EBTEKAR NEWSPAPER
سه شنبه, 19 آذر 1398   Tuesday 10 December 2019

سرمقاله

فاصله ایران و آمریکا تا گفت‌وگو

جلال خوش‌چهره

فرهاد کیان فرید
گروه سیاسی - با وجود اینکه بسیاری از تحلیلگران سیاسی تاکید دارند که جریان‌های سیاسی بهتر است از فرد محوری فاصله بگیرند اما همچنان این مسئله در عرصه سیاسی کشور وجود دارد و موجب شده که برخی با توجه به شرایط اقداماتی در راستای تثبیت خود بردارند تا بتوانند در جریان متبوع خود جایگاه رهبری پیداکنند. این روند زمانی به اوج خود رسید که چهره‌های برجسته این دو جریان دار فانی را وداع گفتند و خلاءای به وجود آمد که حالا برخی چشم به آن دوخته اند.بعد از رحلت آیت الله هاشمی و پیش‌تر فوت آیت الله مهدوی کنی و حبیب الله عسکراولادی شرایط به گونه‌ای رقم خورد که برخی از چهره‌های سیاسی شرایط را محیا دیدند تا خود را به عنوان لیدر معرفی کنند.
البته شرایط در دو جریان سیاسی اصلاح‌طلب و اصولگرا متفاوت بود. زیرا اصولگرایان به طور کلی با فقدان رهبری مواجه بودند و آیت الله موحدی کرمانی و محمد یزدی نتوانستند جای خالی عسکراولادی و مهدوی کنی را پر کنند و فقدان این دو چهره اصولگرا بیشتر از قبل احساس شد. البته این ماجرا مختص زمان حال یا چند سال اخیر نیست. زیرا تمایل برای رهبری جریان اصولگرایی یا طیفی از این جریان به سال 84 برمی‌گردد که همان دوران هم محمدباقر قالیباف بی میل برای این جایگاه نبود و با حضور در رقابت‌های انتخاباتی سعی در تثیب خود داشت و بعد از گذشت تقریبا 12 سال اخیرا هم مسئله نو اصولگرایی را مطرح کرد که البته با واکنش بسیاری از اصولگرایان مواجه شد از سوی دیگر علی لاریجانی از زمره افرادی است که همیشه از او به عنوان یکی از گزینه‌های لیدری جریان اصولگرایی یاد شده است. هرچند او هم با ظهور طیف جدیدی از تندروهای اصولگرا تا حدود زیادی از این جریان سیاسی فاصله گرفت و حتی به عقیده برخی او دیگر جزیی از جریان به حساب نمی‌آید. ابراهیم رئیسی هم دیگر گزینه ای بود که اخیرا نامش بر سر زبان‌ها افتاد. او که ظهورش در انتخابات اخیر ریاست جمهوری بود بعد از شکست از سوی برخی طیف‌ها به عنوان گزینه مناسب برای لیدری نامش مطرح شد. البته او هم بی میل نبود و مسافرت‌های استانی و افزایش حضورش در عرصه سیاسی و سخنرانی‌های انتقادیش از دولت هم بیانگر همین علاقه بود. البته در این میان نباید مصباح یزدی را نادیده گرفت. او هم از جمله افرادی بود که بعد از پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 حساب خود را از اصولگرایان جدا کرد و ترجیح داد رهبری پایداری‌ها را انجام دهد تا صرفا یک روحانی در جریان اصولگرایی باشد. حتی زمانی که قرار بر این شد که در کنار موحدی کرمانی و یزدی مثلث رهبری جریان اصولگرایی را تشکیل دهند، همین تمایل به رهبری فردی و اصرار و تاکید بر دیدگاه‌های خود، مانع از موفقیت این همکاری شد. البته اینها تنها افرادی نبودند که طی این سال‌ها نامشان به عنوان گزینه مناسب برای رهبری جریان اصولگرایی مطرح شد. اما به هرحال اینها افرادی بودند که نامشان بیشتر از دیگران در محافل سیاسی شنیده می‌شد.
در همین خصوص صادق زیبا کلام استاد دانشگاه در گفت و گو با « ابتکار» گفت:« من فکر می‌کنم برای هر دو جریان اصولگرا و اصلاح طلب، نوعی پوست انداختن لازم است. برای اصولگرایی پوست انداختن لازم است چون اصولگرایان بعد از انتخابات 76 رو به افول رفتند و نتوانستند خود را بازسازی کنند تا به عنوان یک جریان سیاسی جدی مطرح شود و به حساب بیاید. اگر پیروزی اصولگرایان را در انتخابات 84 و مجلس هفتم استثنا قرار دهید، از پشت خرداد 76 نتوانستند به عنوان جریانی جدی مطرح شوند. البته اگر پیروزی‌هایی هم داشته اند به مدد تکیه برابزار قدرت بوده است. به عنوان مثال اگر در انتخابات بوده، با رد صلاحیت نیروهای اصلاح طلب بوده است و در کل پیروزی‌های اصولگرایان با تکیه بر نهادهای قدرت شکل گرفته است.» وی افزود:« ولی واقعیت خصوصا در انتخابات اخیر این است که اصولگرایی به جز اتکا و پشتوانه آن که یه سری اقشار مذهبی و سنتی هستند، اقشار مدرن‌تر نویسندگان و دانشجویان و اقلیت‌های قومی و مذهبی تمایلی به اصولگرایی ندارند. بنابراین باید برخی رهبران اصولگرایی به میدان بیایند و به این جریان نفسی تازه بدهند.»زیبا کلام تصریح کرد:« حقیقتا در شخصیت‌های فعلی اصولگرایی مانند قالیباف، باهنر و رئیسی این قوت وجود ندارد که بتوانند جریان اصولگرایی را به انسجام برسانند اما با یک فاصله زیاد ممکن است علی لاریجانی این قوت را داشته باشد تا بتواند به جریان اصولگرایی جان تازه‌ای ببخشد و اصولگرایی را بازسازی کند. البته او هم به تنهایی نمی‌تواند و باید از چهره‌های جوان‌تر و جدیدتر استفاده کند. اگر اصولگرایان بخواهند با استفاده از حزب موتلفه، روحانیت مبارز، مدرسین حوزه علمیه، کمر راست کنند، نشدنی است.»
همچنین ناصر ایمانی تحلیلگر مسائل سیاسی اصولگرا در این خصوص به« ابتکار» گفت:« مشکل اصلی در این زمینه به مسئله انقطاع نسلی در جناح‌ها برمی گردد و این ریشه اصلی موضوع است. نسل قدیم اصلاحات و اصولگرایان دچار نوعی خستگی و پیری
شده اند و انقطاع نسلی هم بین نسل اول و بعدی جریان‌ها هم به وجود آمده است و این درواقع فاصله زیادی است. از طرف دیگر نسل قدیم این جریان‌ها خیلی تمایلی به واگذاری امور به دست نسل بعدی ندارند و نسل بعدی هم بیگانه با اصول فکری و خط و مشی فکری نسل قبل است. این انقطاع باعث بحران شده که عدم کادرسازی هم به آن اضافه شده و جریان‌ها را سردرگم کرده است.» وی افزود:« نسل قدیم آمادگی واگذاری امور را به نسل جدید ندارند و نسل جدید هم رهبران قبل را قبول ندارند و این مسئله به یک بحران در جریان‌های سیاسی تبدیل شده ‌است که به رهبری جریان‌های سیاسی منطبق می‌شود که مهمترین پرسش در این میان آن است که چه کسی رهبر و چه کسانی کادر رهبری باشند؟ خصوصیات رهبری جریان‌ها این است که به اصول و آرمان‌های آن جناح سیاسی که بر اساس آن پایه‌گذاری شده و هویتی جز آن ندارد، معتقد باشد.»
اصلاح‎طلبان و لیدرهای جدید
اما در جریان اصلاح‌طلب همانطور که پیش‌تر اشاره شد ماجرا به گونه دیگری بود. آنها همچنان شخصیتی مانند رئیس دولت اصلاحات را در کنار خود داشتند. اما آنچه که اتفاق افتاده بود از دست دادن آیت الله هاشمی رفسنجانی بود که خلاء حضور وی تا حدود زیادی قابل لمس بود. بعد از آن هرچند به صورت رسمی صحبتی به میان نیامد اما با نگاهی گذرا به رویکردهای سیاسیون این جریان، قابل مشاهده بود که نوعی تمایل برای لیدری میان برخی از این افراد ایجاد شده است. از سوی آیت‌الله موسوی خوئینی‌ها بعد از سال‌ها از غار تنهایی خود بیرون آمد و شروع به اظهار نظرهای مختلفی در خصوص مسائل سیاسی کرد که این شائبه به وجود آمد که او به نوعی علاقه خاصی برای بازگشت به سیاست و البته پر کردن خلاء فقدان مرحوم هاشمی رفسنجانی دارد. البته او تنها فرد در این میان نبود. از سوی دیگر تعداد زیادی از فعالان سیاسی امیدوار بودند که حجت الاسلام ناطق نوری این خلاء را پر کنند.اما او تمایلی برای این کار یا به عبارت ساده‌تر بازگشت به عرصه سیاسی کشور نداشت. هرچند او هم بعد از رحلت آیت الله هاشمی تغییراتی در برنامه‌های خود ایجاد کرد و با وجود اینکه علاقه‌مند به بازگشت به زادگاهش بود، در تهران ماند و به فعالیت خود ادامه داد. همین مسئله موجب شد که برخی فعالان سیاسی بارها و بارها از او بخواهند که در برخی مسائل ورود کند که البته با عدم تمایل وی مواجه شدند. اما محمدرضا عارف هم یکی از چهره‌هایی است که بی تمایل برای لیدری جریان اصلاح‌طلبی نیست. او بعد از اینکه در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 به دلیل تاکید رئیس دولت اصلاحات و آیت الله هاشمی انصراف داد، بعد از ورود به مجلس رویکرد قابل توجهی پیدا کرد و به نوعی عمل کرد که مشخص بود که جایگاه خاصی برای خود در جریان اصلاح‌طبی در نظر دارد. ابتدا که بنا بر گفته برخی منابع با دلخوری و ناراحتی از انتخابات ریاست جمهوری سال 92 انصراف داد. زمانی هم که شورای عالی سیاست‌گذاری اصلاح‌طلبان لیست انتخاباتی شورای شهر تهران را اعلام کردند و با مخالفت رئیس دولت اصلاحات مواجه شد او بدون اینکه لیست را اصلاح کند یا توضیحاتی درباره آن ارائه کند، به شکلی قهری کار را رها کرد. بعد از آن زمان وقتی نوبت به بررسی کابینه پیشنهادی دولت رسید با وجود اینکه برخی نمایندگان اصرار داشتند نظر رئیس دولت اصلاحات را جویا شوند، عارف تاکید کرد که «این نمایندگان می توانند نظر ایشان را جویا شود اما ما در مجلس کار خود را می‌کنیم.» مجموع اینها نشان می‌دهد که عارف جایگاه ویژه‌ای برای خود در جریان اصلاح‌طلبی می‌بیند و همین موضوع این شائبه را ایجاد کرده است که شاید او هم بی علاقه به لیدری جریان اصلاح‎طلب نباشد. هرچند همچنان اصلاح‌طلبان رهبر قطعی جریان اصلاح‌طلب را رئیس دولت اصلاحات می‌دانند و احتمال اینکه فرد دیگری بتواند این جریان را رهبری کند بسیار اندک است اما نمی‌توان این نکته را نادیده گرفت که ممکن است این تمایل موجب شود طیف یا طیف‌هایی از اصلاح‌طلبان ترجیح دهند دنبال‌روی افرادی مانند موسوی خوئینی ها یا محمدرضا عارف باشند.
آنقدر که ناطق نوری صلاحیت رهبری اصلاحات را دارد، موسوی خوئینی ها ندارد
صادق زیبا کلام درباره وضعیت اصلاح طلبان گفت:«جریان اصلاح طلب پایگاه اجتماعی گسترده ای برخلاف اصولگرایان دارد و در میان توده های جوان و روشنفکر جامعه که شامل پزشکان، نویسندگان، دهه 60ها، دهه 70ها و مطبوعات جایگاه خوبی دارد. اما جریان اصلاح طلب نیاز به باز تعریف اصلاح طلبی دارد. سوالی که فعلا به طور مداوم مطرح می‌شود این است که اصلا اصلاح طلبی یعنی چه؟ بیش از دو دهه است که نفس اصلاح طلبی مطرح شده، اما از زمانی که
اصلاح طلبان شروع به همکاری با آقای روحانی کردند، این سوال به طور جدی‌تری مطرح شد که اصلاح طلبی به چه معناست؟ درواقع فکر می‌کنم نیاز به قرائت جدیدی از اصلاح طلبی است.» وی همچنین در خصوص تحرکات و دیدارهای اخیر ناطق نوری و بازگشت و اظهار نظرهای موسوی خوئینی‌ها بعد از رحلت آیت الله هاشمی تاکید کرد:« به نظر من آنقدر که ناطق نوری صلاحیت رهبری اصلاحات را دارد، موسوی خوئینی‌ها ندارد. چراکه موسوی خوئینی‌ها هنوز پایی در دهه 60 دارد و هنوز تکلیفش با اشغال سفارت آمریکا و آمریکا ستیزی مشخص نیست. موسوی خوئینی‌ها باید پاسخ دهد که آیا
دموکراسی خواه است، یا دموکراسی را قبول دارد؟ چراکه احساس می‌کنم هنوز در خصوص آمریکا ستیزی و استکبار‌ستیزی تکلیف مشخصی ندارد و درواقع موسوی خوئینی‌ها نیاز به یک بازتعریف شخصیتی دارد. اما ناطق نوری تکلیف خود را مشخص کرده است و بغض و کینه‌ای که اصولگرایان از ناطق نوری دارند نیز به همین دلیل است که او از تندروی و افراطی‌گری‌های مربوط به دهه 60 و آمریکا ستیزی فاصله گرفته است.» اما ناصر ایمانی نظر دیگری دراین باره داشت و به «ابتکار» گفت:« ما در جامعه شاهد طبقات و طیف‌های مختلفی میان مردم هستیم، درواقع مردم در زمینه‌های مذهبی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بسیار خواسته‌های متفاوتی دارند که رهبران باید از آنها آگاه باشند. نکته بعد هم شناخت مشکلات و معضلات کنونی حکومت و جریان‌ها است. مشکلاتی که در ابعاد فرهنگی اجتماعی و سیاسی وجود دارند. شخصیت‌هایی مثل موسوی خوئینی‌ها و عارف شرایط لیدری جریان را ندارند و حتی فکر می‌کنم شخص رئیس دولت اصلاحات هم در حال حاضر شرایط رهبری اصلاحات را ندارند و شرایط رهبری او هم مشکل شده است. در جریان اصولگرایی هم نه قالیباف نه رئیسی در قد و قامت رهبری جریان اصولگرایی نیستند.»
رهبران جریان‌های سیاسی باید شناخت خوبی نسبت به جامعه داشته باشند
در ادامه صادق زیبا کلام ضمن اشاره به معنی اصلی
اصلاح طلبی تصریح کرد:« من فکر میکنم اصلاح طلبی یعنی ملی بودن ، ایرانی بودن مردمی بودن ، یعنی به رای مردم احترام گذاشتن دیگر افاقه نمی‌کند. به نظر من اصلاح طلبی نیاز به قرائت جدیدی دارد که مترادف با دموکراسی خواهی باشد و ذیل دموکراسی خواهی باید پیش برود و دموکراسی خواهی یعنی آزادی بیان، آزادی مطبوعات،حاکمیت قانون بر کشور، پاسخگویی حکومت به قانون، یعنی شورای نگهبان براساس خواست و میل شخصی خود نتواند افراد را رد صلاحیت کند. به نظر من این مفاهیم که
خواسته های انقلاب اسلامی ایران بودند، و درواقع این مسائل خواسته های جدیدی نیستند، انقلاب برای حاکمیت و معنا دادن به مفاهیم شکل گرفت که با گذشت زمان تبدیل به آمریکا ستیزی و استکبار ستیزی شد.» وی افزود:« مهم ترین وظیفه جریان اصلاحات این است که انقلاب اسلامی را به مسیر اصلی خود بازگرداند. کاری که آیت الله هاشمی رفسنجانی، تاجزاده، حجاریان و امثال این افراد انجام داده‌اند اما موسوی خوئینی ها هنوز تکلیف خودرا در این مسائل مشخص نکرده است. اما این جهت گیری اصلا از موسوی خوئینی ها وجود ندارد و تا زمانی که تکلیف خود را مشخص نکند و قصد انجام آن را ندارد و می‌خواهد بین دو صندلی بنشیند. درواقع هم اصولگرایان را داشته باشد با آمریکا ستیزی و هم بیان کند اصلاح طلب است. اما ما نمی‌توانیم شخصی را در نظر بگیریم که هردو جریان را رهبری کند. چراکه از طرفی اصلاحات است که آزادی خواه است اما باید تکلیف خودرا با دموکراسی مشخص کند و از طرف دیگر اصولگرایان هستند که سنتی فکر می‌کنند و در گذشته مانده‌اند.» همچنین ناصر ایمانی با اشاره به تفاوت چهره سیاسی، شخصیت های مطرح هردوجناح پس از گذشت زمان به « ابتکار»گفت:« درواقع چهره‌ای که به عنوان رهبران تاثیرگذار جناح ها می‌بینیم، اگر به شخصیت‌ها ده سال یا بیست سال قبل انها مراجعه کنیم باورمان نمی‌شود که این شخصت‌ها یکی باشند. رهبران جریان‌های سیاسی باید شناخت خوبی نسبت به جامعه داشته باشند و شناخت آنها به توده‌های مختلف مردم و نیازهای مردم را داشته باشند.»


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام