EBTEKAR NEWSPAPER
شنبه, 09 اردیبهشت 1396   Saturday 29 April 2017

سرمقاله

چرا دوباره روحانی؟

محمدعلی وکیلی

محسن صادقی‌راد- صدای سگ، سکوت شب را به هم می‌زد. مسعود آخرین پک سیگار را کشید و ته سیگار را زیر پا خاموش کرد. باید تصمیم می‌گرفت، بماند و زندان برود یا سوار قایق شود و فرار کند. هیچ‌وقت آن‌طور توی مخمصه گیر نیفتاده بود. دیوانه‌وار روی یک خط فرضی به صورت رفت و برگشتی تند و تند قدم می‌زد و در دل خودش را لعن و نفرین می‌کرد. وقتی به عنوان مدیر اجرایی شرکت با روان‌نویس گران‌قیمتی که رئیسش به او هدیه داده بود، پای چک‌ها را امضا می‌کرد غروری شاهانه داشت. حس می‌کرد بالاخره حقش را از این دنیایی که سراسر تحقیرش کرده بود گرفته است. انگار رویا می‌دید، اما آنچه را که نمی‌دید پوزخندی بود که پشت نگاهِ پر از حیله رئیس پنهان بود. رئیس همیشه لباسی روشن می‌پوشید، لبخند به لب داشت و بیشتر اوقات سال پالتوی بلندی بر تن می‌کرد. سَکَناتی داشت که یک‌جور دلسوزی نسبت به دیگران را القا می‌کرد. کم‌حرف و تودار بود و هیچ‌وقت کاری نکرده بود که مسعود را به او مشکوک کند. رئیس کسی را می‌خواست که از شر نکبتِ زندگی به او پناه ببرد تا درِ باغ سبز نشانش دهد و وقتی دستش را توی پوست گردو گذاشت، قالش بگذارد. وضعیت مسعود همانطور بود، او برای رئیس خودِ جنس بود.
صدای موتور قایق از دور شنیده می‌شد و با نزدیک شدنش قلب مسعود تند و تندتر می‌زد. «آش نخورده و دهن آسفالت شده. به این می‌گن زندگی!» این کلمات را زیر لب زمزمه می‌کرد و مثل بچه‌ حیرانی که معمایی سخت به او داده باشند، در ذهن دنبال راه حل می‌گشت. «کاش می‌دونستم باید چیکار کنم... اگه می‌دونستم... اگه...» به این فکر می‌کرد که کار درست چیست؟ یا باید می‌ماند و سعی می‌کرد توضیح دهد که او فقط یک قربانی بوده و شیاد واقعی کس دیگری است و یا فرار می‌کرد. «اگه زمان به عقب برمی‌گشت» این را گفت و به این فکر کرد که اگر زمان به عقب برمی‌گشت آن موقع می‌دانست که چه باید می‌کرد اما این را نمی‌دانست که هر کسی که تا به حال خواسته سوار آن قایقی شود که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد هم پیش خودش همین‌ فکرها را کرده است. نمی‌دانست که بزرگ‌ترین دشمن آدمی زمان است.
با خود دو دو تا چهار تا می‌کرد که اگر بماند رنج و عذاب است و اگر برود شاید رهایی. یکی حتمی است و دیگری با اما و اگر. ناگهان ترسی در جانش رخنه کرد، ترس از این که ترسو شده باشد. آن زمان که آن کار پرخطر را قبول می‌کرد به این خاطر بود تا به خودش ثابت کند که ترسو نیست. او می‌توانست خطر را بپذیرد اما پیش خود نمی‌توانست قبول کند که ترسو باشد. اما حالا، حالا چه؟ می‌دانست که نمی‌خواهد ترسو باشد اما نمی‌دانست که به خاطر ترسش است که از ترسو بودن می‌ترسد. به خاطر ترس از ترسو بودن آن کار را قبول کرده بود و به خاطر ترس از ترسو بودن، ترس از ضعف نشان دادن جلوی طلبکارهاست که می‌خواهد فرار کند.
صدای سگ دوباره سکوت شب را در هم شکست اما این بار صدا خیلی نزدیک‌تر و دلهره‌آورتر بود، جوری که غریزه‌ فرار را در مسعود زنده ‌کرد. وقتی مسعود آخرین پارس سگ را فقط با فاصله‌ چند قدمی خودش شنید، جا خورد و بی‌اختیار آماده‌ فرار شد، اما لحظه‌ای بعد فکری صاعقه‌وار بر ذهنش فرود آمد و جلویش را گرفت، این که دویدن برای سگ یعنی ترس و شامه‌ تیز سگ بوی ترس را خوب می‌فهمد. بوی ترس سگ را، مثل کوسه‌ای که بوی خون حس کند، مجنون می‌کند.
قایق به ساحل رسیده بود و صدای موتورش و صدای پارس سگ دیگر به گوش نمی‌رسید. مسعود ایستاده بود و در تاریکی شب آرام آرام نفس می‌کشید. هوا سردتر شده بود و مسعود دستش را جلوی دهان گرفته بود تا با حرارت نفس، گرم‌شان کند اما دیگر عمر زیادی از شب باقی نمانده بود. صدای پارس سگ و موتور قایق را شنید که هر دو دور می‌شدند. مسعود مسافرهای قایق را در ذهن مجسم می‌کرد که لابد الان همه‌شان ساکت‌اند و آرام به آب‌هایی که رویش شناورند خیره شده‌اند و به آینده فکر می‌کنند اما آینده برایشان به اندازه‌ تاریکی آبی که در اعماق است، تیره و مبهم است. آن‌ها در تاریکی شب چیزی جز توده‌ مواج سیاه نمی‌دیدند.
خورشید بالا می‌آمد و مسعود که باید راه آمده را برمی‌گشت با چشمانی خسته و خواب‌آلود نگاهش را به زمینِ جلوی پا اندوخته بود که در روشنایی صبح می‌توانست ببیند.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام