EBTEKAR NEWSPAPER
جمعه, 24 آذر 1396   Friday 15 December 2017

سرمقاله

آزمون دشوار صداقت

علیرضا صدقی

جعفر جوان ۲۲ ساله‌ یکی از روستائیانی است که رخت سال نو را با رخت عزا عوض کرده، او در حادثه سیل آذربایجان که ۶ روز از آمدنش می‌گذرد؛ پدر، مادر، دو برادر، دو برادرزاده و برادر زن خود را از دست داده است و تنها بازمانده خانواده ۸ نفره است.
به گزارش ایلنا،روستای چنار در شمال شهر عجب‌شیر و در کنار رودی به نام گوری‌چای(رود بی‌آب) واقع شده است؛ این روستا نزدیک به ۱۳۰۰ نفر جمعیت دارد و ۳۳۰ خانوار در آن ساکن هستند. شش روز پیش سیلی که ارتفاع آن به ۸ متر می‌رسید، برخی اهالی و خانه‌های این روستا را با خود برد. همراه با ماموران هلال احمر عازم دهیاری روستای چنار شدیم و با تعدادی از سیل‌زدگان به گفت‌وگو نشستیم، لباس‌های یک دست مشکی آنها نشان از داغداری روستا بود.روستایی که در ابتدای فصل بهار تعدادی از عزیزانش را از دست داد.
جعفر جوان ۲۲ ساله‌ یکی از روستائیانی است که رخت سال نو را با رخت عزا عوض کرده، او در حادثه سیلی که ۶ روز از آمدنش می‌گذرد؛ پدر، مادر، دو برادر، دو برادرزاده و برادر زن خود را از دست داده است و تنها بازمانده خانواده ۸ نفره است. او در توصیف روز حادثه می‌گوید: «عصر جمعه بود که از خانه خارج شدم، در حالی که همه اعضای خانواده در خانه بودند به دیدن دوستانم رفت؛ در ارتفاعات روستا با آنها مشغول صحبت کردن بودم. باران در حال آمدن بود و ناگهان به مدت نزدیک به ۵ دقیقه تگرگ سختی بارید. پس از آن گویی آسمان خشمش را بر روستای ما خالی می‌کرد و رعدهای وحشتناک می‌آمد. از بالادست حجم زیاد آبی را دیدم که به روستا نزدیک می‌شد، پس از آن صحنه تلخی دیدم که هنوز هم در ذهنم مرور می‌شود. آب آمد و خانه ما را برد و من این صحنه را با چشم دیدم، پدرم، مادرم، دو برادرم، دو برادرزاده به همراه همسر برادرم به یکباره همراه با خانه‌ای که پدرم ساخته بود، رفتند و دیگر هرگز آنها را ندیدم. شوکه شده بودم نمی‌دانستم، چه باید کنم، نمی‌دانستم آیا باز آنها را خواهم دید یا
نه.
پس از این که سیل فروکش کرد دو روز تمام به دنبال آنان در رودخانه گشتم، اما هرگز نتوانستم آنها را پیدا کنم. در ته دلم هیچ شکوه‌ای از هیچ چیز ندارم، کار خدا بود و احساس می‌کنم در آینده .... راستش نمی‌دانم در آینده چه اتفاقی برای من که حالا همه اعضای خانواده‌ام را از دست داده‌ام، می‌افتد. جعفر آهی از ته دل کشید و دهیاری روستا را ترک کرد.
۴ سیل را دیده‌ام
برای دیدن بابا فضلی پیرمردی که صد بهار را در زندگی خود دیده است به خانه‌اش رفتیم تا اینکه در مورد سیل با او صحبت کنیم بابافضلی یک پسر و ۷ نوه خود را در جریان سیل از دست داده است. هنگامی که با ما صحبت می‌کند، اشک از گوشه چشمانش پایین می‌آید. بابافضلی عینکش را جابجا کرد و دستش را به سمت خدا برد و گفت: حکمت خداست، نمی‌دانم چه بگویم یک پسر و هفت نوه‌ام را آب با خود برد و حالا من در صدمین سال زندگی خودم داغدار آنها شدم.
پیرمرد محله با اشاره به سیل‌هایی که در سال‌های قبل آمده بود، خاطرنشان می‌کند: «من چهار سیل را در این روستا به چشم دیدم، اولین سالی که سیل آمد حدود ۹۰ سال پیش بود، آن روزها را به خاطر دارم، وقتی حجم آب رو به افزایش بود و روستا را با خطر تخریب روبرو می‌کرد، فردی به نام ملا موسی، قرآنی را با خود به بالای کوه برد و مردم هم دست به دعا شدند، پس از آن آب فروکش کرد. دومین سیل مربوط به ۵۸ سال پیش بود که آب همه احشام ارباب‌مان را با خود برد. سومین سیل ۴۸ سال قبل آمده بود، ولی سیل چهارم نه تنها به زمین‌های کشاورزی و احشام ما آسیب رساند بلکه این بار خانواده‌های ما را از ما گرفته است.»
۸ نفر از اعضای خانواده‌ام را از دست دادم
محمد مرد پنجاه ساله‌ای است که زودتر از همه به سمت ما آمده بود، اما چیزی نمی‌گفت. او مانده بود تا همه صحبت‌شان را بکنند و پس از آن با ما به صحبت بنشیند. محمد در حالی که دستش را به روی قلبش گذاشته بود گفت: دلم خونین است، نمی‌دانم چه بگویم؛ نوه‌هایم، دخترم، دامادم و خواهرم را سیل برده است. من حالا تک و تنها هستم. ۸ نفر از اعضای خانواده‌ام به یک باره همراه با خانه‌ای که با هزار امید و آرزو در کنار رودخانه ساخته بودم از دستم رفت. هنگامی که به گذشته فکر می‌کنم، صدای پای آب، صدای پرندگانی که کنار روخانه هر روز ما را از خواب بیدار می‌کردند همه اینها به خاطرات تلخی تبدیل شده‌اند که تنها با یادآوری آنها بغضم می‌گیرد. حالا نه باغی برای من مانده و نه خانواده‌ای. امیدوارم خداوند صبری به من بدهد تا داغ خانواده‌ام را تحمل کنم. حالا تنها امیدم برای زنده ماندن یافتن نوه یک ساله و نیمه‌ام است که همراه با سیل رفته است و هنوز جنازه او را کشف نکرده‌اند. باور نمی‌کنید، اما من باور می‌کنم؛ صدایی در گوشم مرتب می‌خواند که خبر خوشی در راه است.» ساعت حدود ۱۱ شب بود که از روستای چنار به سمت تبریز حرکت کردیم روی در همه منازل روستا پرده‌های مشکی نصب شده بود، هیچ صدای خنده‌ای در روستا نمی‌آمد؛ گویی بغض و اندوه هوای روستا را پر کرده بود. قدم‌زنان طول روستا را طی کردم، مردم چنار بیش از آن که بتوان توصیف کرد، مهربان هستند اما حالا داغی دیده‌اند که شاید نسل‌ها بعد فردی مانند بابافضلی برای نوه‌هایش تعریف کند.حادثه تلخی بود. شاید بعد از زلزله رودبار و زلزله بم حادثه‌ای این چنین به یک باره تعداد زیادی از اعضای یک خانواده را با خود نبرده است. در میان آن همه غم، گفته‌های پسر بچه ۱۰ ساله‌‌ای به فضا امید بخشید؛ او بعد از گفت‌وگو در داخل دهیاری رو به من گفت: «اگر ۱۰ سال دیگر بیایی روستای ما را آبادتر از امروز خواهی دید.»


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام