کد خبر: 36283 | صفحه ۱ | تاریخ: 03 آبان 1403
تویی که نمی شناختمت / صادق رشیدی فرد
فرزندان خلف اسماعیل و اسحاق !! برای صلح جهانی پیمان ابراهیم امضا کرده بودند و فرزندان الخلیل در زندان صهیونیزم جان فدا میکردند . آنان که مبارزه میکردند از حماس و جبهه آزادی بخش فلسطین در زندان بودند و آنها که به استخوان لیسیده های یهود خوش بودند در میدان.
اما سنت الهی آنگونه شد که گویی بنی اسرائیل به سرنوشت فرعون دچار شده است و آن اسیری که 23 سال در دستانشان بود، بسان موسی در کاخ فرعون ، زبان آموخت و رشد کرد و به ناگاه از کاخ فرعونی آنها بیرون آمد و شد آنچه باید میشد .
یحیی سنوار زندانی جوان و آزاد شده ی پیر و کارآزموده، عهده دار حماس شد و هر روز بلایی برای اسرائیل به پا میکرد تا آنگاه که شنبه سیاه گشت و خورشید 6 پره ی یهود، تباه .
آنگاه که سران عرب رویای فروش فلسطین و همبستر شدن با نظم نوین جهانی را داشتند ، تو ، یحیی در تونل های غزه بیدار بودی و موشک میساختی و با دوستانت برای پرواز بر بلندای دیوارهای زیاده خواهی اسرائیل، پاراگلایدر وارد میکردی .
قصه تاریخی آرمان فلسطین را از کتابها و خاطرات به کف میدان آوردی و بسان موسی درب تفرعن و زیاده خواهی یهود را دق الباب کردی.
آری درست فهمیده بودی ,آنها نه اهل مناظره هستند و نه مباهله ، آنها فقط مبارزه میفهمند و مبارزه و از همین روی سلاح به دست گرفتی و جهاد را پیشه خود کردی در زمانه ای که ابواب دیگری نیز چون حج و نماز و روزه و ... برای ورود به بهشت خدایت وجود داشت ، لیکن تو درب جهاد را اختیار کردی.
در نامه ات به حزب الله گفته بودی : ما باید به همان مسیری که شروع کردهایم ادامه دهیم. بگذارید کربلای جدیدی رخ دهد.
آری کربلای دیگری رخ داد ، بسان کربلاهای دیگر، کربلای بوسنی ، کربلای ایران، کربلای یمن ، کربلای میانمار و هزاران کربلای دیگر که حسینیان در برابر یزیدیان استاده اند و هرکس ندای خود میدهد و جذب میکند هم جنس خود را .
اما کربلای غزه کربلای دیگری است، اگر کربلاهای دیگر کسی بهانه ای داشت برای ندانستن، برای نفهمیدن، و برای درست انتخاب نکردن ........ امروز همه دیدند، همه دیدند بیمارستان المعمدانی غزه را که یکباره گورستان شد، همه شنیدند صدای کودکانی که در آتش سوختند و همه میبایست انتخاب کنند که در این رزم و جبهه، کدام طرف ایستاده اند .
آتش کربلای غزه ای را که به راه انداختی بساط نفاق و تزویر را سوزاند و مطمئن هستم از آن ققنوس آزادی و آزادگی برخواهد خواست .
برادر، چه خوب شد که جهاد را بر قعود ترجیح دادی و امرت را به خدای خود واگذار کردی که او نسبت به بندگانش بینا است .
به قول آوینی کربلا رفتن خون میخواهد ، و تو امروز به ما آموختی فلسطین رفتن نیز خون میخواهد. به ما آموختی که خودت بسان مولایت حسین (ع), تفسیر «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَهِ وَ حَیْرَهِ الضَّلَالَهِ»:(و (شهادت می دهم) امام حسین علیه السلام جانش را در راه تو بذل و بخشش نمود تا بندگانت را از جهالت و نادانی و سرگردانی گمراهی نجات بخشد) بودی.
دستان بریده ات مرا به یاد عباس ابن علی (ع) انداخت و آخرین تلاشهایت برای مبارزه مرا به یاد حسین ابن علی (ع) .
برادر، یحیی ، اینرا بدان چوبی که پرتاب کردی، اژدها شد و بساط تلبیس و تزویر ساحران تکنولوژی را به یکباره بلعید. آری آنان که بساط غصب و قصابی خود را به سیماب تزویر و ریا آلوده بودند به ناگاه دریافتند که در برابر موسایی که از نیل تاریخ آمده است عاجز شده و قافیه را باخته اند .
اینرا بدان که فرزندان فسطین، چفیه به صورت و زیتون در دست، نقش تو را بازی میکنند و برای نماز در مسجدالاقصی اذان تمرین میکنند .
قطعا سننتصر، ان شاءالله