EBTEKAR NEWSPAPER
شنبه, 05 خرداد 1397   Saturday 26 May 2018

سرمقاله

شروطی برای توافق نکردن!

محمدعلی وکیلی

کیسه را پرت می‌کنم توی ماشین. محمود ته کیسه زباله را می‌گیرد و همان پشت در خالی می‌کند. خودم را می‌کشانم بالا و از پشت خاور آویزان می‌کنم. محمود حریصانه آشغال ها را بهم می‌ریزد. پوست موز، چند ظرف پلاستیکی شیر، ته مانده چایی و پوست سیب‌زمینی و پیاز. ته کیسه انگار چیزی گیر کرده باشد، محمود کیسه را می‌دهد دستم، می‌گوید: «ببین چی توشه، شاید به درد بخور باشه». دست می‌برم توی کیسه، یک جفت کفش بچگانه است. بیرونش می‌آورم. محمود چشمانش برقی می‌زند. «سالمه انگاری، فکر می‌کنی قد علی بشه؟!» می‌گویم: «‌شماره پاش چنده؟» می‌گوید:«چُم، ولی همی قدریه» محمود کفش را می‌اندازد توی کیسه خودش. به کوچه 13 غربی رسیده‌ایم. می‌پرم پایین. چهار پنج کیسه زباله روی هم تلنبار شده‌اند، سر کیسه‌ها را می‌گیرم و با هم روی زمین می‌کشم و می‌آورم پای ماشین. کیسه‌ها را یکی‌یکی می‌اندازم بالا. محمود خالی‌شان ‌می‌کند. دو گونی بزرگ پشت ماشین آویزان کرده‌ایم. محمود پلاستیک‌ها و فلزات را جدا می‌کند و توی هر گونی می‌ریزد. می‌دوم سمت خانه روبه‌رو. هنوز کیسه‌ها را برنداشته‌ام، صدای ناله محمود بلند می‌شود. برمی‌گردم پای ماشین. دستانش را گرفته. شیشه دستش را بریده. با تکه پارچه‌ای دستش را می‌بندم. شب است و هنوز تا صبح خیلی مانده. خاور هنوز پر نشده. محمود کفشش را پیدا کرده، دیگر برایش مهم نیست اگر دستش را هم شیشه ببرد. به مریم قول داده‌ام امشب یکی از آن کفش‌های پاشنه بلند توری که دوست دارد برایش پیدا کنم. به محمود هم سپرده‌ام. ولی بعید می‌دانم محمود دیگر خوب کیسه‌ها را وارسی کند. تا ته کوچه می‌رویم، یک کوچه مانده و ماشین دارد پر می‌شود. می‌گویم: «محمود چی شد؟ پیدا کردی؟» می‌گوید:«قحطی شده، ملت چه گدا شدن، قبلنا چه چیزا این تو پیدا نمی‌شد، نه والا.» سر کوچه بعدی محمود را پیاده می‌کنم و می‌گویم پایم درد می‌کند، تو بدو دنبال ماشین، من جدا می‌کنم. به خاور چنبره می‌زنم و می‌روم بالا. روی تل آشغال‌ها می‌مانم. خاور عقب‌عقب می‌رود. سطل آشغال را خالی می‌کنم و می‌دهم دست محمود. با پا آشغال‌ها را بهم می‌ریزم. چیزی نیست. چند بطری خالی آب معدنی برمی‌دارم و می‌ریزم توی گونی پلاستیک. محمود انگار خسته باشد و هر بار پای ماشین که می‌رسد نق می‌زند. می‌رسیم به خانه بزرگ ته کوچه. صاحبش همیشه خوب عیدی می‌دهد. محمود کیسه‌ها را می‌آورد. می‌پرسم: «کیسه خونه ته کوچه‌ای کدومه؟» «همش، چارتاش» خوشحال می‌شوم. احتمالا بتوانم پیدایش کنم. ته یکی از کیسه‌ها را می‌گیرم، تا خرتناق آشغال چپانده‌اند تویش. کلی آت و آشغال مختلف ظاهر می‌شود. لنگه کفش، دمپایی طبی. آشغال‌ها را که ورانداز می‌کنم صدای ناله بلندی توی کوچه می‌پیچد. دم کمپریسی می‌آیم. محمود را نمی‌بینم. راننده انگار چیزی فهمیده باشد سریع می‌دود پایین. می‌پرم پایین، می‌گویم: «چی شد؟» راننده دو دستی به سرش می‌کوبد. محمود بین تیر چراغ برق و عقب ماشین قفل شده است. خاور پنجه‌های آهنی‌اش را فرو برده در شکمش. راننده دهانش قفل کرده. کمی جلو می‌رود. محمود می‌افتد زمین. دست یارای کمک کردن ندارد. از پیشانی محمود خون می‌پاشد. خون راهش را توی چین و چروک آسفالت پیدا می‌کند. محمود توی خاک غلت می‌زند. صدای آه و ناله محمود برخی را به کوچه می‌کشاند.
دور و بر خاور شلوغ می‌شود. چیزی نمی‌کشد که آمبولانس از راه می‌رسد. محمود از حال رفته و بیهوش است. بدن خونین و مالین و تکه پاره‌اش را روی برانکارد می‌گذارند. توی آمبولانس کنارش می‌نشینم. بی‌هوش است. چشمانش غرق در سرخی و خاک، لایه بزرگی از پوست و استخوان شکسته روی پیشانی‌اش، صورتش را نامفهوم کرده است. بی‌تفاوت می‌شوم. یادم می‌آید که کفش برای مریم پیدا نکرده‌ام. فکر می‌کنم که چه شانسی آورده‌ام که سالمم. به بیمارستان نرسیده‌ایم که محمود تمام می‌کند. دم بیمارستان از آمبولانس پیاده می‌شوم. شماره راننده را می‌گیرم. پشیمانی را انگار دو دستی فرو کرده باشد توی گوشی و به موج سپرده باشد تا برایم بیاورد. حرفم این نیست. قرار نیست سرزنشش کنم. می‌گویم: «اتفاقیه که افتاده، با فحش و بد و بیراه که چیزی عوض نمیشه». می‌گویم: «یه جفت کفش بچگونه تو کیسه محمود هست، سمت راست کمپریسی آویزونه، اون رو برام بردار». «چشمی» می‌گوید و تلفن قطع
می‌شود. می‌رویم سر مزار. تشییع محمود است. راننده هم هست. توی سر خودش می‌زند. زیر بغلش را می‌گیرم. می‌کشانمش کناری. می‌گویم: «کفش چی شد؟» «همینجاست، تو ماشینه، بعد مراسم می‌دمش بهت.» مراسم تمام می‌شود. پای ماشینش می‌روم. از صندوق عقب کیسه محمود را می‌دهد دستم. شب می‌روم برای پُرسِه خانه محمود. علی وسط هال بین مجلس مردانه می‌دود. اشکش سرازیر است. فکر نمی‌کنم بفهمد چه بلایی سر پدرش آمده. بغلش می‌کنم و می‌برم توی حیاط.
دست می‌برم توی کیسه تا میراث پدرش را بهش بدهم. یکه می‌خورم. یک جفت کفش نو توی کیسه است. توی جعبه. کفش‌های نو را می‌گذارم توی بغلش. جعبه را باز می‌کند. چه برقی می‌زند چشمانش. بغضم می‌ترکد. کاشکی می‌شد بهش بفهمانم که برای دیدن همچین برقی، من رفتم بالای خاور، برای دیدن همچین برقی محمود مرد. کاشکی می‌توانست بفهمد.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام