EBTEKAR NEWSPAPER
یکشنبه, 30 مهر 1396   Sunday 22 October 2017

سرمقاله

خاورمیانه و دوران پسا داعش

جهانبخش محبی نیا

محسن صادقی‌راد- موقع غروب بود و قرص نارنجی خورشید رو به افول می‌رفت. کارگرها دست از کار کشیدند تا وسایل حفاری را به سرکارگر تحویل دهند و در کانتینر کوچکی که برایشان در نظر گرفته شده بود استراحت کنند. آقا ماشاءالله کلاه ایمنی‌اش را از سر برداشت و آن را همراه بقیه وسایل در کیسه‌ای گذاشت تا به آقای سعیدی تحویل دهد. آقای سعیدی محتویات کیسه را چک کرد و وقتی از کامل بودنش مطمئن شد بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: «درسته می‌تونی بری». آقا ماشاءالله هم حرکت کرد و سمت کانتینر رفت.
کانتینر سفیدی بود که در آن چند پتو و بالشت برای خوابیدن، یک سفره و چند عدد کاسه و بشقاب برای خوردن و چند خرت و پرت دیگر قرار داشت. یخچالی وجود نداشت، اما نیازی هم نبود چون سرمای آن لانه‌ فلزی خودش کار یخچال را می‌کرد.
آقا ماشاءالله وارد کانتینر شد و نگاهی به مسعود انداخت که دو دستش را روی زانوی چپش گذاشته بود و ماساژ می‌داد. کار همیشگی‌اش این بود که وقتی از شر معدن و آقای سعیدی خلاص می‌شد، کف کانتینر دراز می‌کشید و زانویش را می‌مالید بلکه دردش کم شود اما روز به روز، ورم زانو و ناله‌های مسعود بیشتر می‌شد. چند بار آقا ماشاءالله به او گفته بود که کار را رها کند و خودش را به شهر و بیمارستان برساند ولی مسعود گوشش بدهکار نبود و با ترسی که زیر درد پنهان بود، می‌گفت: «اگه برم کلا بیرونم میکنن. زن و بچه‌م چی؟»
صبح روز بعد ماشاءالله و مسعود وسایل‌شان را از آقای سعیدی گرفتند و وارد معدن شدند. برای اولین بار به عمقی از معدن رسیده بودند که ورودی‌اش دیگر دیده نمی‌شد. با نور کمی که از چراغِ روی کلاه‌شان به فضای تاریک آنجا می‌تابید کورمال کورمال راه خود را پیدا می‌کردند و قدم‌های کوتاهی برمی‌داشتند که ناگهان مسعود با سر دادن فریادی نقش بر زمین شد. ماشاءالله بالای سر مسعود رسید و پرسید: «چی شد؟»، «پام گیر کرد به یه چیزی.» ماشاءالله دور و بر مسعود را نگاهی انداخت و متوجه سطحی فلزی شد. جعبه‌ای به شکل مکعب مستطیل بود با سطحی اندازه دو کف دست و ارتفاع دو بند انگشت. خاک رویش را که کنار زد برق آن سطح فلزی که زیر نور کمِ آنجا می‌درخشید چنان مبهوتش کرد که برای چند لحظه فراموش کرد که کجاست و چرا آنجا آمده است، تا اینکه ناله‌های مسعود به خودش آورد. وقتی مکعب را بلند کرد از سنگینی‌اش تعجب کرد. برخلاف اندازه‌ کوچکش وزن زیادی داشت. آقا ماشاءالله پیش خود فکر کرد: «یعنی چی توشه؟» مکعب را توی دستش نگه داشت و زیر بغل مسعود را گرفت تا بلند شود و بعد با هم آرام آرام از معدن خارج شدند. به محض بیرون آمدن‌شان آقای سعیدی که انتظار خروج زود هنگام‌شان را نداشت سراغ‌شان رفت و توضیح خواست. آقا ماشاءالله اشاره‌ای به پای مسعود کرد و گفت که پای او بد جوری آسیب دیده است و قادر به ادامه‌ کار نیست. آقای سعیدی وقتی این را شنید گفت: «خیله خوب ببرش» که نگاهش به جعبه‌ در دستِ آقا ماشاءالله بود افتاد و پرسید: «این چیه؟» آقا ماشاءالله دستی که جعبه را با آن گرفته بود بالا آورد و رو‌به‌روی آقای سعیدی گرفت و گفت: «این؟» در آن لحظه قرص خورشید بر سطح براق مکعب افتاد و نور شدیدی به صورت آقای سعیدی پاشید، طوری که مجبورش کرد تا دست‌ها را جلوی صورتش بگیرد و از چشم‌هایش محافظت کند. سپس حیرت‌زده دست‌ها را پایین آورد و با لحن آمرانه‌ای گفت: «بده‌ش ببینم.» آقا ماشاءالله تا آن روز هر حرفی را که از آقای سعیدی می‌شنید صمٌ بکم اطاعت کرد اما نمی‌توانست آن مکعب را دو دستی و مفت و مجانی تقدیمش کند. احساس می‌کرد چیزی ارزشمند در دست دارد و با انگشتانش چیزی ازلی را لمس می‌کند. آقای سعیدی که از تردیدِ آقا ماشاءالله به خشم آمده بود با صورتی برافروخته فریاد زد: «میگم بده‌ش ببینم.» آقا ماشاءالله با صدایی لرزان در جواب گفت: «نه.» مسعود و چند نفر دیگر از کارگرها که شاهد این صحنه بودند آنچه را می‌دیدند باور نمی‌کردند. فکر مشترک‌شان این بود که مگر یک کارگر هم می‌تواند سرپیچی کند؟
آقای سعیدی که اعتبار و جایگاهش را در میان زیردستانش در خطر می‌دید، پنجه‌ را به سوی یقه‌ آقا ماشاءالله دراز کرد، اما آقا ماشاءالله دستش را پس زد و با ضربه‌ای به سینه‌اش او را نقش بر زمین کرد. آقا ماشاءالله که خودش هم از انجام چنین عملی شگفت‌زده شده بود چند قدمی به عقب برداشت و سپس پشت به آقای سعیدی به سمت کانتینر رفت. آقای سعیدی که روی زمین ولو شده بود صورت خاکی شده‌اش را پاک کرد و با فریادی خشمگینانه که از سر استیصال بود گفت: «کارت تمومه حیوونِ بدبخت. کارت تمومه.» و سپس سوتی از جیبش درآورد و با دمیدن در آن صدای بلندی در فضا پیچید که تا فاصله‌ زیادی شنیده می‌شد. این سوت علامت خطر بود و نگهبان‌هایی که مامور مراقبت از آن منطقه بودند را باخبر می‌کرد. بنا به قراری که آقای سعیدی با آنها گذاشته بود و با پول‌های درشتی که با آن سبیل‌شان را چرب کرده بود، نگهبان‌ها بعد از شنیدنش سریعا خود را به آنجا می‌رساندند و از آقای سعیدی محافظت می‌کردند. چنین ماجرایی قبلا هم اتفاق افتاده بود و آقا ماشاءالله که برخورد نگهبان‌ها با کارگری که سر دستمزد با آقای سعیدی بگو مگو کرده بود و اینکه آن‌ها چطور دمار از روزگار آن کارگر بخت برگشته درآورده بودند را در خاطر داشت، شروع به دویدن کرد. از تپه‌ای که آن حوالی بود بالا رفت و در دره‌ مجاورش سرازیر شد و پا ‌به فرار گذاشت.
کارگرها که دور مسعود جمع شده بودند هاج و واج همدیگر را نگاه می‌کردند و سعی می‌کردند ماجرا را با منطق خودشان حلاجی کنند. یکی از آنها گفت: «دیوونه شده». دیگری گفت: «اون بیابون مگه گرگ نداشت؟» مسعود که ترس و خشم و هیجانی توامان را تجربه می‌کرد گفت: «اون دیوونه نیست، ما دیوونه‌ایم.» سپس سرش را پایین گرفت و با بیم از نگهبان‌ها و گرگ‌ها، امید به رهایی و فکر به آن مکعب زیر لب گفت: «خدا کمکش کنه».


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام