EBTEKAR NEWSPAPER
شنبه, 01 مهر 1396   Saturday 23 September 2017

سرمقاله

درس های نیویورک

محمدعلی وکیلی

فریبا نباتی - «مدام با من شوخی می کرد، کار هر روزش شده بود. هی می گفتم «محمد» شوخی نکن یکهو دیدی درگیر می شویم. چه می دانستم کار به اینجا می کشد. چه می دانستم همین یک جمله، 3 هزار و 712 روز و 3 هزار و 712 شبم را تعبیر خواهد کرد.»
رضا 17 ساله بود. که مهر قتل به پیشانیش خورد و راهی زندانش کرد. قتلی که با یک شوخی کودکانه شروع شد، شوخی که پرونده زندگی محمد را در 18 سالگی بست و پرونده زندگی رضا را در 17 سالگی به زندان و حکم اعدام رساند؛ «پدرم معتاد بود وقتی مواد مصرف می کرد اذیت
می شدم. توی خانه مشکلات زیادی داشتیم، نتوانستم بیشتر از 6 کلاس درس بخوانم. از 12 سالگی توی کارگاه خیاطی کار می کردم. به خاطر اعتیاد پدرم و مشکلات خانوادگی شب ها را هم همانجا می خوابیدم. سال 85 بود و یک ماه مانده بود به سال نو. صبح از خواب بیدار شدم. کار شروع شده بود. محمد هم آمد. 6 سالی بود که می شناختمش. دوستم بود و دوستش داشتم. همیشه با من شوخی
می کرد. همیشه به او می گفتم شوخی هایش را دوست ندارم و ادامه ندهد. می گفتم محمد انقدر شوخی نکن می بینی یک موقع درگیر می شویم. اما گوش محمد بدهکار این
حرف ها نبود. آن روز که آمد سر کار دوباره شروع کرد به شوخی کردن. کاسه صبرم لبریز شد. از پشت چرخ خیاطی بلند شدم. درگیر شدیم. هیچ چیزی یادم نیست. هنوز هم بعد از این ده سال هیچ چیزی از آن لحظه به یاد ندارم. فقط یادم می آید که پشتم محکم خورد به دکور پشت چرخ خیاطی. توی بازداشتگاه فهمیدم چه اتفاقی افتاده. می گفتند همه توی کارگاه دیده اند که من محمد را کشته ام، می گفتند قیچی را فرو کرده ام توی قلبش، توی قلب محمد، رفیق و همکار 18 ساله ام. پایان دوستی 6 ساله مان شد خون. من شدم قاتل و محمد شد مقتول. محمد رفت سینه قبرستان و من ماندم به انتظار طناب دار.»
یا دیه یا اعدام
رضا متولد سال 69 است. او یک ماه مانده به نوروز سال 85 زمانی که 17 ساله بود مرتکب قتل دوستش شد، قتلی که ناخواسته اتفاق افتاد و زندگی او را برای همیشه تغییر داد؛ « فکرش را نمی کردم آخر این شوخی ها به اینجا بکشد. شدم قاتل و رفتم زندان. وقتی رفتم آن جا فقط 17 سال داشتم. چند سالی که از ورودم به زندان گذشت خانواده محمد از قصاص گذشتند و درخواست دیه کردند. فکر نمی کنم بخشیدن کسی که عزیز یک خانواده را از بین برده کار ساده ای باشد، می دانم خانواده محمد خیلی سختی کشیدند تا از قصاص صرف نظر کنند.
فکر نمی کردم هیچ وقت آزاد شوم. یا باید می رفتم بالای دار یا پول دیه را جور می کردم. اما من و خانواده ام همچین پولی نداشتیم، فکر می کردم یا اعدام می شوم و یا در زندان می پوسم. هر وقت صدایم می کردند فکر
می کردم آمدند تا من را برای اجرای حکم ببرند. از بلاتکلیفی و زندان خسته شده بودم. خیلی فشار روی من بود، کم آورده بودم، کاملا بریده بودم، یادم می آید یک روز آنقدر بریدم که خودم پیگیر اجرای حکم شدم. رفتم و گفتم حکم اعدامم را هر چه سریع تر اجرا کنند، همان موقع ها بود که معجزه اتفاق افتاد.»
راهی برای نجات از زیر تیغ
معجزه تابستان امسال پس از ده سال زندان و در اوج ناامیدی سراغ رضا را می گیرد. او مطلبی در یکی از مجلات می بیند و کور سوی امید در دلش روشن
می شود. رضا در میان مطالب مجله راهی پیدا می کند؛ راهی برای نجات از زیر تیغ؛ « چند ماه پیش توی یک مجله درباره جمعیت امام علی(ع) خواندم. فهمیدم اعضای این جمعیت برای نجات آدم هایی مثل من که بر اثر یک اشتباه کارشان به زندان کشیده شده تلاش می کنند. با جمعیت تماس گرفتم، گفتند شرح زندگی و پرونده ام را برایشان بفرستم. از آن روز با هم در ارتباط بودیم اما خیلی امیدی نداشتم. نزدیک سه سال از درخواست اولیای دم برای دیه گذشته بود و نتوانسته بودم پول دیه را جور کنم. چند ماه بعد فهمیدم ممکن است دوباره بحث اجرای حکمم مطرح شود با مادرم تماس گرفتم و درباره اجرای حکم گفتم. بعد از تماس من، خواهرم با رابطمان در جمعیت تماس گرفته بود و آنها گفته بودند پول دیه با همیاری مردم آماده شده. معجزه و لطف خدا بود. هنوز هم می گویم این معجزه بود که بیش از 2 هزار و 600 نفر جمع شوند پول دیه را جور کنند تا من بتوانم به زندگی برگردم.»
محمد من را بخشیده!
رضا قبل از آنکه بیش از 2 هزار و 600 نفر خیر با کمکشان حکم آزادیش را امضا کنند، سه هزار و 712 روز و شب را در زندان گذرانده، او همه این روزها و شب ها را به خاطر دارد؛ روزهایی که با خیاطی در زندان شب شده و شب هایی که با فکر خانواده و محمد به صبح رسیده؛ «توی زندان برای زندانی ها لباس می دوختم؛ شلوار کُردی و از این جور چیزها. اما این سرگرمی هم نمی توانست غم و ترس توی دلم را کم کند. تمام این سال ها به آینده خودم و پدر و مادرم فکر می کردم دلواپس شان بودم. اینکه بعد از من چه می کنند لحظه ای رهایم نمی کرد؟
یادم هست شب اول که وارد زندان شدم توی خواب محمد را دیدم. گفتم محمد تو که زنده ای پس چرا می گویند من تو را کشته ام؟! از خواب بیدار شدم هنوز هم باور نمی کردم چه شده. محمد شب دوم دوباره به خوابم آمد. این بار لباس سفید پوشیده بود. گفتم محمد من را ببخش نمی خواستم اینجوری شود. محمد گفت من از تو راضی هستم. حس خوبی پیدا کردم. عذاب وجدانی که به جانم افتاده بود کمی کمتر شد. فکرش را نمی کردم محمد حتی با من حرف بزند، اما او من را بخشیده بود. خیلی شب ها توی زندان برای محمد نماز و قرآن
می خواندم، این وظیفه من است. حالا که بیرون آمده ام هم باز همین کار را می کنم. »
از این جامعه می ترسم!
رضا ده سال و دو ماه توی زندان بوده و حالا یک هفته است که طعم آزادی را می چشد هر چند این آزادی هنوز کام او را چندان شیرین نکرده؛ «از وقتی آزاد شده ام،
می ترسم از خانه بیرون بیایم. جامعه با آن ده سال پیش که من رفتم توی زندان خیلی فرق کرده. الان انگار آشنا آشنا را نمی شناسد. همه انگار غریبه اند. از زندگی در این جامعه می ترسم. گاهی اوقات فکر می کنم می خواهند من را دوباره به زندان برگردانند. ترس تمام وجودم را پر می کند.»
می خواهم به آدم هایی مثل خودم کمک کنم
رضا اما میان این ترس ها با اطمینان می گوید که دیگر رنگ زندان را نخواهد دید؛ «من دیگر آن تو جا نمی گردم. می دانم که دیگر سمت هیچ کار اشتباهی نمی روم. از وقتی از زندان آمده ام دوباره برگشته ام سر کار خیاطی و توی کارگاه برادرم کار می کنم. قرار گذاشته ایم با چند نفری از اعضای جمعیت امام علی(ع) و به همراه خانواده به دیدن خانواده محمد بروم. سر مزار محمد هم می روم، می دانم که او من را بخشیده. این را توی خواب به من گفت. اما خانواده اش اگر توی گوشم هم بزنند، حرفی نمی زنم. حق دارند، من عزیزشان را کشته ام. توی زندان وقتی دیه پرداخت شد و فهمیدم آزاد می شوم، تصمیم گرفتم بعد از آزادی خودم هم با جمعیت امام علی(ع) همکاری کنم. می خواهم مثل آن کسانی که به من کمک کردند به یکی مثل خودم کمک کنم و یا حداقل با بهتر و مفید زندگی کردن این لطف خیرین را جبران کنم.»


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام