EBTEKAR NEWSPAPER
دوشنبه, 04 اردیبهشت 1396   Monday 24 April 2017

سرمقاله

دولت دوازدهم، دوستی با چین و روسیه یا آلمان و ژاپن

محمد صادق جنان صفت

هنوز به خانه نرسیده‌ام. باید سوار اتوبوس دیگری بشوم. تا لحظه‌ای که دستم به زنگ برسد یک دنیا وقت دارم تا حسابی فکر کنم. طبق معمول همیشه صندلی‌ای را انتخاب کردم که کنار پنجره و پشت به قسمت آقایان باشد. اینجا نشستن فرصت خوبی است برای لم دادن، برای فکر کردن، برای نگاه کردن به آسمان، برای دیدن خیابان، مردم...
از شانس خوب من صندلی روبه‌رویی خالی بود. پاهایم را دراز کردم و به حالت نیمه خوابیده دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و به کسانی که آن‌طرف‌تر نشسته بودند خیره شدم. از همه جالب‌تر پیرزنی بود که دست پسر بچه‌ای را چنان محکم چسبیده بود که انگار بچه قرار بود از دستش فرار کند. پیرزن ظاهرا اهل جنوب بود. لاغر و تکیده و قهوه‌ای رنگ. می‌گویم قهوه‌ای چون صورتش هم زرد و بیمارگونه بود هم سبزگی جنوبی‌ها را داشت. از لب بالایی تا زیر چانه‌اش را خالکوبی کرده بود. صورتش کشیده و استخوانی بود، پر از چروک‌های عمیق و کهنه. چادرش را عربی دوخته بود و گله به گله با مروارید مصنوعی زینتش داده بود. موهای حنا بسته‌اش از زیر چادر به بیرون خزیده بود و چهره غمگین پیرزن را پریشان ساخته بود. بقچه کوچکی داشت که وضعیت ظاهری‌اش را از آنچه بود رنجورتر نشان می‌داد. با آرنج همان دستش که آرنج پسربچه را محکم چسبیده بود بینی دراز و آویزانش را پاک کرد و فین‌فین‌کنان شروع کرد به ورد خواندن.
پسربچه که بی‌شباهت به پیرزن نیز نبود، خبیثانه چشمان خیس و درشتش را به زنبور قهوه‌ای رنگ درشتی دوخته بود و مدام با دستی که آزاد بود به زنبور بیچاره سیخونک می‌زد. زنبور بدبخت از چپ به راست می‌دوید تا راه فراری بیابد. تنها یک بند انگشت با پنجره اتوبوس فاصله داشت اما...
خدا را شکر که پیرزن دست پسربچه را گرفته بود، چون پسربچه در یک چشم بر هم زدن یک بال زنبور را کند و ناگهان فریاد زد: «کندم، بالش رو کندم...» اما هنوز چند ثانیه از شادی‌اش نگذشته بود که زد زیر گریه چون پیرزن عصبی از بالاوپایین پریدن پسرک مشت محکمی به طرف زنبور حواله کرده بود که اگر چشمان ریز و بسته‌اش یاری‌اش می‌کرد مطمئنا زنبور را له و لورده می‌کرد. زنبور بدبخت انگار ناامید از پیداکردن راه نجات، تازه دانسته بود که دشمن حمله کرده است با همان بال کنده شده و وضعیت اسفناک شروع کرد به پریدن به طرف دیگر اتوبوس. من که اعصابم از دست جیغ و دادهای پسرک به سر آمده بود از دیدن زنبور بالای سرم خیلی خوشحال شدم چون دلم برای زنبور بیچاره کلی سوخته بود. زنبور هنوز در پی راه نجاتی بود. من که به پنجره لم داده بودم خودم را کنار کشیدم تا زنبور راحت هرجا می‌خواهد برود. پیرزن با دیدن این صحنه احساس کرد که من ترسیده‌ام و برای آنکه به من کمکی کرده باشد مثل یک ماده شیر زخمی به طرف زنبور خیز برداشت و با کف دست کوبید به شیشه اما خوشبختانه زنبور زود پرید. من از روی دلسوزی، ترس همیشگی‌ام از حشرات را کنار گذاشتم و با کف دستم طوری زدم زیر شکم زنبور که به بیرون پرتاب شود اما زنبور احمق ترسید و باز جهید سر جای اولش. در همین وقت پیرزن نگاه مادرانه‌ای به من انداخت و فکر کرد من نتوانسته‌ام بکشمش، انگار که در دلش گفته باشد: «نه بچه جان! تو عرضه کشتن یک زنبور زپرتی را هم نداری، حالا کیف کن چه بلایی سرش میارم، به همه نشان میدم گیس‌هام را در آسیاب سفید نکردم.» پیرزن روی جفت پاهای لاغر و چوبی‌اش چرخی زد و مثل بار قبل ولی امیدوارانه‌تر هجوم برد به طرف شیشه و با چادرش زنبور را گرفت و در دم با دو انگشت شست و اشاره لهش کرد طوری که صدای خرد شدنش شنیده شد. حتی چادر پیرزن نیز خیس شد... اعصابم داغان شده بود چون زنبور الاغ با پنجره فقط چند سانت فاصله داشت ولی راه را پیدا نکرد، حتی تفاوت حمله من و پیرزن را ندانست و... نمی‌دانم چرا دلم به حال خودم هم سوخت.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام