EBTEKAR NEWSPAPER
یکشنبه, 29 مرداد 1396   Sunday 20 August 2017

سرمقاله

آن سوی شیشه

رضا دهکی

خانه‌ ما در خیابانی واقع شده که بخش زیادی از ساختمان‌ها اداری هستند و معمولا به دلیل وجود ساختمان‌های اداری جای پارک ماشین زود پر می‌شود و خیابان شلوغی است. صبح‌های زود کارمندها توی خیابان دنبال جای پارک هستند و هر کس که زودتر می‌رسد جای پارک بهتری نصیبش می‌شود. چند روز پیش پدرم برای یک ماموریت کاری باید دو روز به تبریز سفر می‌کرد. صبح زود وسایلش را جمع کرد و با عجله از خانه بیرون زد. در پارکینگ را باز کرد تا ماشین را بیرون بیاورد که دید یک ماشین سفید رنگ رو به روی در پارکینگ ما پارک کرده است و او نمی‌تواند ماشین را بیرون بیاورد. زنگ خانه را زد و از ما پرسید که می‌دانیم این ماشین برای چه کسی است یا نه، که هیچ کدام نمی‌دانستیم. بعد شروع کرد زنگ تمام خانه‌ها و ساختمان‌های اداری و تمام طبقات را زدن که صاحب ماشین را پیدا کند. من هم رفتم توی خیابان و با هم شروع کردیم تمام ساختمان‌های اداری و حتی مدرسه‌ای که نزدیک خانه است را رفتن تا صاحبش را پیدا کنیم که پیدا نشد.
کم‌کم همه‌ همسایه‌ها فهمیدند که پدرم بسیار عجله دارد و ماشینی که رو‌به‌روی در پارکینگ ما پارک کرده است صاحبش مشخص نیست. بعد پیشنهاد‌ها شروع شد که به شهرداری یا 110 زنگ بزنیم تا برای سد معبر هم جریمه شود و هم ماشین را ببرند. بعضی‌ها پیشنهاد می‌کردند که اگر جای پدرم بودند حتما چهار چرخ را پنچر می‌کردند. من هم اصرار داشتم که زنگ بزنیم تا برای بردن ماشین بیایند اما پدرم گوش نکرد و گفت صاحبش به دردسر می‌افتد. وسایلش را برداشت و گفت هر کسی که باشد می‌‌آید و ماشینش را می‌برد و فقط یک یادداشت زیر برف‌پاک‌کن ماشین گذاشت که راننده‌اش بداند که ما را در چه دردسری انداخته و مجبور شد با اتوبوس سفرش را به تبریز برود. اما من تمام روز تا شب پشت پنجره کشیک می‌دادم تا ببینم چه کسی صاحب ماشین است. تا فردای آن روز کسی ماشین را برنداشت و جلوی در خانه مانده بود. همسایه‌های دیگر ساختمان هر کدام با عصبانیت لگدی به ماشین می‌زدند تا از صدای آژیرش بشود راننده را پیدا کرد اما علاوه بر این که هم چنان رو‌به‌روی پارکینگ بود، باید صدای آژیر بلندش را هم تحمل می‌کردیم که کسی خاموشش نمی‌کرد. آن شب و فردایش همه‌ همسایه‌ها به ناچار ماشین‌ها را در خیابان پارک کردند یا اگر ماشین‌شان توی پارکینگ بود نتوانستند بیرون بیاورند. تمام آن روز به این فکر می‌کردم که چرا راننده به این که کجا ماشینش را می‌گذارد فکر نکرده. حتی یکی از همسایه‌ها احتمال دزدی را داد و گفت احتمال دارد که ماشین دزدی باشد و باید به پلیس خبر دهیم. یکی از همسایه‌ها نگران پدر مریضش بود که می‌گفت اگر نیمه شب حالش بد شود، ماشین داخل پارکینگ است و نگران است که چه کار کند. آن شب گذشت و همه منتظر بودیم تا صاحب ماشین را پیدا کنیم. آن قدر همه عصبی شده بودند که به فکر کتک زدن راننده هم افتادند و این جمله مدام بین همه می‌چرخید: «بذار ببینمش!» فردای آن روز بعد از ظهر راننده‌ ماشین آمد. یک دفعه صدای همگی از پنجره‌ها شنیده می‌شد که به راننده می‌گفتند صبر کند. بعد از لحظاتی خیابان از صدای دعوای همه‌ اهالی پر شده بود. یک مرد میانسال راننده‌ ماشین بود که ماشینش را پارک کرده بود و رفته بود. بعد از این که داد و بیداد‌های همگی را شنید تنها یک ببخشید گفت، سوار ماشینش شد و به سرعت رفت. وقتی این برخورد را از راننده دیدند بیشتر عصبانی شده بودند و یکی می‌گفت که شماره‌ ماشین را برداشته و می‌توانیم از او شکایت کنیم. شیوه‌ برخوردش انگار ما را عصبانی‌تر کرده بود و خشونتی را که نتوانسته بودیم به خودش نشان دهیم داشتیم سر همدیگر خالی می‌کردیم. آن راننده رفت اما مشکل ما حل نشده است. این که باید ساده‌ترین قاعده‌ رانندگی را همیشه با فریاد و پنجره‌ خانه به ماشین‌هایی که وارد خیابان‌مان می‌شوند بگوییم.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام