EBTEKAR NEWSPAPER
دوشنبه, 27 خرداد 1398   Monday 17 June 2019

سرمقاله

از حس‌ تا هراس اخلاقی

علیرضا صدقی

دکتر سعید نیاکوثری-پائیز آرام از پس کوچه های شیراز غریبانه گذشت و تقویم ها را به زمستان سرد سپرد... نسیم زمستانی چالاک از لابه لای شاخه های پریشان تاکها می گریزد و بی پروا برگهای تب گرفته چنارها را به دست رهایی می سپارد و خود در میان چتر رنگارنگ نارونها پنهان می شود. تیغ آهیخته باد شاخه های ترد و نازک درختان را شکسته و انبوه بی قرار برگها را به این سو و آن سو می کشاند...دیوارهای کاهگلی با پرچین هایی از شاخه برگهای خشک، یادگار روزگار نه چندان دور شیرازند که شکیب و استوار قدمت دیرین خود و نزهت هزاران هزار بهاری که به زیبایی شکفت و در دل سرد زمستانهای خاموش آرام خفت را پیش چشم عابران نقش می زند....سیمای سالهایی که زمستان سپیدش پر از خاطرات زیبای برف وبارانهای تند و خروش وجدآور رودخانه بودکه شیراز رادونیم کرده بود وتابستانهای گرمش با فالوده فروشهای دور گرد رونق داشت...خانه ها هر چند کوچک بودند اما باغچه ای داشتند و درختانی با شاخه در هم فرو برده که هر صبح با طلوع آفتاب پنجره ها را به سوی روشنی می گشودند و شبها زیر مخمل سیاه آسمان غرق در رویای نقره ای مهتاب سردر آغوش سکوت ...
کوچه های قدیمی ،روزها لبریز همهمه رهگذران بود و شعف طرب انگیز کودکان و شبها غرق سکوت چراغهایی که در بالای تیرکهای چوبی با نور بی رمق خود، کوچه را از وهم تاریکی می رهاند. مهربانی با طراوت در آمیخته و زندگی را رنگ و بوی تازه ای میبخشید....هنوز سیل مهاجرتها،سیمای شهر را دگرگون نکرده بود و طمع سود انبوه سازی ،پنجه تالان بر باغهای سبز شیراز نینداخته بود....سیمای شهر آراسته به طبیعت زیبایش بود و شیراز مصفا به خرمی بوستانش...تاکستانهای قصر الدشت با یاقوتهای درشت و براق انگورهای شادابی که در پشته سبز حریر گون برگها پوست نازک خود را از تیغ آفتاب پنهان می داشتند،نگاه هنرمندانه نقاشها را به خود جلب می کرد... خیابانها با درختان بلند و آب زلالی که شتابان از جوها می گذشت شور مستانه ای داشت...تعداد خودروها اندک بود و خیابانها هنوز زیر یوغ پاره های آهنین و دود غلیظ ماشینها به اسارت نرفته بودند و تنها گاه به گاه بر سینه ستبر سیماب گون بلوارها و زیر سایه روشن درختان سر به فلک کشیده، رخ می نمودند و به آرامی می گذشتند ... پنجره ها را که می گشودی عطر بهار نارنج و نسترنهایی که با اولین پرتوهای طلایی آفتاب ،گلبرگهای سفیدشان را بر انبوه سبز شاخ و برگها می آویختند، مشام جانت را تازه میکرد و شوق حیات در هیاهوی احساس کودکانه ات جان می گرفت... پائیزهای شیراز آوردگاه برگ و باد بود و بهار سبزش، صحنه زیبای بازی ابر و آفتاب... طبیعت مشحون افسون آوای مرغان غزل خوان طرب انگیزبود و مسحور شوق شکفتنی که از شاخه های تازه رسته می تراوید... ترنم باران ترانه دلربایی بود آشنا با بهار...از دل این همه زیبایی و شکوه وصف ناپذیر بود که غزلها در قاب دیوانهای شعر می شکفت و نگارگری ها بر دیبای بوم نقاشها نقش می بست... هنر جلوه گاه ادب بود و ادب آداب مردم و این هر دو جان مایه فرهنگ ماندگار شیراز و یادگار قرنها تاریخ مردم این آب و خاک که جغرافیای شمالش آراسته به قنات رکن الدین خان بود و جلوه جنوبش باغ سوار وکمی آن سو تر جنگلهای انبوه بلوط ...از شرق دامن تا دریاچه مهارلو می گستراند و از غرب غرور با شکوه کوههای پر برف سپیدان بر زیبایی اش می افزود...تاکسی های سبز و سفیدش با پلاکهای چهارشماره ای و کرایه پنج ریالی و اگر دو نفر بودی هفت ریال می پرداختی و سه نفر ده ریال...ترافیک را خیلی ها حتی باسوادها نمی دانستند ...طلاق مرسوم نبود، گره های زندگی در خانه پدر بزرگها و با وساطت ریش سفیدها باز می شد..بوی بهار که می آمد شوق خرید لباس عید و جمع شدن فامیل دور بساط گرم سمنوپزان ...چهارشنبه سوری ها بدون ترقه و انفجار، با جست و خیز بر بالای آتشی که می افروختیم به صبح آرزوها می پیوست...افسوس که روزگار آن همه شکوه و زیبایی و آن همه آرامش و سادگی چه زود به سر رسید...
قامت سروهای بلند میدان امام حسین که بر خاک افتاد شیراز دلش شکست و سبزی و خرمی کوله بارش را بست،چلچه ها نیز قهر کردند... اره های برقی به جان باغها افتادند و نماهای سنگی جای شکوه چنارها را گرفتند...ساختمانهای بلند سایه به سایه هم قد برافراشتند و قشون توسعه بر معماری کهن تاختند ...دیگر از حوض های پر از ماهی گلی و شمعدانی هایی که با شعف فواره ها بوی تازگی را در فضای خانه می افشاندند خبری نیست ...نسترن ها شوق شکفتن ندارند و یاسها افسرده تر از آنند که کنجکاوانه سر از دیوار خانه بیرون کشند ...موسیقی طبیعت به فریادهای جنجال برانگیز گنجشکان بازیگوش که گاه بر سر شاخه چوب خردی یکدیگر را تعقیب می کنند خلاصه شده است...کوچه های قهر و آشتی با خاطره رادمردهایی که بزرگی شان به غیرتشان بود و شرفشان به معرفت،سرشان میرفت اما قولشان نه،کف پوش خانه شان حصیر بود و طبعشان منیع، غریبانه خود را در نابسامانی بافتهای فرسوده پنهان داشته اند....خانه پدر بزرگها با آن همه جلال و شکوهی که داشت اینک از بیم بیلهای آهنی دل به ویرانی سپرده اند... قداره های آهنی که آمدند سنون غداره هم از راه رسیدند...آسمان دست سخاوتش از زمین برگرفت و زمین سر سبزی اش را از مردم...از سرپنجه های نحیف سروها جز تمنای باران نمی تراود...خاموشی آسمان و عبور بی اعتنای ابرها، تشویش را در دل شاخه های عریان می افزاید...آری صفا که رفت ،آرامش نیز بی قرار رفتن شد و شهر زیر مهیب غرش چهارچرخهای آهنی در حسرت سکوت ماند..ساختمانهای شیک اداری با معماری نوین عرصه را بر عمارتهای تاریخی تنگ کردند...آب نماها آمدند تا کسی دلتنگ جای خالی آب را در جوهای خشک نشود...ترافیک اولین آموخته کودکان است و جزء لاینفک زندگی ...دیگر موضوع انشاء توصیف بهار شیراز نیست... هوای آلوده سوژه بحثهای روز و موضوع مسابقات هنری است.وقتی باغ رحمت آباد را خشک کردند هیچکس حرفی نزد ..باغهای یک به یک خشکانیده شدند و باز سکوت کردیم و دل خوش داشتیم که در عوض از اسپانیا پرتقالهای والنسیا وارد می کنیم و سبدهای میوه مان با انگورهای شیلی رنگارنگ می شود...کلمهای بروکلی و سس الفردو جای کاهو سکنجبین ها گرفتند...حنی تابلوهای بیلیارد جای کاشیکاریهای طاق زورخانه ها ...سکوت کردیم و شاد بودیم که روزگار تازه ای پیش رو داریم... اسپلیت و چیلرجای هوای خنک و شبهای پر خاطره تابستان و خوابیدن زیر سقف آسمان را گرفت..صدای موسیقی هوی متال جای آوازهای محلی...صفا رفت و جدائی آمد...طلاق که مرسوم شد بازار وکلا نیز گرمتر شد....اگر بانکی می خواست خانه ای را مزایده کند،هیچکس قدم پیش نمی نهاد... کوچه مردها خالی از جوانمردی شد....ماهواره اعتیادآورد و اعتیاد غیرت را به تاراج برد...دغل،شرف را به سخره گرفت....عاقبت شیراز که روزی آغوشش را بر ما گشوده بود و دامن مهربانش را زیر قدمهای کودکیمان می گستراند،جغرافیای خشکش را برایمان جا گذاشت و در خلوت پستوهای بافتهای فرسوده و چنارهای حیاط شاهچراغ،پشت کاشی های نیلی آستانه و در شکوه تاریخی ارگ پنهان داشت...
شیراز من...هنوز فضای سینه ام لبریز خاطرات زیبای آن همه نشاطی است که در خنکای کوچه باغهای سبزت ،حس جاودانگی را در وجودم نقش میزد و امید به فرداهای روشن گامهایم را تا رسیدن به قله های فردا استوار می کند...
شیراز من... هنوز آوای بارانهای بهار، سکوت موقر برفهای زمستان ،خنده های شیرین انجیرها ، ،جلوه نرگسها و دستان نحیف پیچکهایی که از قامت نخلها بالا میرفتند، در پائیزی ترین روزهای تاریخی ات، زیباترین بهار را می آفریند...
افسوس که قدر آن همه سخاوتی که آسمانت داشت را ندانستیم و آن همه بهارزیبایی که ارغوانها نویدش را میدادند ، رایگان به زمستان خشک و بی باران سپردیم...
شیراز من ! در اندیشه های سبز هرنهالی که متین و موقر بر دامن کوهسارت می روید این پرسش تلخ جوانه میزند که چه شد آن همه سبزی؟ چه شد آن همه لبخند؟ چه شد آن همه نسرین و نرگس؟ چه شد آن همه مهتاب؟به کدامین گناه اینگونه ابرهایت سترون شدند و چرا اینگونه بارانت را از ما دریغ داشتی؟


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام