EBTEKAR NEWSPAPER
شنبه, 06 خرداد 1396   Saturday 27 May 2017

سرمقاله

عاقبت بی توجهی به پیام رای مردم

محمدعلی وکیلی

رضا دیلمی *- فارسی را دست و پا شکسته صحبت می‌کرد: «سَلَم... کوبی؟» تشکر کردم و خوش‌آمد گفتم، طبق معمول برنامه را از پیش تنظیم کرده بود و می‌دانست کجا خواهد رفت، چقدر در راه است و چه جاهایی را خواهد دید. دیروز از موزه‌ دریایی خرمشهر که برگشت آن‌قدر هیجان‌زده بود که نمی‌توانست فارسی حرف بزند، کلمه‌ی اول را چیزی مثل «کِیلی اَلی بود» می‌گفت و شروع می‌کرد فرانسه حرف زدن که فقط mo- dieu یا ç’esmagnifiques و از این‌دست را متوجه می‌شدم. یواش یواش شیفت‌کرد به زبان انگلیسی و توضیح داد که باورش نمی‌شده با چنین موزه‌ای در این وسعت رو‌به‌رو شود، نقشه‌ها و ادوات کشتی‌رانی در زمان باستان خیلی چشمش را گرفته بود و آثار به‌جا مانده از جنگ ِ قرن گذشته. یکی از لذت‌بخش‌ترین قسمت‌های موزه، ساختمان فرهنگ دریا بوده که لباس و آئین‌ها و موسیقی‌های بندرنشینان ایران را معرفی می‌کرده‌اند و تا شب از مزه‌ ماهی که با طبخ محلی و ادویه تند جنوب خورده بود تعریف می‌کرد.
مقصد امروز شوش بود. شب هم قرار است آن‌جا بمانیم. در هتل «هدیش» اتاق رزرو کرده؛ می‌گوید برای دیدن آثار قدیمی‌ترین امپراتوری جهان یک ماه هم کفایت نمی‌کند، یک روز که اصلن حرفش را نزن. در راه ساکت بود و مطالعه می‌کرد، گاه‌گاهی سوالی درباره‌ رسم و رسوم قدیمی مانند چهارشنبه‌سوری یا سیزده‌بدر می‌پرسید که مشخص می‌شد توصیف‌های کتاب کامل نبوده و به اطلاعات بیش‌تری برای درک ماجرا نیاز دارد.
بزرگراه شلوغ بود و آهسته حرکت می‌کردیم. جای‌جای مسیر مجتمع‌های بزرگ گردشگری به انبوه میهمان‌های نوروزی خدمات می‌دادند، دشت‌های اطراف سرسبز بود و هوای بهاری دل‌نشین، برایش جالب بود که ترانه‌ها و تصنیف‌های یک قرن پیش هنوز طرف‌دار دارند و زمزمه می‌شوند.
بعد از دیدن قلعه و موزه‌ شوش چند ساعتی در بهت و حیرت بود؛ به‌نظرم برای شخصی که از لوُور آمده و واتیکان و فلورانس و رُم را سیاحت کرده، این حجم از شیفتگی عجیب آمد، توضیح داد که با دیدن این سی و سه هزار شیء تاریخی در موزه‌ای با معماری باستانی و فضاسازی‌ها و موسیقی بدوی، او را از خود به‌در برده و گویی در تاریخی اسطوره‌ سرگردان کرده. تحیّرش با دیدن معبد چغازنبیل شکل تازه‌ای به خود گرفت؛ دور و نزدیک می‌شد، زمین را دست می‌کشید، خاک را بو می‌کرد، گوشه‌ای دراز می‌کشید و به آسمان خیره می‌شد. هم‌چنان در خود غرق بود تا شروع برنامه‌ نوربازی و رقص سایه‌ها...
شب را در هتلی که برایش توضیح دادم هم‌نام کاخ داریوش هخامنشی «هدیش» و به سبک معماری 2600 سال پیش ساخته شده ماندیم. روز بعد نیز برنامه همان بود و تماشای نمایشی در آمفی‌تئاتر شهر شوش به آن اضافه شد. در راه بازگشت با این‌که چیزی از شعرها و کلام موسیقی را متوجه نمی‌شد اسرار داشت صدای بنان و شجریان پخش شود.
دو روز که از گشتن در اهواز گذشت، به این نتیجه رسید که برآورد درستی از زمان نداشته و نتوانسته از سفرش استفاده کند. این درحالی‌ست که موزه‌ آب در جزیره‌ میان رود کارون را دیده، از موزه‌ی دانشکده ادبیات اهواز که ساختمانی زیبا با قدمتی بیش از یکصد و ده سال دارد بازدید کرده، و تقریبا هر شب یک نمایش در یکی از تالارهای شهر تماشا کرده بود.
روز ششم سفر به موزه‌ مردم‌شناسی رفتیم، روبات‌های انسان‌نما در لباس‌های دوره‌های مختلف تاریخی و به تفکیک قبایل و قومیت‌ها، به بازسازی فضای گذشته می‌پرداختند و به زبان و لهجه‌ زمانه‌ خودشان با یکدیگر و توریست‌ها مکالمه می‌کردند. در جایی دیگر جنگ‌ها و رویدادهای مهم بازسازی شده بود و تماشاچی در بطن اتفاق قرار می‌گرفت. کُلی لباس محلی پوشید و عکس انداخت و در آئین‌های نمایشی شرکت کرد. می‌گفت: « در استان شما به‌اندازه‌ چند کشور فرهنگ و سنت و آئین و تاریخ وجود دارد».
بر خلاف توریست‌های دیگر رغبتی به قایق‌سواری بر پهنه‌ی کارون و اسکی روی آب نداشت، فقط از مجتمع‌های تفریحی ساحل رودخانه دیدن کرد و از مردم عکس گرفت. یک شب را تا صبح در مجتمع تفریحی «آتیشا»‌ گذراند، برایش توضیح دادم این مشعل‌های نمادین از ده‌ها سال پیش این‌جا بوده‌اند و قدیمی‌ها می‌گویند زمانی که هنوز تکنولوژی پیشرفت نکرده بود، گازهای ترش غیرقابل تصفیه به این دکل‌ها هدایت می‌شدند و همیشه در حال سوختن بودند و مردمان آن سال‌ها شب در نور و گرمای این شعله‌ها گرد هم می‌آمدند و اوقات می‌گذراندند.
انبوه پوشش گیاهی در اطراف شهر به نظرش جالب آمد. می‌خواست بداند چطور در سرزمینی این‌گونه گرم، جنگل‌هایی وسیع رشد کرده و بالیده و سبز مانده است؟ برایش تعریف کردم که در گذشته‌ای نه‌چندان دور، شرایط اقلیمی و تغییرات زیست‌محیطی باعث یورش طوفان‌های خاک به این استان شده بود و اتفاق می‌افتاد که تا چند روز شهرها را خاک فرا می‌گرفت و نفس‌کشیدن را برای مردمان دشوار می‌کرد، بارانی اگر می‌بارید آلوده و سمی بود و شهرهای استان در آستانه‌ متروکه شدن پیش رفته بود. تا این‌که با محار خاک به واسطه‌ نگه‌داری از هورالعظیم و طرح‌های درخت‌کاری رفته رفته شرایط تغییر کرد و این دیار قابل سکونت شد.
نسیم را بو می‌کشد و شانه‌ای بالا می‌اندازد! می‌گویم: خُب البته من هم شنیده‌ام این چیزها را...
لبخند می‌زنم. لبخندی می‌زند. آرام می‌خندم، می‌خندد. بلندتر می‌خندد، قهقه سر می‌دهد. صدای خندیدنش آزاردهنده می‌شود...
گوش‌هایم را می‌گیریم؛ توفیری نمی‌کند، درون سرم صدای خنده می‌آید. چشم‌ها را برهم می‌فشارم، گوش‌ها و سر را دودستی فشار می‌دهم... خنده، باز هم خنده، فریادخنده چشم باز می‌کنم و سکوت.
با وجود وحشتی که از خواب بیدارم کرده، لبخندی بر لب‌هایم چسبیده است هنوز لذت تجربه‌ آینده‌ای روشن حتی در رویا شیرین است. رویایی که می‌تواند حقیقت شود.
* هنرمند خوزستانی


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام