌اندازد، با این استدلال موافقت امام را جلب کردند. در این دوره آقای هاشمی آنچه بر خودش وظیفه می‌دانست دنبال ‌کردن پایان مفتخرانه و مقبولانه جنگ بود. اما لازمه گزینه ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر، نیازمند تغییر استراتژی بود؛ ورود به فاز جدید، عبور از مرزها و ورود به خاک عراق به گزینش یک استراتژی جدید نیاز داشت. این استراتژی جدید ابزار و روش‌های جدیدی را ایجاب می‌کرد، اما متاسفانه این مسئله مورد توجه نبود. درحالیکه درست نقطه مقابل ما، عراقی‌ها استراتژی جدیدی انتخاب کردند و ابزار و روش‌های جدیدی را برای دفاع اتخاذ کردند؛ بنابراین نتوانستیم در این دوره خواسته سران سه قوه و آقای هاشمی را به عنوان شخصیت شاخص آن مجموعه محقق کنیم. همچنین برای تقویت عقبه استراتژیک جبهه های جنگ و تداوم پشتیبانی دولت از جبهه های جنگ، تداوم دولت آقای میرحسین موسوی اقدام دیگری بود که با توجه به نقش کلیدی آقای هاشمی به عنوان رئیس مجلس شورای اسلامی و عضو موثر سران سه قوه ، نقش غیر قابل انکار ایشان قطعی است. هرچند که نامی از ایشان به میان نیامده باشد. در این پروسه رییس جمهوری وقت براساس حقوق قطعی خویش خواهان تغییر نخست وزیر بود. از سوی دیگر نیروهای رزمنده مخصوصا سپاه و فرماندهی سپاه معتقد بودند که اگر آقای میرحسین از ریاست دولت کنار برود، پشتیبانی دولت در جنگ ضعیف می‌شود و به همین خاطر از امام خواستند که از میرحسین حمایت کند و در واقع برای تثبیت آقای میرحسین به عنوان نقش دولت در پشتیبانی جنگ، آقای هاشمی نقش موثری داشت و گویی که از موضع دوم شخصیت کشور، عامل هماهنگ‌کننده بین دولت و قوای کشوری و لشکری و هماهنگ‌کننده بین رییس جمهوری و نخست وزیر بود و عموما سپاه برای پیش برد برنامه هایش، هاشمی را برای مفاهمه انتخاب ‌کرده بود.
پرده چهارم
مقدمات و چرایی حضور آقای هاشمی در فرماندهی منطقه نبرد
متغیرها و مولفه‌های متعددی موجب شدند تا آقای هاشمی به عنوان فرمانده اصلی صحنه نبرد منصوب شوند. شما مجموعه این متغیرها را چگونه ارزیابی می‌کنید و چه عواملی موجب این حضور شد؟
تا زمانی که بنی صدر از فرماندهی برکنار نشده بود، شالوده فرماندهی صحنه نبرد را ارتش مدیریت می کرد و میدان حضور سپاه در مدیریت جنگ ناچیز و به میزانی بستگی داشت که به سپاه میدان داده می شد، بلکه در دوران فرماندهی بنی صدر، سپاه نقش مکمل را بازی می‌کرد اما از وقتی که آقای بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا برکنار شد، موضوع تغییر کرد. به این ترتیب که فرماندهی جنگ به دست سپاه افتاد و نقش مکمل به ارتش واگذار شد. با بروز وضعیت جدید دوران موفقی هم رقم زد شد که منجر به فتح خرمشهر شد، اما بعد از فتح خرمشهر همان‌طور که در پرده سوم گفتم که نیاز به تغییر استراتژی داشتیم که متاسفانه این اتفاق نیفتاد و به جهت عدم بکارگیری استراتژی متناسب با وضعیت جدید، ناکام ماندیم. از سوی دیگر در تحلیل این ناکامی، خوب کالبدشکافی نکردیم و نتیجه این شد که ارتش که نقش مکمل داشت، گمان می‌کرد که مشکل بر سر فرماندهی است و با این استدلال که «سپاه توانمندی‌اش به جهت در اختیار داشتن نیروی مردمی یعنی بسیج است» و نیروهای بسیج قابل انتقال از سازمان بسیج به سازمان ارتش می باشد، لذا تصور شان این بود که اگر نیروهای مردمی در اختیار ارتش قرارگیرند، ارتش همان موفقیتی را به دست خواهد آورد که سپاه طی دوران نبردهای موفق کسب می کرده است. این تصورات غلط موجب اختلافاتی شد که منجر به حضور آقای هاشمی در قرارگاه خاتم گردید.
بدین ترتیب علیرغم اینکه بعد از برکناری بنی‌صدر یک تقسیم کار نانوشته وجود آمد که قوای کشوری، کشورداری کنند و قوای لشکری جنگ را اداره کنند، اما بروز اختلاف جدید باعث شد که عملا لشکریان احساس کنند نیاز به حمایت قوای کشوری دارند، لذا سپاه از امام درخواست کرد که یکی از سران سه قوه را برای ترمیم شکاف بین سپاه و ارتش بر سر فرماندهی جنگ بگذارد. علی‌القاعده بالاترین فرد اجرایی کشور رییس‌جمهوری وقت آیت الله خامنه ای بود، باید برگزیده می شد و از قضا امام هم آیت الله خامنه‌ای را برای این کار گماشت اما سپاه به جهت اینکه بیشترین اشتراک را در گفتمان و برداشت‌ها در فهم مسائل با آقای هاشمی داشت از امام درخواست کرد به جای آقای خامنه‌ای، آقای هاشمی را جایگزین کنند. در نتیجه امام، تمشیت امور ارتش را به آقای خامنه ای واگذار کرد و خواسته سپاه را برای واگذاری مسئولیت جدید به آقای هاشمی اجابت کرد. از اینجاست که آقای هاشمی وارد جنگ می‌شود و عملیات خیبر اولین حضور رسمی و جدی آقای هاشمی در قرارگاه عملیاتی است.
پرده پنجم
حضور رسمی، علنی و اجرایی رفسنجانی در قرارگاه خاتم‌الانبیا در اسفند 62 در عملیات خیبر
به طور قطع حضور آقای هاشمی در صحنه نبرد نیازمند مقدمات متعددی بوده است. علاوه بر این مقدمات علنی کردن این مسئله از حساسیت‌هایی تبعیت می‌کرد. از چه زمانی حضور آقای هاشمی در عرصه محیط‌های نظامی قطعی شد؟
در عملیات خیبر آقای هاشمی برای اولین بار در قرارگاهی به نام خاتم‌الانبیا حاضر شد که دو قرارگاه را زیر مجموعه خود داشت، یکی کربلا به فرماندهی شهید صیاد شیرازی و دیگری قرارگاه نجف به فرماندهی محسن رضایی. آقای هاشمی در این عملیات برای اولین بار به صراحت پرده از روی استراتژی خویش برداشت و به فرماندهان رده‌های مربوطه (نقل به مضمون) گفت “شما عملیات را با موفقیت به پایان برسانید بقیه امور با ما” کنایه از این که اگر قوای لشکری اهداف عملیات مزبور را تامین کنند، نگران روند ادامه جنگ نباشند و پایان جنگ را به ما سیاسیون بسپارید. در اینجا نقدی به آقای هاشمی وارد است. زیرا اساسا تعریف افق سیاسی برای رزمندگان صحنه نبرد موجب کاهش انگیزه های نیروی رزم می شود. یعنی جای طرح این استراتژی در میدان نبرد و قرارگاه نبود بلکه این استراتژی در کنار امام (ره) و در جلسات سران سه قوه باید مطرح و مورد ردّ یا تایید
قرارمی گرفت و نتیجه آن به رده های مربوطه ابلاغ می شد. درعین حال از این جهت که آقای هاشمی به صراحت پرده را از روی استراتژی خود برداشته باید از آن به عنوان نقطه ای مهم نام برد. استراتژی نبرد موفق در اختیار پایان جنگ یک استراتژی بود که تا پایان جنگ آقای هاشمی از آن پیروی کرد و سعی کرد که در زمان‌های دیگر از این استراتژی استفاده کند.
در عملیات خیبر دو منطقه کلی تعیین شده بود که از نظر وسعت برابری نمی‌کردند. مناطقی که به سپاه سپرده شده بود خیلی بزرگ‌تر از منطقه‌ای بود که به ارتش واگذار شده بود. ولی از نظر اهمیت هر دو منطقه مهم بوده و درصورتی که این دو منطقه دست به دست هم می‌دادند هدف مهمی تامین می‌شد. ضمن اینکه منطقه‌ای که به ارتش سپرده شده بود علاوه بر یگانهای ارتش، یگان هایی هم از سپاه در اختیار ارتش گذاشته شده بود. در محور واگذار شده به سپاه موفقیت های خوبی به دست آمد ولی چون در محور ارتش موفقیت لازم بدست نیامد بنابراین، دو محور یاد شده یکدیگر را پوشش نداده و پیروزی مد نظر آقای هاشمی محقق نشد. هرچند که همین عملیات موجب رخ دادن حوادثی از جمله سفر معاون امور خاورمیانه آمریکا به منطقه و سفر نخست وزیر وقت ترکیه به ایران شد. در واقع پایان جنگ و نحوه پایان جنگ همان جا کلید خورد. نخست وزیر وقت ترکیه، اولین پیک جهان غرب بود که پس از نبرد خیبر عازم ایران شد و در رابطه با پایان جنگ هم صحبت کرد و به صورت غیرمستقیم به ما مژده ترور صدام را می‌داد. یک سال بعد وزیر امورخارجه آلمان به نمایندگی از هفت کشور صنعتی به ایران آمد و بعد از آن آقای هاشمی به ژاپن رفت و در آنجا همزمان با سفر آقای هاشمی، کیسنجر سیاستمدار مشهور آمریکایی در ژاپن حضور داشت. همه اینها نتایج سیاسی از عملیات خیبر محسوب می شود. به عبارتی دیگر هرچند از عملیات خیبر با عنوان عملیاتی ناکام یاد شده است اما این عملیات سدی را شکست که علاوه بر اینکه کاربردهای نظامی جدیدی را برای استراتژی نظامی جمهوری اسلامی ایران رقم زد، موفقیت‌های بعدی را هم به وجود آورد اما در حوزه سیاست طلسمی را شکست که در آخر به قصه مک فارلین منجر شد.
در عملیات بعد از خیبر، یعنی عملیات بدر، هاشمی، حسن روحانی را به عنوان نماینده خود در عملیات بدر مستقر کرد. ما در عملیات بدر کامروا نبودیم و حتی موفقیت‌هایی را که در عملیات خیبر بدست آوردیم، عملیات بدر نصیبمان نکرد. بعد از عملیات بدر، آقای هاشمی ایده‌ای را که شهید صیاد تقریبا بعد از عملیات رمضان زمزمه آن را آغاز کرده بود یعنی ایده «واگذاری فرماندهی عملیات و نیروهای بسیج به ارتش» پذیرفت. لذا یک عملیاتی به نام عملیات قادر پس از عملیات بدر، با همین ایده و ساختار کلید خورد اما آن هم منجر به ناکامی شد.
پرده ششم
فصل جدایی ارتش و سپاه در صحنه نبرد
موفقیت‌های عملیات مشترک میان ارتش و سپاه دیری نپایید و پس از کسب چهار پیروزی بزرگ امکان این برقراری دوباره این همکاری ممکن نشد. آقای هاشمی چه تدبیری برای این مسئله داشتند و چگونه توانستند آن را حل و فصل کنند؟
مانند پرده‌های قبلی پیچیدگی‌های خودش را دارد. این پرده در حالی به نمایش گذاشته می‌شود که مدل اول فرماندهی که در عملیات سال‌های 60 و 61 که به فتح خرمشهر منجر شده ولی به دلیل عدم تفاهم سپاه و ارتش در نبردهای بعدی، به چالش کشیده شده بود. مدل دوم که سپاه و ارتش هر کدام در یک محور مستقل و در عین حال تحت فرماندهی واحد قرارگاه خاتم به فرماندهی آقای هاشمی نیز ناکارامدی خود را در عملیات خیبر نشان داده بود. مدل سوم هم که در آن مدل فرماندهی عملیات به ارتش واگذار شده بود، عدم موفقیتش را در عملیات قادر نشان داده بود. لذا نیاز به مدل جدیدی بود که نتیجه تجارب بکارگرفته شده باشد با بررسی وقایع و واقعیات موجود، جمع‌بندی جدیدی بروز کرد که در نتیجه آن ، ارتش و سپاه در دو جغرافیای متفاوت و هریک در یک محور و در یک عملیات باشند این اتفاق در دو عملیات صورت گرفت و یک عملیات به فرماندهی ارتش و سازمان ارتش و یک حمله به طور مستقل وارد عملیات شوند. (ناگفته نماند که سپاه از نیروی هوایی و توپخانه ارتش بی‌بهره نبود). اما سپاه نسبت به این نتیجه گیری معترض بود. سپاه با اتکا به مدل موفق 4 عملیاتی که به فتح خرمشهر منجر شد، از عدم نسخه برداری از آن مدل شاکی بوده و توقع سپاه از حضور آقای هاشمی در فرماندهی جنگ، احیای آن مدل بود. مدلی که سپاه، فرماندهی صحنه و ارتش، نقش مکمل را ایفا کند. او بدون آنکه به پرستیژ ارتش لطمه‌ای ایجاد کند در آن دوره صمیمیت بین شهید صیاد و سپاه سبب شده بود که صیاد آن مدل را بپذیرد و اگر بعد از عملیات رمضان این مدل زیر سوال نمی‌رفت چه بسا ناکامی ها مجددا به موفقیت می انجامید. اما آقای هاشمی به این خواسته تن نداد.
درعوض سپاه اظهار می‌داشت که اگر قرار است به تنهایی عمل کنیم. بیش از 300 گردان نیرو نیاز داریم تا بتوانیم عملیات بزرگ انجام دهیم. اما از آنجایی که دغدغه هاشمی تنها مدیریت جنگ نبود و کشورداری را در کنار جنگ مدیریت می کرد و درخواست سپاه برای تامین 300 گردان بی نتیجه ماند بنابراین سپاه در مضیقه قرارگرفت و لذا انتقاد سپاه به آقای هاشمی از این زاویه قابل درک است. در واقع در فرماندهی جنگ مدل جدیدی به کار گرفته شد که شبیه به مدل‌های قبل نبود. مدل اول فرماندهی مشترک ولی در واقع فرماندهی حقیقی سپاه بدون هیچ نمود بیرونی و نقش مکمل ارتش، مدل دوم هر کدام یک محور تحت پوشش قرارگاه هاشمی و مدل سوم فرماندهی ارتش بود که هیچ کدام جواب نداده بود و مدل چهارم که در این دوره به کار گرفته شد از منظر سپاه مورد قبول نبود. یعنی سپاه خواهان نقش مکمل ارتش بود و با توجه به عدم احیای مدل فتح خرمشهر، خواهان حضور جدی کشور در جنگ بود. بخشی از این حضور جدی با ستاد پشتیبانی جنگ که توسط نخست وزیر وقت شکل گرفت، محقق شد و فیروزآبادی به عنوان نماینده او، رییس این ستاد ‌شد و وزارتخانه‌های دولت که قابلیت اقدامات صنعتی داشتند به کمک جنگ ‌آمدند و آقای هاشمی که از عملیات خیبر به صورت فردی در صحنه آمده و با ستاد خاتم‌الانبیا وارد صحنه شده بود از اینجا به بعد ستاد مستقل تشکیل دارد. عملیات والفجر 8 صورت ‌گرفت و یکی از برگ‌های زرین انقلاب رقم زده شد. حماسه ای که توسط رزمندگان صورت گرفت افسانه ای است که قابل درک نیست. ولی بُعد ویژه این عملیات که مانع از بروز و تجلی حماسه آفرینی رزمندگان شد، بستر فریبی است که دشمن را گمراه کرد و سبب فریب دشمن شد. ما در این عملیات دشمن را در دو سطح فریب دادیم. یک فریب در صحنه نبرد از چزابه تا دهانه اروند بود. اما گویا این تنها اقدام ما برای فریب دشمن نبود. بلکه فریب مهم تری هم داشتیم که تنها تایید یا ردّ دو نفر در این باره می‌توانند معتبر باشد. یکی آیت‌الله هاشمی و دیگری آقای محسن رضایی. شامه من می‌گوید که فریب دیگری به وقوع پیوسته است و آن فریب این بوده که ما با برگ آمریکا در این عملیات بازی کردیم. همان برگی که بعدا مک‌فارلین را به ایران کشید.
بد نیست به این مسئله توجه کنیم که علت انتخاب نام والفجر برای عملیات ها در اولین مرتبه چنین بود که همزمانی دهه فجر با عملیاتی بزرگی که در بهمن سال 1361 قرار بود به اجرا در آید و با تصور اینکه نبردی تعیین کننده در دست اجراست، آن عملیات والفجر نامیده شد. لیکن به جهت ناکام ماندن مان، به عملیات والفجرمقدماتی نام تغییر یافت. با مقدماتی نامیده شدن افکار عمومی منتظر والفجر نهایی بود. با این مقدمه نام والفجر8 خود تداعی کننده گامهای پایانی جنگ می توانست باشد.
سپاه که فرماندهی این عملیات را برعهده داشت، پیشنهاد داد که اسم آن را انصارالمسلمین بگذارند. به این خاطر که ما با عملیات والفجر 8 همسایه کویت می‌شدیم و برای اینکه کویتی‌ها نهراسند و در عین حال یک حرکت دیپلماتیک شده باشد این اسم را برگزیدند. اما ستاد آقای هاشمی که نقش حسن روحانی در آن بسیار موثر بود نام عملیات را به والفجر 8 تغییر داد. این اتفاق به معنی این بود که آقای هاشمی به دنیا اعلام کرد که ما در حال نزدیک شدن به عملیات والفجر 10 و خودمان را برای پایان جنگ آماده می‌کنیم. پس در واقع این پرده ششم پرده‌ای است که آقای هاشمی درباره فرماندهی سپاه و ارتش تصمیم می‌گیرد، ستاد تشکیل می‌دهد و بین اولویت صحنه نبرد و مدیریت کشور بالانس مورد نظر خود را برقرار می‌کند. در عین حال استراتژی مورد نظر خود را با عنوان جنگ یک پیروزی در صحنه نبرد برای پایان دیپلماتیک جنگ دنبال می‌کند و با کلمه والفجر8 علم آن را حفظ می‌کند.
پرده هفتم
از پیروزی والفجر 8 تا پایان کربلای 4
جریان مک‌فارلین چگونه آغاز شد و آقای هاشمی چه نقشی در بروز و پیدایش آن داشت؟
عملیات والفجر 8 در بیستم دی ماه سال 1364 آغاز شد. اول نوروز 65 مانند هر سال که امام و مسئولان دولتی با مردم صحبت می‌کردند، صحبت‌های امام و آقای هاشمی را شنیدم. شاید بگویید هر کسی از ظن خود شد یار من اما در عین حال با مقایسه این دو صحبت، دو مفهوم متضاد را متوجه شدم. از بیانات امام دریافتم که به تداوم عملیات اتکا دارد و از گفته‌های آقای هاشمی متوجه شدم به پایان جنگ توجه دارد. البته این موضوعی نبود که هر کسی متوجه شود. نیازمند شامه قوی سیاسی است و با توجه به این که بنده آن زمان در کوران خبرهای سیاسی بودم در این قضاوت موثر بوده است. این صحبت مربوط به سال‌های گذشته است و من هم نظرات خودم را می‌گویم. در آن زمان احساس کردم این دو حرف، دو دیدگاه و گرایش جداست. هرچند می‌توان این‌گونه برداشت کرد که امام به جهت تهییج رزمندگان باید به این موضوع تاکید می‌کردند. در مورد مساله مک‌فارلین هم از کسانی بودم که در اواخر دهه 80 روی آن تحلیل گذاشتم که از دفتر آقای هاشمی پیام دادند که ما هر کاری می‌کردیم با امام هماهنگ بودیم که من نیز در پاسخ گفتم بله، ما هم متوجه این موضوع هستیم. به نظرم امام و آقای هاشمی هر دو نقش جداگانه‌ای را ایفا می‌کردند که البته نیاز به کار تحقیقاتی دارد. اما در آن زمان برداشت بنده این‌گونه بود. در آن زمان که عملیات والفجر 8 تمام شد پیش از خطبه‌های نماز جمعه، آقای محسن رضایی صحبت کرد و جمله‌ای با این مضمون گفت که دنیا چون حقوق ما را نداد ما دست به عملیات زدیم. احساس کردم که این صحبت با استراتژی آقای هاشمی بسیار هماهنگ است. در قصه فریب اطلاعاتی عراق با ابزار آمریکایی‌ها یا در پایان یافتن جنگ با هم هماهنگ بودند که البته این مربوط به شخص آقای محسن رضایی بود. بدنه سپاه قصه متفاوتی داشت و البته آقای رضایی در بدنه سپاه هیچ گاه اندیشه‌های آقای هاشمی را ترویج نمی‌کرد که به نظرم کار درستی هم بود. نگاه آقای هاشمی استراتژی ملی بود و نه استراتژی نظامی و به روایت دیگر کاربرد نظامی نداشت بلکه کاربرد
سیاسی ـ نظامی داشت. در فضای نظامی اگر بگویند بجنگید تا در اختیار سیاسیون باشید دیگر اسلحه کسی شلیک نمی‌کند. بر اساس این هماهنگی که بین آقای هاشمی و رضایی بود این تحلیل وجود داشت که ما اگر ام‌القصر و فاو را گرفتیم برای آوردن عراق پای مذاکره کافی نیست بلکه باید کل شبه‌جزیره فاو را بگیریم. از این منظر تداوم جنگ در نظر امام همخوانی دارد. یعنی والفجر 8 پایان قصه نیست و علاوه بر شهر فاو باید کل شبه جزیره گرفته شود. در همین حین مک‌فارلین مشاور امنیتی رئیس جمهوری ایالات متحد و تنها چند ماه بعد از عملیات والفجر 8 به ایران می‌آید، لذا گفت‌وگوهای مقدماتی که با آمدن اوزال آغاز شده بود، با سفر آقای هاشمی به ژاپن در حال نتیجه دادن بود. در جریان ملاقات با مک‌فارلین محسن رضایی و آقای هاشمی نمایندگانی داشتند. در حقیقت این دو نفر با هم حرکت می‌کردند. پرسش اصلی اینجاست که چه چیزی جریان مک‌فارلین را ناکام گذاشت؟ دو مسئله از طرف ایران قابل تحمل نبود. یکی اینکه برخی از تجهیزاتی که آمریکایی‌ها آورده بودند، با آرم اسرائیل تحویل داده شده بود و دیگری ـ بر اساس شنیده‌ها ـ هواپیمای حامل این تسلیحات از اسرائیل پرواز کرده بود. این به آن معنا بود که اسرائیلی‌ها می‌خواستند مذاکرات را به گونه‌ای آلوده کنند و سهم خود را از آن ببرند.
من معتقدم آنچه که باعث شد امام اجازه ندهند مذاکرات به نتیجه برسد آلوده کردن مذاکرات توسط اسرائیلی‌ها بود. مذاکرات در تابستان 65 اتفاق افتاد اما توسط ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها افشا نشد، بلکه عامل اصلی افشای جریان سفر مک‌فارلین به ایران جاسوس ایرانی‌الاصل دوجانبه به نام قربانی‌فر بود. او هم با اسرائیل و هم با ایران در ارتباط بود. به نظر بنده زمانی که اسرائیلی‌ها متوجه شدند نتیجه‌ای از این مذاکرات به دست نیاورده‌اند، قربانی‌فر را وسوسه کردند تا اطلاعات این مذاکرات را افشا کند. قربانی‌فر هم اطلاعات را در اختیار مهدی هاشمی ـ برادر داماد مرحوم آیت‌الله منتظری ـ قرار داد و وی هم از طریق نشریه الشراع سوریه آن را منتشر کرد. امام(ره) با ملاحظه این شرایط، آقای هاشمی را مامور افشای این سفر کرد. آقای هاشمی هم در خطبه‌های نماز جمعه 13 آبان 65 ماجرا را افشا کرد. تا قبل از افشای مک فارلین این ماجرا خطبای نماز جمعه ـ آقایان هاشمی، موسوی اردبیلی و آیت‌الله خامنه‌ای ـ سال 65 را سال سرنوشت جنگ نام گذاشته بودند. این به معنی آن بود که امسال جنگ را تمام می‌کنیم. قرار بود فتوحات تا شبه جزیره فاو ادامه پیدا کند. ابو خضیب تصرف شده و از آن طریق به حومه بصره نزدیک شویم و این یعنی آمادگی برای مذاکره تا پایان جنگ. برای این موضوع سپاه که تا قبل از عملیات فار 300 گردان درخواست کرده بود، اینجا 500 گردان خواست. آقای هاشمی هم که پیش از آن اعلام کرده نمی‌تواند 300 گردان را تامین کند تا 250 گردان را تامین کرد. بدین طریق همه چیز آماده بود تا عملیاتی به نام والفجر 10 انجام شود و سوت پایانی جنگ از زاویه دید آقای هاشمی و با هماهنگی محسن رضایی بخورد. این بخش اخیر البته تحلیل شخصی بنده است. مستندی برای آن ندارم ولی جمع‌بندی بنده این است. 4 دی 65 عملیات شبه‌جزیره فاو کلید خورد. ماجرای مک‌فارلین 13 آبان 65 فاش شد. اگر ماجرای مک‌فارلین سه ماه دیرتر افشا شده بود عراقی‌ها نقطه کلیدی عملیات شبه‌جزیره فاو را نمی‌شناختند. اما افشای جریان مک فارلین توپ را در زمین آمریکایی‌ها انداخت و آنها را عصبانی کرد. در نتیجه آمریکایی‌ها به این نتیجه رسیدند که برای حفظ آبروی خودشان هم شده یک همکاری فوق‌العاده با عراقی‌ها باشند. حاصل آن، عملیات والفجر 10 شکست خورد و به اجبار چیزی که قرار بود به نام والفجر 10 نام‌گذاری شود، به عملیات کربلای 4 تغییر کرد. در واقع پرده هفتم حرکتی است که آقای هاشمی با کمک محسن رضایی به سمت تمام کردن جنگ پیش می‌روند اما این حرکت با سهم‌خواهی اسرائیل و کج‌اندیشی سیدمهدی هاشمی با شکست روبرو می‌شود.
پرده هشتم
از کربلای 5 و قطعنامه 598
یکی از مهم‌ترین و حساس‌ترین مقاطع جنگ هشت ساله ایران و عراق مربوط به ماه‌های منتهی به پذیرش قطعنامه 598 است. آقای هاشمی در این دوره چه سیاستگذاری و برنامه‌ریزی مشخصی داشتند؟
عملیات کربلای 5 که منجر به قطعنامه 598 شد و همین 598 برگ برنده ما در جنگ محسوب می‌شود. کربلای 4 یا وادی والفجر هشت به کربلای 5 منجر شد و علت این بود که کلید اصلی عملیات، لو رفته بود. به طور قطع همکاری آمریکایی‌ها با عراق که در واقع نشان دهنده خشم آمریکایی‌ها نسبت به افشای مک‌فارلین بود و چون که قصه افشای مک‌فارلین به موقعیت آمریکا در منطقه آسیب جدی زد و عربستان و امارات و کویت که ایران را دشمن و آمریکا را حامی خودشان می‌دانستند یک مرتبه دیدند آمریکای حامی‌شان با ایران علیه صدام که به عنوان سرباز آنها شناخته می‌شد، رابطه پنهانی برقرار کرده است؛ یک آمریکای خشم‌آلود قبل از کربلای 5. از آن طرف روس‌ها که از رابطه پنهانی ایران و آمریکا بسیار خشمگین بودند و ایران ضدامپریالیست را در معادلات پنهانی با آمریکا می‌دیدند احساس باخت بزرگی می‌کردند و به شدت عصبانی بودند و دوست داشتند که خشمشان را به ایران نشان بدهند، از سوی دیگر رابطه آمریکا و عراق بر سر افشای مک‌فارلین آسیب دیده بود و روس‌ها می‌خواستند از این شکاف استفاده کنند تا در عراق نفوذ بیشتری داشته باشند. بنابراین یک اینکه دو ابرقدرت وقت آمریکا و شوروی خشمگین پشت سر عراق در مقابل ما؛ دو اینکه امکان بهره‌برداری از بندهای دیپلماتیک برای عملیات کربلای 4 و 5 بعد از قصه افشای مک‌فارلین مقدور نبود و رابطه ما با همه خصمانه شده بود، هر چند آقای هاشمی دائم پیغام می‌داد که ما حاضریم روابط گذشته را ابقا کنیم اما این از حد لفظ فراتر نبود. از طرف دیگر فرماندهان لشکرهای سپاه که همه لشکرهایشان لشکرهای مردمی بود، لشکر اصفهان، تهران، مازندران، کرمان،‌ آذربایجان،‌ خراسان همه نیروهای مردم را می‌آوردند و به عبارت دیگر فرماندهان لشکر باید پاسخگوی استان‌شان می‌بودند، مثل ارتش نبود که هر یگانی یک سربازی باشد که ممکن است مال این طرف یا طرف دیگر باشد. همچنان که از مردم آذوقه و کمک می‌گرفتند، همان‌طور که مساجد نیرو اعزام می‌کردند، فرماندهان در مقابل مردم و جامعه محدوده استان خودشان پاسخگو باشند و این بار مسئولیت فرماندهان را بسیار دشوار می‌کرد. بنابراین فرماندهانی که در عملیات خیبر و بدر ناموفق بودند زیر بار عملیات والفجر 8 نمی‌رفتند، چون ریسک بزرگی بود. مقاومت، مداومت و صبوری محسن رضایی و موفقیتی که در والفجر 8 به وجود آمد، ‌فرماندهان سپاه را متقاعد کرده بود که به علمیات بعدی تن بدهند اما چون عملیات بعدی یعنی کربلای 4 باز هم با همان مسائل روبه‌رو شد دیگر کسی حاضر نبود که در کربلای 5 ریسک بزرگ تهاجم به آن موانع بزرگ، در هم پیچیده و دشوار را قبول کند. از سوی دیگر عملیات کربلای 4، راه رخنه به منطقه شلمچه را نشان داده بود ولی این راه رخنه را هر کسی نمی‌توانست خوب درک کند و به آن ایمان بیاورد غیر از شخص محسن رضایی که تیزهوشی خاصی در این قضایا داشت، صبوری،‌ زیرکی و درکش علیرغم اینکه فرماندهان سپاه حاضر نبودند در عملیات بعد از کربلای 4 و ریسک بزرگ کربلای 5 تن بدهند که به میدان پرموانع و غیرقابل عبور شلمچه ورود کنند ولی محسن رضایی به جهت اینکه شکاف دشمن را پیدا کرده بود و راه ورود و آسیب‌پذیری به دشمن را از یک منافذ کاربردی در کربلای 4 به دست آورده بود،‌ پای قرص داشت که عملیات کربلای 5 را انجام دهد اما شکست کربلای 4 تعهدات مردمی فرماندهان لشکرهای سپاه با تیزبینی محسن رضایی جمع نمی‌شد، بنابراین کسی لازم بود که این شکاف را پر کند و او کسی جز آقای هاشمی رفسنجانی نبود. آقای هاشمی هم به جهت موقعیت اجتماعی‌اش که در بین بچه‌های سپاه مقبولیت داشت و هم به جهت اینکه خود فرمانده سپاه و رده فرماندهی سپاه معرفی هاشمی را از امام برای فرماندهی عالی جنگ خواسته بودند، ضمن اینکه به عنوان نماینده امام هم شناخته می‌شد و بچه‌های سپاه امام را با چشم تقدس نگاه می‌کردند، وضعیت توتالیتری آقای هاشمی بسیار موثر بود که این شکاف را پر کند و کلمه تکلیف عملیات که کلمه بسیار مهمی برای بچه‌های آن روز سپاه و بچه‌های رزمنده و بسیجی بود که این تکلیف شرعی است یا نه. این کلمه را از دهان هاشمی رفسنجانی می‌شنوند و تاییدش را از او می‌خواهند و این تایید هاشمی است که موجب عملیات می‌شود. به عبارت دیگر، پیوند بین تیزبینی محسن رضایی، تعهدات مردمی فرماندهان سپاه با نقش تقریبا کدخداگونه آقای هاشمی در عملیات کربلای 5 یک مثلث ایجاد می‌کند و ترکیب واحدی که می‌تواند به موفقیت در عملیات کربلای 5 منجر شود. این موفقیت در کربلای 5 که خیلی فراتر از والفجر 8 است و نه فقط احتمال شائبه برخی زد و بندهای پشت صحنه را ندارد، تقابل دو قدرت بزرگ را در مقابل خود دارد. در این قصه علاوه بر تدابیر و زحمات انجام شده، کمک‌های ماورایی هم به میان آمد و به هر صورت عملیات موفق شد. این موفقیت دو مفهوم خیلی واضح داشت. یکی اینکه همچنان که در خیبر مشخص شد هیچ مانعی برای رزمندگان جمهوری اسلامی غیر قابل عبور نیست و این مساله در سرزمین مسلح و پیچیده شلمچه بار دیگری با قوت بیشتری اثبات شد؛ به طوری که در خبر داریم که مرحوم فیدل کاسترو در سفری که هیات دولت در همان ایام به کوبا داشته به نخست وزیر وقت گفته بود که ارتشی که از موانع شلمچه عبور کند، قوی‌ترین ارتش خاورمیانه است. وجه دیگر اینکه چنین توانایی‌ای نشان می‌دهد که رزمندگان ما از هر مانعی می‌‌توانند عبور کنند، در نتیجه احتمال پیروزی ایران در جنگ را بالا می‌برد و این مسائل هم برای آمریکایی‌ها و هم برای روس‌ها گران بود. آمریکایی که در قصه مک‌فارلین هم نیامده بودند ما را پیروز جنگ کنند بلکه آمده بودند به دو طرف صحنه میدان نبرد سوار شوند. آنها طرف عراقی‌ها بودند و آمده بودند که از طریق مک‌فارلین نظر ما را جلب کنند و استراتژی دوگانه‌ای که کیسینجر و خیلی از مقامات آمریکایی گفته بودند طرفدار این استراتژی دوگانه هستند که نه ایران و نه عراق پیروز جنگ باشد. در واقع آمدن مک‌فارلین با همین استراتژی بود و وقتی دیدند که ایران در قصه کربلای 5 چنین موفقیت چشمگیری را به دست آورد از کانال‌های غیررسمی پیغامی برای ما رسید که دیگر از این به بعد این روس‌ها هستند که دارند به آمریکایی‌ها مشاوره می‌دهند یعنی به عبارت دیگر این عملیات موفق پل‌های تخریب‌شده بین ما و آمریکایی‌ها را یک مقدار ترمیم کرد. آمریکایی‌ها می‌خواستند خودشان را تطهیر کنند و بگویند در ادامه جنگ ما نیستیم که در مقابل شما هستیم و این روس‌ها هستند که در مقابل شما قرار گرفته‌اند. در ادامه هم بمب‌های میگ‌های روسی تمام شهرهای ما را هدف قرار داده بود. حالا آمریکایی‌ها به این نتیجه رسیده بودند که ما نباید در جنگ پیروز شویم ولی احتمال دارد پیروز شویم، در نتیجه واقعیت‌گرایی آنها مجابشان می‌کرد که ما راهکاری را پیدا کنیم که ایران را قانع کند دست از جنگ بکشد. همین طور روس‌ها هم با آن بمباران‌ها غضب خودشان را نشان دادند و حدود اسفند 65 موجب سفر آقای ولایتی به مسکو شدند که بعد از این سفر بمباران قطع شد روس‌ها احساس کردند حالا جای آن است که با توافقی بین‌المللی ایده‌ای وسط بگذارند که ایران را متقاعد کند تا برگه‌ای به نام قطعنامه 598 به میان بیاید که امروز برگ برنده ماست و امکان دوپهلو بودن آن کاملا مشخص است.
سوال اینجاست چرا آقای هاشمی آن نقش کدخدامنشی را ایفا می‌کند؟ آیا نقش کدخدامنشانه آقای هاشمی از موضع مسلط بر اوضاع است یا صرفا یک نقش ریش‌سفیدی است؟ نه این‌طور نیست. ما اگر جنگ را در دو سطح استراتژیک و سطح عملیات در نظر بگیریم، در سطح عملیات مسلما آقای هاشمی تسلط آقای رضایی را ندارد و در سطح تاکتیک در تسلط فرماندهان یگان‌های سپاه را ندارد اما سطح استراتژیک چطور؟ آقای هاشمی از آنجا که خودش را متعهد و پاسخگوی نظام و امام و تعهداتش می‌داند و جانشین فرمانده کل قوا به عنوان مقام عالی جنگ نشسته، نمی‌تواند جنگ را همین‌طور رها کند. درست است که کربلای 4 ناموفق بوده اما نمی‌تواند که با این وضعیت شکست‌خورده جنگ را پایان بدهد. نمی‌تواند برود در خانه بنشیند و دست روی زانو بگذارد و غصه بخورد. بلکه وقتی که به اطلاعات آقای رضایی توجه می‌کند و عملیات و سطح عملیاتی این نبرد را از آقای رضایی می‌پذیرد و آقای رضایی استدلال می‌آورد و به طور خصوصی صحبت می‌کنند، آقای رضایی، هاشمی را متقاعد می‌کند. جمع‌بندی او را به اینجا می‌رساند که از موقعیت کدخداگونه یا کاریزمای خودش بهره ببرد و موضوع را به نتیجه برساند.
پرده نهم
قطعنامه 598 تا پایان جنگ
آقای هاشمی چه نقشی در جریان پذیرش قطعنامه 598 داشتند و مجموعه رفتارهای سیاسی و نظامی ایران در آن دوره تا چه تابع نظرات آقای هاشمی بود؟
شخصیت دوم کشور بعد از امام، آقای هاشمی بود. از سوی دیگر امام در اداره کشور دو بال نظامی و سیاسی داشت. در حقیقت بال سیاسی امام، آقای هاشمی بود. این در حالی بود که امام بخشی از بال نظامی را هم در اختیار آقای هاشمی گذاشته بود. عمده مسئولیت فرجام جنگ و نتیجه‌گیری از قطعنامه هم با آقای هاشمی بود. از آنجا که تنظیم قطعنامه به گونه‌ای بود که ایران نمی‌‌توانست ریسک کند. در بند اول قطعنامه موضوع آتش‌بس مطرح شده بود. بند دوم عقب‌نشینی به سمت مرزها بود و بند سوم تشکیل کمیته‌ای برای تعیین متجاوز. بنابراین تمام‌ بند‌ها همزمان به انجام نمی‌رسید. در واقع، پذیرش آتش‌بس هزینه بسیار زیادی برای کشور داشت. چرا که ایران در جنگ متکی بر نیروی مردمی بود. نیروی مردمی از زندگی‌اش زده و به


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام