EBTEKAR NEWSPAPER
چهارشنبه, 03 خرداد 1396   Wednesday 24 May 2017

سرمقاله

روحانی و این 23.5 +16+ 10میلیون نفر

سیدعلی محقق

رضا دهکی- بهار را دوست نداشت. نه که از آن بدش می‌آمد. سرما را به گرما ترجیح می‌داد. بهار یادش می‌آورد که هوا قرار است گرم شود. حساسیت فصلی‌اش که در بهار عود می‌کرد هم باعث شده بود با یادآوری عطسه‌های شدید تمام نشدنی که هر کدام مغزش را درون جمجمه‌اش تکان می‌داد و با انقباض عضلاتش درد را در بدنش می‌پراکند، سوزش چشمان خیس اشک و البته گیجی شربت و قرص آنتی‌هیستامین، بهار را در آخر لیست فصل‌های موردعلاقه‌اش بگذارد. با این همه شوخی روزگار بود یا دست اتفاق که عاشقیت‌هایش با بهار گره خوردند.
اولین بار در بهار عاشق شد. اگر بشود بر عشق 7 سالگی نام عشق گذاشت. «ک» دختر یکی از آشنایانشان بود که برای مسافرت نوروزی به خانه آن‌ها آمده بودند. هم سن و سال بودند و هم بازی. خیلی نگذشت که فهمید عاشقش شده است. سعی می‌کرد هوایش را داشته باشد. خوراکی‌هایش را با او تقسیم می‌کرد، در بازی‌های تیمی او را یار می‌کشید و اسباب‌بازی‌هایش را سخاوتمندانه در اختیارش می‌گذاشت. وقتی تعطیلات تمام شد و «ک» با خانواده‌اش به شهرشان برگشت، هنوز عاشق بود. با این حال طولی نکشید که مشق‌های مدرسه، خیال عاشقی را از سرش زدود.
12 سالش بود که در راه مدرسه دختری را دید سفید رو. با موهای روشن و چشمان رنگین. صورتش گرد بود و انگار همین الان خبر خوشی را شنیده باشد، می‌خندید. وقتی می‌خندید لپ‌هایش چال می‌افتاد. تمام سال تحصیلی را هر روز منتظر بود که ظهرها وقت برگشتن از مدرسه، او را ببیند که با دوستش از روبرو می‌آید. هیچ حرفی در کار نبود. فقط نگاه بود و خیال. «او هم از من خوشش می‌آید؟». نمی‌دانست، اما دوست داشت خیال کند که او هم دوستش دارد. اگر یک روز دیر از مدرسه راه می‌افتاد، می‌دوید تا گذشتن او را از دست ندهد. اگر دخترک دیر می‌کرد، این قدر در راه بند کفشش را می‌بست، سلانه سلانه راه می‌رفت و پای تک و توک مغازه‌های مسیرش پا سست می‌کرد تا دخترک برسد. یک روز دختر نیامد. هر چقدر معطل کرد نیامد. مسیر را رفت و رفت تا به مدرسه دختر رسید. اغلب دانش‌آموزان رفته بودند. جلوی مدرسه خلوت بود. روی جدول کنار خیابان، روبروی مدرسه نشست. نمی‌دانست که چقدر نشسته است که ناگهان سوزشی روی گردنش حس کرد: «پسره بی‌شعور! این جا چی کار می‌کنی ذلیل مرده؟ نشستی روبروی مدرسه دخترونه آبرومون رو ببری؟ فردا بگن پسره هیز انداختی تو خیابون بشه مزاحم ناموس مردم؟ پاشو برو گمشو خونه ببینم! دو ساعته میگم این پسره کجاست، نگو آقا شاشش کف کرده! گم شو. از فردام خودم میام دنبالت دست از پا خطا نکنی». وقت رفتن یک بار دیگر به مدرسه نگاه کرد. دیگر کسی جلوی مدرسه نبود. بالای در مدرسه، روی تابلو نوشته بود: «مدرسه راهنمایی دخترانه بهار».
دبیرستان می‌رفت. راه مدرسه دور بود. برایش سرویس گرفته بودند. سرویس مدرسه، مینی‌بوسی بود که بچه‌های چند مدرسه نزدیک به هم را جمع می‌کرد و به محله می‌برد. جایی که منتظر سرویس مدرسه می‌ماند، زیر ستون سایبان جلوی یک مغازه روبروی مدرسه بود. پای آن یکی ستون، دختری می‌ایستاد. او هم دبیرستانی بود. این را از کتاب‌های دستش فهمید. پسر ریاضی می‌خواند، اما فهمیده بود که دختر تجربی می‌خواند. دختر سبزه‌رویی بود، لاغر و قد کشیده. چتری موهایش را از جلوی مقنعه بیرون انداخته بود و دو رشته بافته موهایش را جلوی شانه می‌انداخت و گاه سر رشته‌ها از زیر مقنعه سیاهش پیدا بود. دختر همیشه ساکت می‌ایستاد و هیچ حرفی نمی‌زد. دوستی هم همراهش نبود که بخواهند با هم حرفی بزنند. همیشه تنها بود و اغلب سرش را پایین می‌انداخت. گاهی به روبرو نگاه می‌کرد که ببیند سرویسش آمده است یا نه و دوباره به دست‌های به هم گره خورده‌اش یا شاید نوک کفشش نگاه می‌کرد. پسر هم هیچ وقت مستقیم نگاهش نمی‌کرد. سعی می‌کرد جوری نگاه کند که انگار اتفاقی دختر در مسیر نگاهش قرار گرفته
است.
با این حال خودش فهمیده بود که وقتی به دختر نگاه می‌کند، قلبش تندتر می‌زند. بارها دست به قلم برده بود و برای دختر نامه نوشته بود؛ نامه‌های عاشقانه. با این حال هربار دختر را سر قرار ناگفته‌شان می‌دید، تنها دست‌هایش را در جیب می‌کرد و نامه را در جیبش می‌فشرد. دو سال به همین شکل گذشت. روز آخر دبیرستانش بود. روزها با خودش کلنجار رفته بود که اگر امروز نامه را ندهد، احتمالا دیگر دختر را نمی‌بیند. سر قرار که رسید، قلبش دو برابر همیشه می‌زد. بعد از کلی این پا و آن پا کردن، عاقبت با صدای خفه‌ای، زیر لب گفت: «سلام». دختر سرش را بالا آورد و با نگاهی متعجب به طرف صدا برگشت. «ببخشید، اسم شما چیه؟». دختر باز هم فقط نگاه کرد، هیچ نگفت. دستانش را از جیبش در آورد، نامه را که در خیسی عرق کف دستش کمی مچاله شده بود با احتیاط در آورد و به سوی دختر گرفت. با همان صدای خفه زیرلبی گفت: «این واسه شماس». نامه پر بود از حرف‌های عاشقانه. نوشته بود که چگونه این دو سال عاشق او بوده است، چندین بار نامه نوشته و نداده است و حال از ترس دیگر ندیدنش «جسارت کرده» و نامه را می‌دهد. نامه را با شعر و نقاشی تزیین کرده بود و آخر شماره خانه‌شان را نوشته و رمز گذاشته بود که چگونه هر کدام بفهمند آن طرف خط خود اوست. دختر با مکث زیاد بالاخره دستش را بالا آورد و نامه را گرفت و سریع در جیبش گذاشت و بعد باز هم زل زد به پایین. او هم دیگر نگاهش نکرد. زل زد به روبرویش. احساس می‌کرد قلبش الان است که از دهانش بیرون بپرد. کمی گذشت، سرویس دختر رسید و او به سمت خیابان حرکت کرد تا سوار سرویس شود. نمی‌دانست درست شنیده است یا توهم بود که دختر وقت رفتن زیر لب گفت: «بهار! اسمم بهاره». از آن روز چشم و گوش به زنگ تلفن داشت. با این حال هیچ وقت نفهمید که دختر زنگ نزده یا زنگ زده و او نبوده که تلفن را بردارد.
سال اول دانشگاه بود. با یکی از همکلاسی‌ها سیگنال‌های رمانتیکی رد و بدل می‌کرد. لبخندهایی از جنس دوست داشتن بود و قدم زدن‌های طولانی بعد از دانشگاه. هر روز تا خوابگاه دختران مشایعتش می‌کرد. خیابان پشت خوابگاه، خیابان خلوتی بود مشهور به خیابان عشاق. در خانه‌ای به آن باز نمی‌شد. این سویش دیوار پشتی خوابگاه بود که از آن سوی دیوار سر شاخه‌های پیچک و یاس و رازقی سرک کشیده بود و دیوار آجری را رنگ سبزی می‌داد و به فصلش عطری خوش در کوچه می‌پراکند. آن سویش هم دیواری بود دور زمینی بایر و خالی که لابد صاحبش سازمانی بود و منتظر بود ساخته
شود.
در میانه خیابان، با فاصله درختانی هم کاشته شده بود که هم بر خیابان سایه انداخته بود و هم فضایی برای دانشجویان عاشق ساخته بود که دور از دیدرس سروته خیابان دیدار تازه کنند. خیابان شاهد اشک‌ها و لبخندها و آغوش ها و [...]ها بود. شاهدی خاموش و رازدار! اولین [...]اش را در همین خیابان تجربه کرد. نام خیابان «بهار»
بود.
دانشگاه با تک و توک رابطه‌هایی تمام شده بود. عاشقیت‌های کوتاه و گذرایی که شاید حاصل عادت بودند و شاید حاصل جو دانشگاه. دغدغه کار نمی‌گذاشت که به کسی فکر کند. وقتی بالاخره کاری پیدا کرد، کم کم دوباره حواسش به اطراف جمع شد. یک روز مانده به بهار، قبل از تعطیلی‌های نوروز بود که روی میز محل کارش هدیه کوچکی پیدا کرد با کادوپیچ سبز پسته‌ای و روبان قرمز خوشرنگ. با تعجب کادو را باز کرد. کارت روی جعبه، عید را تبریک گفته بود با امضای «بهار». فکر کرد بهار کیست؟ سرش را که بالا آورد، چشمان سیاهی را دید که نگران، عاشق و خندان از اتاق دیگر و از میان در او را می‌پاییدند و نگاه
دزدیدند.
ناگهان همه آن نگاه‌ها، لبخندها، سوال‌های کاری و غیرکاری بی ربط و تعارف‌های ویژه سر هر خوراکی برایش معنی یافت. دلش لرزید. فردایش اس‌ام‌اس داد، عید را تبریک گفت و از هدیه تشکر کرد. تمام تعطیلات را حرف زدند و هر چقدر حرف می‌زدند، انگار سال‌ها همدیگر را می‌شناختند. تولد دختر چشم سیاه اول اردیبهشت بود. شعر زیاد می‌خواند. برایش هدیه‌ای گرفت و روی کارت کوچکی نوشته‌اش را با «من بهارم تو زمین، من زمینم تو درخت، من درختم تو بهار، ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه، میون جنگلا تاقم می‌کنه» آغاز کرد. شعرها و ترانه‌هایی که از بهار می‌گفتند برایش معنی تازه‌ای داشت.
«بهار بهار، چه اسم آشنایی»، «تا بهار دلنشین آمده سوی چمن» و حتی «بهار آمد و شمشادها جوان شده‌اند»! به خرداد نرسید که به خواستگاری رفت. قرار عروسی را برای 7 فروردین سال بعد گذاشتند. او بهار را دوست داشت.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام