سرمقاله

مملکت‫داری با خطای تعمیم!

محمد یوسفی آرامش

روح الله فردوسی -صبحگاه یک روز بهاری، زنبوری از کندو بیرون شد و برای جمع آوری شهد تازه به سراغ گلی که می شناخت رفت. بر فراز گل چند چرخ زد و بر برگ گل نشست. گل از صدای وز وز بال زنبور بیدار شد و چشمانش را گشود و به زنبور سلام داد و گفت:" برای نوشیدن از شهدم آمدی؟" زنبور سلام کرد و با چند بال به گل نزدیک تر شد و گفت: "باز هم گلایه های همیشگی ات شروع شد؟ بگذار من به سراغ گل دیگری نروم. می خواهم کنار تو بمانم و شهد تو را بنوشم. "گل به زنبور گفت: "من هر روز خودم را برای سپردن به تو پر از عطر و شهد می کنم، اما تو تنها از شهد من می نوشی و مرا می مکی و سپس می روی و تا هنگامی که برایت شهدی تازه نسازم باز نمی گردی و خبری از من نمی گیری. من از تو گله دارم. چرا وقتی شهدم را به قدر کفایت نوشیدی، کنارم نمی نشینی و بالای سرم بال نمی زنی؟" زنبور که می دانست گل مانع از مکیدن شهدش نمی شود، همین که شروع به مکیدن شهد جانِ گل کرد، گفت: "آیا همین برایت کافی نیست که من از میان بسیاری از گل ها، تنها عطر و شهد تو را می پسندم؟ در طول راه چشمم را می بندم تا گلی جز تو را نبینم." گل که منتظر چنین ابراز علاقه ای از سوی زنبور بود گفت: "مگر عطر من چه فرقی با گلهای دیگر دارد؟ ما همه از یک تیره و تباریم. عطر و شهد همگی مان یکی است". زنبور در پاسخ به گل گفت: "خوب، مگر فرق من با دیگر زنبورها در چیست؟ ما هم شبیه به همیم و همگی کارگریم و یک وظیفه داریم. "گل تبسمی کرد و کمی ساقه هایش را خماند و خود را فشرد و سپس رو به زنبور کرد و گردی از عطر خود را بر او افشاند و به او گفت:" نه، همه چیز تو با دیگر زنبورها فرق می کند. من صدای بال زدن تو را می شناسم. من فقط به طرز مکیدن تو عادت کرده ام. اصلا من عاشق تو هستم. میخواهم فقط عطر و شهدم را تو بنوشی. می فهمی؟" زنبور که از عمق این علاقه بی خبر بود، به گل گفت: "می خواهی عاشق چند روزه هم باشیم؟ عشق چند روزه آزارت نمی دهد؟ "گل که شهدش را با عشق به زنبور می خوراند، به او گفت: "عمر ما، به اندازه ماست. بیشتر از این اگر باشیم، از مفهوم و ریخت و زیبایی می افتیم. انتظار من از تو فقط این است که شهدم را با عشق بنوشی." زنبور که قطرات اشکش با شهدی که جمع کرده بود یکی شد، از روی برگ گل بلند شد و بر ساقه اش نشست و به گل گفت: "باز هم برایم حرف بزن. از عشق بگو. "گل که از شیفتگی زنبور به وجد آمده بود، برگ هایش را از هم گشود و خود را عریان ساخت و گلهای تازه رسیده خود را نشان زنبور داد و به او گفت: "اینها هم نصیب توست. از فردا صبح زودتر به سراغم بیا. نمی خواهم نسیم صبحگاهی، مقداری از عطر مرا به مشام آدمیان برساند. من نمی خواهم آنها که فقط از ما بهره می برند و بهره ای نمی رسانند، گلها را می کنند و کندوها را خالی می کنند، از عطر من سهمی ببرند. چند روز بیشتر باقی نمانده است، می خواهم همه عطر و شهدم نصیب تو باشد. مرا با عشق ببوی و بنوش."

ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام