کد خبر: 59465 | صفحه ۲ | سیاست روز | تاریخ: 26 فروردین 1405
ابزارهای فشاری که جواب نداد
محاصره طرح شکست خورده آمریکا
پس از شکست مذاکرات، دونالد ترامپ از طرح محاصره بنادر ایران در خلیج فارس سخن گفته که با هدف قطع درآمد نفتی تهران مطرح شده است. این رویکرد با حمایت برخی چهرههای سیاست خارجی آمریکا همراه شده، اما منتقدان آن را اقدامی جنگی و پرریسک میدانند که میتواند به تشدید درگیری، تهدید نیروهای آمریکایی و بیثباتی جهانی منجر شود. اثر فوری این تهدید، افزایش قیمت نفت و نوسانات بازارهای انرژی بوده و همزمان بحث بازگشت به دیپلماسی و بازسازی تیم مذاکرهکننده را برجسته کرده است.
به گزارش فرارو به نقل از نشریه ریسپانسیبل استیت کرفت، با پایان یافتن مذاکرات میان آمریکا و ایران بدون دستیابی به توافق، دونالد ترامپ با انتشار مجموعهای از پیامهای تند در شبکههای اجتماعی، ناامیدی خود را آشکار کرد و همزمان از یک اقدام عملی برای افزایش فشار بر تهران پرده برداشت: «محاصره بنادر ایران در امتداد خلیج فارس.» منطق این تصمیم، بر یک فرض ساده استوار است اینکه با قطع صادرات نفت ایران، جریان درآمدی حیاتی این کشور مختل شده و در نهایت، تهران ناچار به پذیرش خواستههای واشنگتن خواهد شد.
از دنیس راس تا ریچارد هاس؛ اجماع شکننده بر سر یک راهبرد پرریسک
این رویکرد، تنها به حلقه نزدیک به کاخ سفید محدود نمیشود و در میان برخی چهرههای تأثیرگذار سیاست خارجی آمریکا نیز بازتاب یافته است. در همین راستا، دنیس راس، دیپلمات و مذاکرهکننده پیشین خاورمیانه، استدلال میکند که محاصره در مقایسه با گزینههای نظامی مستقیم مانند تصرف جزیره خارک رویکردی منطقیتر است. او معتقد است: «محاصره میتواند صادرات و در نتیجه درآمدهای ایران را متوقف کند و در برابر اقدام احتمالی تهران برای بستن تنگه هرمز، نوعی اقدام متقابل به شمار میرود.» به باور او، این سیاست حتی میتواند بُعدی فراتر پیدا کند و با افزایش فشار بر چین، پکن را به اعمال نفوذ بیشتر بر تهران وادار کند.
در ادامه این واکنشها، ریچارد هاس، رئیس پیشین شورای روابط خارجی آمریکا، از تصمیم اعلامشده استقبال کرد و حتی پیشنهاد داد که ایالات متحده بهدنبال ایجاد «یک چارچوب حاکمیتی جدید» برای مدیریت تنگه هرمز باشد؛ سازوکاری که در آن ایران مشارکت داشته باشد، اما کنترل کامل را در اختیار نگیرد. با این حال، منتقدان این دیدگاه را نمونهای از «آرزواندیشی در قالب استراتژی» توصیف میکنند. از نگاه آنان، محاصره نه یک جایگزین هوشمندانه برای عملیات نظامی، بلکه خود شکلی از اقدام جنگی است؛ اقدامی که میتواند بهسرعت دامنه بحران را گسترش دهد.
بر اساس چارچوبهای حقوق بینالملل، از جمله بند ۳ ماده ۱ در تعریف تجاوز مصوب مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۷۴، محاصره دریایی سواحل یک کشور مستقل میتواند بهعنوان مصداق «اقدام تجاوزکارانه مسلحانه» تلقی شود. چنین تفسیری، پیامدهای مستقیمی دارد: در این چارچوب، کشوری که هدف محاصره قرار میگیرد، میتواند اقدام خود را در قالب «دفاع مشروع» توجیه کرده و از ابزارهای مختلف از جمله پاسخ نظامی برای مقابله استفاده کند.
پیشنهاد ایجاد یک «ساختار حاکمیتی» جدید برای مدیریت تنگه هرمز؛ آن هم در حالی که همزمان کشتیهای جنگی یک قدرت خارجی در حال محاصره شریان حیاتی یک کشور هستند از نگاه بسیاری از ناظران، از همان ابتدا با تناقضی بنیادین روبهروست. ایدهای که از سوی ریچارد هاس مطرح شده، مبنی بر مشارکت ایران بدون برخورداری از کنترل، در چنین شرایطی عملاً فاقد امکان تحقق ارزیابی میشود. تهران بعید است در وضعیتی که خود را هدف محاصره میبیند، به هیچ ترتیبی تن دهد که حاکمیتش بر آبهایش آن هم در چارچوبی طراحیشده توسط همان قدرت محاصرهکننده محدود شود.
ریسکهای پنهان در سناریوی محاصره دریایی ایران
در عمل، دونالد ترامپ با مواضع اخیر خود نشان داده است که قصد دارد هرگونه تردد دریایی هماهنگ با ایران را نیز محدود کند؛ اقدامی که وضعیت شکننده پیشین که در آن بخشی از عبور و مرور با نوعی پذیرش ضمنی ادامه داشت را عملاً از بین میبرد. این تحول در شرایطی رخ میدهد که حتی اقدامات پیشین ایران در محدودسازی این گذرگاه، بهتنهایی فشار قابل توجهی بر اقتصاد جهانی وارد کرده بود. با توجه به اینکه حدود یکپنجم نفت و گاز طبیعی مایع جهان از این مسیر عبور میکند، هرگونه تشدید محدودیتها میتواند اثرات زنجیرهای بر بازارهای انرژی، کودهای شیمیایی و سایر کالاهای اساسی بر جای بگذارد.
در این میان، هشدارهای سازمان ملل متحد نیز بر ابعاد انسانی این بحران تأکید دارد؛ جایی که افزایش اختلال در زنجیرههای تأمین میتواند میلیونها نفر را در معرض ناامنی غذایی قرار دهد. اگرچه چهرههایی مانند دنیس راس بر این باورند که محاصره صرفاً فشار بیشتری بر ایران وارد میکند، اما در عمل، دامنه اثرات آن بسیار فراتر میرود. این اقدام، اقتصادهایی را هدف قرار میدهد که به انرژی خلیج فارس وابستهاند و در چنین سناریویی، مسئولیت پیامدهای گسترده آن، مستقیماً متوجه واشنگتن تلقی خواهد شد.
پرسش کلیدی در این مقطع، دیگر صرفاً «درستی» راهبرد محاصره نیست، بلکه «امکانپذیری» آن است: آیا نیروی دریایی ایالات متحده اساساً قادر به اجرای یک محاصره مؤثر در تنگه هرمز هست یا خیر؟ از آغاز درگیری، تنها شمار محدودی از شناورهای آمریکایی بدون هماهنگی با ایران وارد خلیج فارس شده و بهسرعت خارج شدهاند. یک محاصره واقعی، برخلاف اقدامات نمادین، نیازمند استقرار گسترده و دائمی نیروی دریایی است؛ حضوری که ناگزیر کشتیهای آمریکایی را در برد مستقیم موشکهای ساحلی و در معرض حملات انبوه پهپادهای ایران قرار میدهد.
در این میان، برخی تحلیلها از جمله دیدگاههای دنیس راس بر احتمال حمله ایران به تأسیسات نفتی منطقه تمرکز دارند. اما منتقدان هشدار میدهند که این تنها بخشی از تصویر است. تهدید اصلی، به باور آنان، میتواند مستقیماً متوجه خود نیروهای آمریکایی باشد؛ به این معنا که حمله به شناورهای نظامی آمریکا نهتنها محتمل، بلکه در صورت تشدید محاصره، تقریباً اجتنابناپذیر خواهد بود. چنین سناریویی، بهجای ایجاد فشار کنترلشده، به چرخهای از تشدید مستمر درگیری منجر میشود. در سطح سیاسی نیز، پیامدها برای دونالد ترامپ میتواند سنگین باشد. بازگشت به یک جنگ تمامعیار با ایران، نهتنها از حمایت گسترده داخلی برخوردار نیست، بلکه هزینههای نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی بهمراتب بالاتری نسبت به آنچه حامیان این راهبرد تصور میکنند، به همراه خواهد داشت.
در میان تمام سناریوهای مطرح، خطرناکترین احتمال همان است که کمتر به آن پرداخته میشود: ورود مستقیم قدرتهای بزرگ به معادله محاصره. در این چارچوب، این احتمال مطرح است که خریداران اصلی نفت ایران به ویژه چین تصمیم بگیرند برای حفاظت از جریان انرژی خود، نفتکشها را با اسکورت نظامی همراهی کنند.