<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
<channel>
<title>سرمقاله - روزنامه ابتکار</title>
<link>https://ebtekarnews.com/</link>
<atom:link href="https://ebtekarnews.com/index.php?category=article&amp;do=cat&amp;mod=rss" rel="self" type="application/rss+xml" />
<language>fa</language>
<description>سرمقاله - روزنامه ابتکار</description><item>
<title>با ِم بیحصا ِر تورم و گودا ِل فرسای ِش معیشت/ دکتر سید محمدرضا حسینی علی آباد – پست دکتری مدیریت استراتژیک و استاد دانشگاه</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61841</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61841</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:05 +0330 سه شنبه، 6 مرداد 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>اگر اقتصاد را به مثابه یک بنای عظیم در نظر بگیریم، «قیمت‌ها» سقف این بنا هستند و «معیشت» کفِ آن. این روزها، شهروند ایرانی در فضایی نفس می‌کشد که سقف این ساختمان از هر سو شکافته و بی‌محابا به آسمان اوج گرفته، اما کفِ زیر پایش نه تنها مستحکم نشده، که ترک‌های عمیق و دهان‌بازکرده‌ای برداشته است. ما با پدیده‌ای دووجهی و به شدت فرساینده مواجهیم: «سقف شکسته قیمت‌ها» و «کف ترک‌خورده معیشت». این یک بازی حاصل جمعِ جبری صفر نیست؛ بلکه معادله‌ای با خروجیِ منفیِ فاجعه‌بار برای کرامت انسانی و امنیت ملی است. اجازه دهید از سقف شروع کنیم؛ جایی که نظام قیمت‌ها دیگر نه یک شاخص قابل اتکا، که یک هیولای رهاشده است. منظور از «شکسته شدن سقف»، الزاماً فقط اعداد سرسام‌آور تورم نقط‌ه‌ای نیست، بلکه فروپاشی «لنگرهای انتظاری» و «مرجعیت قیمت» است. در یک اقتصاد سالم، قیمت‌ها سقفِ مشخصی دارند که منطقِ هزینه‌های تولید، بهره‌وری و کشش بازار آن را تعیین می‌کند. اما وقتی اقتصاد به تورم مزمن و شوک‌های پیدرپیِ نرخ ارز، حامل‌های انرژی و ناترازی‌های بودجه‌ای آلوده شود، این سقف فرو می‌ریزد. فروشنده دیگر نمی‌داند کالایی که امروز می‌فروشد، فردا با چه قیمتی باید جایگزین کند. این «جهلِ مقدسِ قیمتی» منجر به اعلام نرخ‌های بازدارنده می‌شود؛ قیمتی که فروشنده را در برابر نوسانات آتی بیمه کند، حتی اگر مشتری از صحنه خارج شود. نتیجه، شکسته شدن سقف‌های روانی و عددی است؛ جایی که دلار، مسکن، خودرو و حتی اقلام خوراکی، دیگر مرزِ شناخته‌شده‌ای ندارند و هر روز قله‌ای جدید را فتح می‌کنند. این تنها گرانی نیست، «بی‌سقفی» و رهاشدگی قیمت‌هاست. حال بنگرید به کفِ ترک‌خورده معیشت. در حالی که قیمت‌ها رفتاری پروازی و بی‌حد و مرز دارند، درآمد و دستمزد، اسیر یک «کفِ سختِ سرکوب‌شده» است. ما با یک کفِ ساختگی روبه‌رو هستیم که قدرت خرید روی آن بنا شده است. حداقل دستمزد کارگران، حقوق کارمندان و مستمری بازنشستگان، بر اساس محاسباتی افزایش می‌یابد که اغلب بر مبنای تورم اعلامی سال گذشته است، نه تورم انتظاری لحظه‌ای. این یعنی کف معیشت، نه تنها با سقف قیمت‌ها رشد نمی‌کند، بلکه ثابت ماندن آن در برابر موج‌های تورمی، حکم فرسایش دائمی را دارد. ترک‌ها از همین‌جا آغاز می‌شوند: کارگری که تا دیروز با جیره‌بندی پوشاک، سبد خوراکش را تأمین می‌کرد، امروز مجبور است برای حفظ پروتئین سفره، لبنیات را حذف کند. این «ترک خوردن»، یعنی حذف تدریجی لایه‌های میانی هرم نیازها. کف معیشت، دیگر سطح یکپارچه‌ای نیست که خانواده بتواند روی آن با امنیت بایستد؛ به شبکه‌ای از شکاف‌ها تبدیل شده که هر لحظه، دهک‌های بیشتری را به درون خود می‌بلعد. فقیرِ جدید، دیگر آن فردِ بیکارِ حاشیه‌نشین نیست؛ کارمندِ شاغلِ شهرنشینی است که کفِ زندگی‌اش یارای تحملِ سقفِ سرسام‌آور هزینه‌ها را ندارد و به عمق سقوط می‌کند. اما پرسش کانونی این یادداشت، واکاوی نسبتِ علّی و معلولی این دو پدیده است. چرا سقف می‌شکند و کف می‌ترکد؟ پاسخ در یک کلمه خلاصه نمی‌شود، بلکه باید آن را در مثلث شومِ «کسری بودجه مزمن»، «نظام ارزی چندگانه و رانتی» و «سیاست‌های پولی انفعالی» جست‌وجو کرد. دولت‌ها برای پوشش کسری بودجه، یا به خلق پولِ برون‌زا از مسیر بانک مرکزی متوسل می‌شوند یا به افزایش بی‌رویه قیمت حامل‌های انرژی و خدمات دولتی. این فشار از ناحیه پایه پولی، سقف قیمت‌ها را چون بادکنکی بی‌محافظ به جلو می‌راند. از سوی دیگر، برای مهار ظاهری این التهاب، سیاست‌گذار به سرکوب دستمزدها و تحدید رشد نقدینگی در بخش حقوق و دستمزد پناه می‌برد؛ غافل از اینکه این کار، کف معیشت را از درون می‌پوساند. شکاف عمیق میان نرخ ارز ترجیحی و بازار آزاد نیز، رانت نجومی‌ای خلق می‌کند که سقف قیمت‌ها را در کالاهای سرمایه‌ای و واسطه‌ای بی‌اختیار به پرواز درمی‌آورد، در حالی که سفره مصرف‌کننده نهایی به غلط، قربانی این تورم ساختاری می‌شود. نتایج این گسست هولناک، فراتر از یک صورت مالی خانوار است. وقتی کف معیشت می‌ترکد، «امید» به مثابه مهم‌ترین دارایی نامشهود یک ملت از دست می‌رود. شکست سقف قیمت‌ها و ترک کف معیشت، یعنی شکستِ محاسبه‌پذیری زندگی. در چنین وضعیتی، برنامه‌ریزی بلندمدت برای جوانان مضحکه می‌شود؛ ازدواج به یک پروژه لوکس بدل می‌گردد؛ فرزندآوری به یک ریسک مالی ویرانگر، و بازنشستگی به کابوسی پایان‌ناپذیر. این همان جایی است که جامعه از مرحله «فقر درآمدی» عبور می‌کند و وارد مرحله «فقر قابلیتی» می‌شود؛ یعنی ناتوانی در تصور آینده، و این خطرناک‌ترین ترک در بنیان یک تمدن است. چه باید کرد؟ پاسخ نه در یک شوک درمانی عوام‌فریبانه، که در یک جراحی دقیق و صبورانه ساختاری است. اولاً، لنگر اسمی اقتصاد باید ترمیم شود. تا وقتی بودجه دولت، معتاد به تورم و تنفس مصنوعیِ خلق پول است، هرگونه تلاش برای مرمت کف معیشت بی‌ثمر است. کنترل ناترازی بودجه، نه از مسیر مالیات‌ستانی کور از فقرا، که از طریق قطع رانت‌های کلان انرژی و شفاف‌سازی دارایی‌های دولت، اولین گام برای مهار شکست سقف قیمت‌هاست. ثانیاً، کف معیشت نیازمند یک بازتعریف حقوقی و اقتصادی است. دستمزدها نباید بر اساس تورم با تأخیر تعدیل شوند، بلکه باید به «سبد معیشت واقعی و روزآمد» گره بخورند. این سبد نباید یک توافق صوری شورای عالی کار باشد، بلکه باید هزینه حفظِ کرامت یک زندگی حداقلی را پوشش دهد. ثالثاً، سیاست‌گذار باید بپذیرد که کف ترک‌خورده معیشت، با یارانه‌های نقدی قطره‌چکانی و بسته‌های حمایتی فصلی ترمیم نمی‌شود. این ترک‌ها، نیازمند مهار دائمی اسب سرکش تورم و تزریق «امنیت غذایی و مسکن» به پیکره جامعه است. ما در نقطه‌ای تاریخی ایستاده‌ایم که دیگر مرهم‌های موقت بر این زخم‌های عمیق کارساز نیست. سقف شکسته قیمت‌ها و کف ترک‌خورده معیشت، دو روی یک قیچی کند هستند که آرام و بی‌صدا، رشته‌های انسجام اجتماعی را می‌برند. هنرِ حکمرانیِ اقتصادی در روزگار ما، نه وعده‌های وصله‌ای، که دوختنِ دوباره‌ این کفِ از هم گسیخته به سقفی معقول و قابل اتکاست؛ بنایی که در آن، زندگی جریان داشته باشد، نه بقا.</p>]]></description>
</item><item>
<title>«مردمی بودن» هنر خریدنی نیست! ‪/‬ محمود گبرلو</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61778</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61778</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:02 +0330 دوشنبه، 5 مرداد 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>اکبر عبدی برای همه‌ی ما فراتر از یک بازیگر ساده بود؛ او بخشی از خاطرات شیرین و شناسنامه‌ی خنده‌های چند نسل از مردم ایران بود. خبر مرگ اکبر عبدی واقعاً ته دل آدم را خالی می‌کند و آدم را می‌برد به این فکر که چقدر جای این آدم‌های بزرگ خالی است و چقدر زود دیر می‌شود. آدم وقتی اسم اکبر عبدی را می‌شنود، ناخودآگاه یک لبخند روی لبش می‌آید، ولی ته دلش هم یک ترسی می‌نشیند که نکند یک روز این لبخندها برای همیشه جایشان را به حسرت بدهند. سن ۶۶ سالگی برای رفتن و پر کشیدن اکبر عبدی خیلی زود است؛ مخصوصاً برای کسی که یک ملت با او خندیدند و گریه کردند و تازه باید تجربه‌هایش را در صحنه تئاتر یا بر پرده‌های سینما و حتی در انتقال تجربه و آموزش به کار ببرد. توی تاریخ سینمای ما، بازیگر کمدی کم نبوده و نیست، ولی چند نفرشان می‌توانند ادعا کنند که واقعاً توی دل مردم خانه کرده‌اند؟ این «محبوب بودن» و «مردمی بودن» یک فرمول فرمایشی یا خریدنی نیست؛ یک هنرِ دلی است که فقط تعداد انگشت‌شماری از نابغه‌ها رگ خوابش را بلدند. راز ماندگاری این آدم‌ها کلاً توی دو تا چیز خلاصه می‌شود: اولیش آن مهارت و نبوغ بی‌حدومرزشان است؛ اینکه می‌توانند با یک حرکت چشم، با یک تغییر لحن ساده یا نشستن توی قالب یک کاراکتر کاملاً متفاوت، جادو کنند؛ مثل اکبر عبدی که می‌تواند توی «مادرِ» علی حاتمی، جوری نقش یک آدم با شرایط خاص را بازی کند که دلت برایش کباب شود و همزمان توی «دزد عروسک‌ها» یا «سفر جادویی» جوری بچه‌ها را بخنداند که قهرمان رؤیاهایشان بشود، یا در «اخراجی‌ها» قشر حزب‌اللهی، رزمنده و مذهبی را وادار به قهقهه کند! کدام بازیگر را سراغ داری که بتواند همزمان هم پیرزن بشود، هم بچه بشود، هم لاتِ چاله‌میدان و هم یک آدم اتوکشیده؟ این یعنی همان مهارت ناب! عبدی فقط نقش بازی نمی‌کرد، او به نقش‌ها «جان» می‌داد. اما دومی که از اولی هم مهم‌تر است، خاکی بودن و مردمی بودنشان است. این‌ها هیچ‌وقت خودشان را از مردم جدا ندانستند. پشت آن چهره‌های خندان، همدردی با دردهای جامعه بوده؛ انگار زبان گویای همان آدم‌هایی بودند که تریبونی برای حرف زدن نداشتند. وقتی بازیگری درد مردم را بفهمد و فریاد بزند، مردم هم او را روی چشمشان نگه می‌دارند. اکبر عبدی دقیقاً همین بود؛ کسی که از خود مردم بود و برای خود مردم نفس کشید. عبدی هیچ‌وقت نخواست «سلبریتی» باشد؛ او همیشه «بچه نازی‌آباد» ماند. وقتی توی مصاحبه‌هایش از سفره‌های خالی مردم می‌گفت یا با همان لحن شیرینش به مشکلات اجتماعی تیکه می‌انداخت، آدم حس می‌کرد یکی از اعضای خانواده‌اش دارد حرف می‌زند. اصلاً انگار ناف این آدم را با «مردم» بریدند. برای همین است که حتی وقتی خبر رفتنش می‌آید، همه به هم می‌ریزند. چون ما فقط یک بازیگر را از دست نمی‌دهیم، ما بخشی از خوشی‌های دست‌جمعی‌مان، بخشی از خاطرات شب‌نشینی‌هایمان را از دست می‌دهیم. به خانواده محترم ایشان، به‌خصوص به همسر فداکارشان و همچنین دختر گرانقدرشان، تسلیت عرض می‌کنم.</p>]]></description>
</item><item>
<title>مقاومت و مذاکره، دوگانه‌ای متعارض نیستند ‪/‬  سعید پای بند</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61735</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61735</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:03 +0330 یکشنبه، 4 مرداد 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>در فضای پرتنش مناسبات بین‌المللی، یکی از مهم‌ترین خطاهای تحلیلی، تبدیل ابزارهای قدرت ملی به دوگانه‌هایی متعارض است؛ گویی یک کشور باید یا مقاومت کند یا مذاکره، یا بر میدان تکیه داشته باشد یا بر دیپلماسی. حال آنکه تجربه تاریخی و منطق سیاست خارجی نشان می‌دهد این دو، نه در برابر یکدیگر، بلکه در بسیاری از موارد مکمل هم هستند. مقاومت، زمانی معنا و کارکرد راهبردی پیدا می‌کند که بتواند موقعیت یک کشور را برای تأمین منافع ملی تقویت کند. مذاکره نیز زمانی اثربخش است که از پشتوانه قدرت ملی و میدان، برخوردار باشد. دیپلماسی بدون قدرت میدان، ممکن است به درخواست صرف تبدیل شود و قدرت بدون دیپلماسی، ممکن است فرصت تبدیل دستاوردها به نتایج پایدار را از دست بدهد. هیچ تردیدی در اهمیت توان دفاعی و دستاوردهای نظامی یک کشور وجود ندارد. قدرت بازدارندگی یکی از مؤلفه‌های اساسی امنیت ملی است و کشوری که از ظرفیت دفاع از منافع خود برخوردار نباشد، در محیط پررقابت جهانی با دشواری‌های جدی مواجه خواهد شد. اما تجربه جهان نشان داده است که قدرت ملی صرفاً در تجهیزات نظامی و میدان نبرد خلاصه نمی‌شود. اقتصاد توانمند، انسجام اجتماعی، سرمایه انسانی، توسعه پایدار، رفاه عمومی و دیپلماسی فعال، اجزای دیگری از قدرت یک کشور هستند. کشوری که تنها یکی از این مؤلفه‌ها را برجسته کند و سایر ابعاد را نادیده بگیرد، تصویری ناقص از قدرت ارائه می‌دهد. امنیت پایدار زمانی شکل می‌گیرد که همه این عناصر در کنار یکدیگر قرار گیرند. در اوج یک شرایط خاص نظامی و جنگی، شاید نخستین واکنش طبیعی، تمرکز بر میدان باشد؛ اما سیاستمدار هوشمند می‌داند که میدان، پایان مسیر نیست. هدف نهایی از قدرت نظامی، ایجاد شرایطی برای تأمین اهداف سیاسی و منافع ملی است. اگر دستاوردهای میدانی نتوانند به ثبات، امنیت، توسعه و بهبود شرایط کشور منجر شوند، بخشی از ظرفیت آنها بلااستفاده باقی خواهد ماند. تاریخ روابط بین‌الملل نیز گواه آن است که بسیاری از جنگ‌ها، نه صرفاً با پیروزی کامل یک طرف و نابودی طرف دیگر، بلکه از طریق فرآیندهای سیاسی و مذاکره پایان یافته‌اند. حتی قدرت‌های بزرگ جهانی نیز در سخت‌ترین دوره‌های رویارویی، کانال‌های گفت‌وگو را به طور کامل نمی‌بندند؛ زیرا می‌دانند مدیریت بحران و جلوگیری از هزینه‌های غیرقابل کنترل، بخشی از هنر حکمرانی است. از همین منظر، ترک میز مذاکره در اوج درگیری، لزوماً نشانه اقتدار نیست. گاهی حضور در میز مذاکره، دقیقاً به دلیل برخورداری از قدرت و توان ایستادگی معنا پیدا می‌کند. کشوری که از موضع ضعف مذاکره می‌کند، شرایط متفاوتی با کشوری دارد که از پشتوانه قدرت ملی(میدان) و حمایت اجتماعی برخوردار است. در جهان امروز که نظم بین‌المللی در حال گذار است و مناسبات قدرت بیش از گذشته چندلایه شده، هیچ کشوری نمی‌تواند تنها با یک ابزار به حیات سیاسی خود ادامه دهد. قدرت‌های بزرگ نیز همزمان از ابزارهای نظامی، اقتصادی، فناوری و دیپلماتیک استفاده می‌کنند. هنر سیاست خارجی، انتخاب درست میان این ابزارها و ترکیب هوشمندانه آنهاست. مقاومت و مذاکره، دو مفهوم متضاد نیستند. مقاومت می‌تواند قدرت چانه‌زنی ایجاد کند و مذاکره می‌تواند این قدرت را به دستاورد سیاسی تبدیل کند. آنچه اهمیت دارد، نه تقدیس یک ابزار و نفی ابزار دیگر، بلکه سنجش دقیق هزینه‌ها و منافع در مسیر تأمین اهداف ملی است. کشورها زمانی موفق‌تر عمل می‌کنند که بدانند چه زمانی باید بر توانمندی‌های خود تکیه کنند و چه زمانی باید از فرصت‌های دیپلماتیک بهره بگیرند. در نهایت، معیار موفقیت یک سیاست، نه صرفاً استمرار یک رویارویی، بلکه توانایی آن در ایجاد امنیت، رفاه و آینده‌ای بهتر برای جامعه است. مقاومت و مذاکره، اگر در چارچوب منافع ملی تعریف شوند، نه رقیب یکدیگر، بلکه دو ابزار مکمل برای حفظ استقلال، امنیت و پیشرفت یک کشور خواهند بود.</p>]]></description>
</item><item>
<title>وقتی اتاق  تصمیم از آینده تهی می‌شود!؟ ‪/‬ محمدعلی وکیلی</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61702</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61702</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:02 +0330 شنبه، 3 مرداد 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>شخصا نگران حجم آتش دشمن نیستم ،چرا که خوشبختانه کشورمان تجربه جنگهای بزرگ رادارد ومطمئن هستم درمیدان نبرد سربلند بیرون میاییم.اما بشدت نگران اتاق تصمیم هستم. هیچ ملتی صرفاً با حمله دشمن شکست نمی‌خورد. آنچه ملت‌ها را به نقطه شکست می‌رساند، لحظه‌ای است که نظام تصمیم‌گیری، قدرت دیدن آینده را از دست می‌دهد. از آن لحظه به بعد، بحران دیگر در مرزها نیست؛ بحران به درون اتاق‌های تصمیم منتقل شده است. امروز در یکی از حساس‌ترین مقاطع حیات سیاسی کشور ایستاده‌ایم. در چنین بزنگاهی، هر تصمیم کوچک می‌تواند آثار بزرگ بر جای بگذارد. خطاها دیگر خطاهای اداری نیستند؛ به خطاهای راهبردی تبدیل می‌شوند. اشتباه در تشخیص اولویت، تأخیر در تصمیم، ارسال پیام‌های متناقض یا غلبه هیجان بر عقلانیت، ممکن است هزینه‌هایی بیافریند که جبران آنها سال‌ها زمان ببرد. جامعه در چنین شرایطی انتظار معجزه ندارد؛ انتظار «ثبات ذهنی» دارد. مردم پیش از آنکه به قدرت نظامی بنگرند، به کیفیت قضاوت حاکمان نگاه می‌کنند. آرامش جامعه، پیش از آنکه محصول سخنرانی‌ها باشد، نتیجه اطمینان مردم به وجود عقلی منسجم در هرم تصمیم‌گیری است. اگر این اطمینان آسیب ببیند، حتی بهترین ابزارهای قدرت نیز بخشی از کارآمدی خود را از دست می‌دهند. دراین لحظات ناخودآگاه فقدان رهبرشهید،شهید لاریجانی ،شهید شمخانی،شهید رشیدومرحوم آیت الله هاشمی که نگاه راهبردیشان موجب اطمینان بود ؛احساس میشود. امروز مسئله اصلی، کمبود اطلاعات نیست؛ مسئله، فقدان «عقل راهبردی» است. می‌توان هزاران گزارش تولید کرد، صدها نشست کارشناسی برگزار نمود و ده‌ها تحلیل منتشر ساخت، اما اگر هیچ‌کدام نتوانند به یک تصویر منسجم از آینده تبدیل شوند، انبوه اطلاعات خود به بخشی از بحران تبدیل خواهد شد. امروز بیش از کمبود تحلیل، گرفتار تورم تحلیل هستیم؛ تحلیلی که بیش از آنکه بر داده، سناریو و ارزیابی احتمال‌ها استوار باشد، بر برداشت‌های ذهنی، هیجان‌های رسانه‌ای و داوری‌های شتاب‌زده تکیه دارد.بعبارتی گرفتارتحلیل برتحلیل هستیم. بدتر آنکه تصمیم‌گیری نیز به‌تدریج از «راهبرد» به «واکنش» تنزل یافته است. گویی نظام تصمیم‌سازی بیش از آنکه آینده را طراحی کند، در انتظار رخداد بعدی نشسته است. این همان نقطه‌ای است که حکمرانی از هدایت تحولات به دنبال کردن تحولات سقوط می‌کند. تفاوت یک نظام مقتدر با یک نظام منفعل، نه در سرعت واکنش، بلکه در توانایی پیش‌بینی و شکل دادن به آینده است. نشانه نگران‌کننده دیگر، غلبه نگاه کوتاه‌مدت بر تصمیم‌های بلندمدت است. هنگامی که هر مسئله صرفاً با منطق عبور از بحران امروز سنجیده شود، آینده آرام‌آرام قربانی حال می‌شود. در چنین وضعیتی، تصمیم‌ها ممکن است هرکدام به‌تنهایی منطقی به نظر برسند، اما در کنار هم فاقد جهت، فاقد انسجام و فاقد مقصد خواهند بود. کشور بیش از آنکه از کمبود تصمیم آسیب ببیند، از فقدان «جهت مشترک» آسیب می‌بیند. از همین‌رو، مهم‌ترین خلأ امروز شاید نه کمبود مدیر، بلکه کمبود شخصیت‌های راهبردی باشد؛ شخصیت‌هایی که بتوانند میان امنیت، اقتصاد، سیاست، افکار عمومی و روابط خارجی رابطه برقرار کنند و پیامدهای هر تصمیم را در منظومه‌ای بزرگ‌تر ببینند. مدیریت راهبردی، هنر حل یک مسئله نیست؛ هنر جلوگیری از زایش ده‌ها مسئله جدید در دل یک تصمیم است. در این میان، رفتار برخی جریان‌های سیاسی نیز بر پیچیدگی وضعیت می‌افزاید. در شرایطی که کشور بیش از هر زمان دیگری به انسجام ادراکی نیاز دارد، گاه چنان سخن گفته می‌شود که گویی نمایش اختلاف، خود یک فضیلت سیاسی است. تلویزیون مهمترین کارویژه خود را بزرگنمایی دشمنان داخلی وپرورش دوقطبی های کاذب قرار داده است .حال آنکه در لحظات بحرانی، مهم‌ترین سرمایه هر نظام سیاسی، قابلیت ایجاد «اعتماد به انسجام تصمیم» است. حتی اگر در درون ساختار، اختلاف نظر وجود داشته باشد، تبدیل آن به تصویر عمومی از آشفتگی، تنها هزینه تصمیم‌گیری را افزایش می‌دهد و محاسبات طرف مقابل را تغییر می‌دهد. خطر اصلی، اختلاف نیست؛ عادی شدن آشفتگی است. جامعه می‌تواند اختلاف دیدگاه را بپذیرد، اما نمی‌تواند احساس کند که هیچ عقل مسلطی بر روند تصمیم‌گیری حاکم نیست. دشمن نیز دقیقاً از همین نقطه وارد محاسبه می‌شود؛ نه صرفاً از شکاف‌های نظامی، بلکه از شکاف‌های ادراکی و مدیریتی. آنچه امروز بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، بازگشت «عقل راهبردی» به مرکز حکمرانی است؛ عقلی که بتواند میان سرعت و شتابزدگی، میان جسارت و بی‌محابایی، میان اقتدار و هیجان، میان مقدورات وآرزوها و میان تصمیم و تدبیر مرز بگذارد. کشورها زمانی آسیب‌پذیر می‌شوند که آینده، دیگر در اتاق‌های تصمیم حضور نداشته باشد. آن روز، تصمیم‌ها همچنان گرفته می‌شوند، جلسات همچنان برگزار می‌شوند و دستورها همچنان صادر می‌شوند؛ اما همه آنها تنها واکنشی به گذشته‌اند، نه طراحی برای آینده. و این، شاید خطرناک‌ترین شکل بحران باشد.</p>]]></description>
</item><item>
<title>گریه های آشنا گریه های آشنا / ژوبین صفاری</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61669</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61669</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:02 +0330 چهارشنبه، 31 تیر 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>اشک همیشه نشانه ضعف نیست؛ گاهی نشانه فرسودگی است. فرسودگیِ کسی که سال‌ها برای ساختن چیزی وقت گذاشته و حالا احساس می‌کند دوباره باید از نقطه صفر شروع کند. شامگاه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، وقتی عادل فردوسی‌پور در آغاز لایو «فوتبال ۳۶۰» با بغض از خارج شدن سایت و اپلیکیشن این مجموعه از دسترس سخن گفت و نتوانست احساساتش را پنهان کند، بسیاری فقط یک مجری ورزشی را ندیدند؛ روایتی آشنا را دیدند. روایتی که سال‌هاست در برخی حوزه‌های کشور تکرار می‌شود؛ روایت فرسوده شدن سرمایه‌های انسانی. طبیعی است که هیچ فرد و هیچ رسانه‌ای را نتوان مصون از نقد دانست. عادل فردوسی‌پور نیز مانند هر چهره اثرگذار دیگری، تصمیم‌ها و عملکردی داشته که موافقان و مخالفان خود را به همراه آورده است. جامعه‌ای که امکان نقد نداشته باشد، به رکود می‌رسد. اما فاصله میان نقد و حذف، فاصله‌ای به اندازه توسعه و عقب‌ماندگی است. نقد برای اصلاح است؛ حذف، برای پاک کردن صورت مسئله. مشکل اینجاست که در سال‌های اخیر، حذف به یکی از رایج‌ترین شیوه‌های مواجهه با تفاوت دیدگاه تبدیل شده است. هر جا کسی کمی متفاوت فکر کرده، زبان متفاوتی داشته یا در چارچوب‌های مرسوم نگنجیده، به جای گفت‌وگو، راه حذف انتخاب شده است. گویی تصور کرده‌ایم با کنار گذاشتن افراد، اختلاف‌ها هم از بین می‌روند؛ حال آنکه فقط سرمایه‌های کشور را کوچک‌تر کرده‌ایم. هزینه این رویکرد را امروز به‌وضوح می‌توان دید. مهاجرت نخبگان و نیروهای متخصص، کاهش اعتماد عمومی، خشم اجتماعی، شکاف‌های عمیق میان گروه‌های مختلف و شکل‌گیری دوقطبی‌هایی که هر روز ترمیمشان دشوارتر می‌شود، همه محصول یک تصمیم یا یک اتفاق نیستند؛ نتیجه سال‌ها ترجیح دادن حذف بر تحمل، گفت‌وگو و اصلاح‌اند. سرمایه یک کشور فقط منابع زیرزمینی یا شاخص‌های اقتصادی نیست. سرمایه واقعی، انسان‌هایی هستند که برای خود اعتبار، تخصص و اعتماد عمومی ساخته‌اند؛ از استاد دانشگاه و پژوهشگر گرفته تا هنرمند، خبرنگار و مجری. این سرمایه‌ها به‌سادگی به دست نمی‌آیند و از دست دادنشان نیز هزینه‌ای دارد که معمولاً سال‌ها بعد آشکار می‌شود. شاید اشک‌های عادل فردوسی‌پور بیش از آنکه درباره یک پلتفرم یا یک برنامه باشد، نمادی از همین فرسودگی بود؛ فرسودگیِ سرمایه‌هایی که بارها احساس کرده‌اند به جای شنیده شدن، باید کنار بروند. این فقط روایت یک نفر نیست؛ روایت نسلی است که بارها میان ماندن و رفتن، ساختن یا کنار کشیدن، مردد شده است. اگر قرار است از چرخه مهاجرت، بی‌اعتمادی و خشم اجتماعی فاصله بگیریم، باید در شیوه مواجهه با سرمایه‌های انسانی خود تجدیدنظر کنیم. هیچ‌کس فراتر از نقد نیست، اما هیچ جامعه‌ای نیز با حذف مداوم نیروهای اثرگذار خود به توسعه نرسیده است. سرمایه‌ها را می‌توان نقد کرد، می‌توان از آنها مطالبه داشت و حتی با آنها اختلاف نظر داشت؛ اما فرسوده کردن و از دست دادنشان، هزینه‌ای است که در نهایت همه جامعه آن را می‌پردازد.</p>]]></description>
</item><item>
<title>تحول گفتمان ترامپ درباره جنگ ایران؛ از «پیروزی قاطع» تا «شکیبایی راهبردی» ‪/‬ آریا یونسی</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61625</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61625</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:02 +0330 سه شنبه، 30 تیر 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>با ادامه یافتن جنگ ایران، گفتمان عمومی دونالد ترامپ دستخوش تحول قابل توجهی شد. اگرچه اهداف اعلامی دولت آمریکا متناسب با تحولات میدانی تغییر می‌کرد، اما تغییر مهم‌تر در شیوه روایت و توجیه جنگ در عرصه عمومی رخ داد. او با هر تغییر گفتمان دگرگونی هایی در استعاراتی که به کار می گیرد داده که کارشان توجیه مفهومی گفتمان هاست. در ابتدا باید معنای اصطلاحی «گفتمان» را مشخص کرد. گفتمان صرفا سبکی از متن نیست یا به تعابیر خاص اطلاق نمی شود بلکه گفتمان مجموعه ای است از دست کم دو جمله خبری که وقتی در کنار هم قرار بگیرند یک شبکه معنایی و مفهومی می سازند. اگر سه گزاره در کنار هم یک گفتمان شوند معنای گزاره ها با قرار گرفتن در شبکه گفتمانی بیشتر می شود و دیگر صرفا همان معنای پیشین را ندارد. به جای آن که مثال بزنم همین را در گفتمان سازی ترامپ ببینیم. در مراحل آغازین جنگ، سخنان ترامپ بر مفاهیمی همچون «سرعت»، «قدرت قاطع» و «پیروزی زود هنگام» استوار بود. این تعابیر در گزاره های او تکرار می شدند. او بارها تأکید می‌کرد که توان نظامی ایران به شدت «تضعیف» شده و دستیابی به پیروزی تنها مسئله‌ای زمان‌بر اما کوتاه‌مدت است. در این چارچوب، عملیات نظامی به عنوان اقدامی تعیین‌کننده معرفی می‌شد که با وارد آوردن ضربه‌ای قاطع، اهداف خود را در زمانی کوتاه محقق خواهد کرد. اینجا یک استعاره مفهومی وجود دارد: جنگ به مشت زنی تشبیه شده است که هر کس که مشتی سنگین بزند طرف دیگر را نقش زمین می کند. با گذشت زمان، این روایت جای خود را به چارچوبی متفاوت داد. هرچه جنگ طولانی‌تر شد، ترامپ بیش از پیش نیاز به دگرگونی گفتمان را احساس می کرد؛ اما این دگرگونی باید بر اساس مبانی جدیدی شکل بگیرد. از این رو، او بارها به جنگ‌های طولانی تاریخ آمریکا، از جمله ویتنام، عراق، افغانستان و کره ارجاع داد. او به جای تأکید بر دستاوردهای سریع نظامی، استدلال می‌کرد که جنگ‌های بزرگ همواره سال‌ها به طول انجامیده‌اند و نمی‌توان عملکرد یک جنگ را تنها پس از چند هفته یا چند ماه ارزیابی کرد. دیگر جنگ مشت زنی نبود بلکه چیزی بود شبیه دو ماراتن که در آن پایداری و دوام آوردن اهمیت دارد. از منظر تحلیل گفتمان، این تحول صرفاً تغییری در لحن یا سبک بیان نبود، بلکه دگرگونی در چارچوب تفسیری جنگ به شمار می‌رفت. در گفتمان اولیه، مخاطبان تشویق می‌شدند موفقیت جنگ را بر اساس سرعت پیشروی و قاطعیت عملیات نظامی ارزیابی کنند؛ اما در مرحله بعد، معیار ارزیابی به تجربه‌های تاریخی و توانایی حفظ پایداری راهبردی منتقل شد. همزمان با دگرگونی های گفتمان، استعاره‌های مفهومی حاکم بر این گفتمان نیز تغییر یافت. در آغاز، جنگ با استعاره‌ای نزدیک به یک «مسابقه مشت زنی» تصویر می‌شد؛ جایی که پیروزی از طریق وارد کردن ضربه‌ای تعیین‌کننده و پایان سریع نبرد حاصل می‌شود. چنین استعاره‌ای به طور طبیعی انتظار پایان سریع جنگ را در ذهن مخاطبان ایجاد می‌کرد. اما با طولانی شدن درگیری، استعاره مسلط تغییر کرد. جنگ دیگر نه یک نبرد کوتاه و سرنوشت‌ساز، بلکه به «دوی ماراتن» شباهت پیدا کرد؛ رقابتی که در آن استقامت، شکیبایی و توان ادامه دادن اهمیت بیشتری از ضربه نخست دارد. در این چارچوب، طولانی شدن جنگ دیگر نشانه ناکامی تلقی نمی‌شد، بلکه به عنوان ویژگی طبیعی جنگ‌های بزرگ معرفی می‌گردید. ارجاعات مکرر ترامپ به جنگ ویتنام نمونه‌ای روشن از این تغییر است. اگرچه او ایران را «ویتنامی دیگر» به معنای جنگی شکست‌خورده یا باتلاقی نظامی توصیف نکرد، اما می توان حدس زد که تکرار یادآوری جنگ ویتنام نه تنها نمونه‌ای از جنگی طولانی‌ مدت است بلکه تا حدی آماده ساختن مخاطبان برای خروجی شکست آمیز مانند ویتنام است. بدین ترتیب، یک ویژگی از این قیاس تاریخی، یعنی «مدت زمان جنگ»، برجسته شد. این تحول گفتمانی، معیارهای موفقیت را نیز تغییر داد. در مراحل اولیه، موفقیت با نابودی توان نظامی ایران و پایان سریع جنگ تعریف می‌شد؛ اما در ادامه، موفقیت بیش از آنکه به سرعت دستیابی به اهداف وابسته باشد، به استمرار فشار، حفظ اراده سیاسی و تداوم راهبرد نظامی گره خورد. از منظر مطالعات ارتباطات سیاسی، اهمیت این تغییر بیش از آنکه در تحول سیاست‌های نظامی باشد، در دگرگونی منطق مشروعیت‌بخش گفتمان جنگ نهفته است. گفتمان ترامپ از آنچه می‌توان «چارچوب پیروزی قاطع» نامید، به سوی «چارچوب استقامت تاریخی» حرکت کرد. در این فرایند، دولت صرفاً انتظار عمومی درباره مدت زمان جنگ را تغییر نداد، بلکه معیارهایی را که افکار عمومی بر اساس آن عملکرد جنگ را ارزیابی می‌کرد، بازتعریف نمود. در نتیجه، ارجاعات تاریخی دیگر تنها یادآوری رویدادهای گذشته نبودند، بلکه به ابزارهای بلاغی برای بازسازی انتظارات مخاطبان درباره زمان، موفقیت و مشروعیت جنگ در زمان حال تبدیل شدند. در نهایت باید توجه داشت که دگرگونی ها در گفتمان بر اساس نیازهای واقعی سیاسی و میدانی است و بهتر از هر چیزی می تواند ذهنیت طرف مقابل را آشکار کند.</p>]]></description>
</item><item>
<title>ترامپ؛ خودشیفته‌ای که جهان را به قمارخانه تبدیل کرده است ‪/‬ غلامحسین اسلامی‌فرد</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61572</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61572</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:04 +0330 دوشنبه، 29 تیر 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>جان گارتنر، استاد روان‌پزشکی و تحلیلگر روان‌شناسی، درباره دونالد ترامپ تصویری نگران‌کننده ارائه می‌کند؛ تصویری از رییس جمهوری که به باور او، نشانه‌هایی از «خودشیفتگی بدخیم» را بروز می‌دهد؛ ترکیبی خطرناک از خودبزرگ‌بینی، دروغ‌گویی، قانون‌گریزی، بی‌اعتنایی به حقوق دیگران، بدگمانی و میل به سلطه. موضوع فقط ویژگی‌های شخصیتی ترامپ کودک کش نیست. مسئله زمانی خطرناک می‌شود که چنین شخصیتی در رأس قدرت نظامی و سیاسی آمریکا قرار گیرد؛ قدرتی که تصمیم‌های آن می‌تواند سرنوشت میلیون‌ها انسان را تغییر دهد. به گزارش "یو اس نیوز" جان گارتنر معتقد است: «دونالد ترامپ به‌طور خطرناکی روان‌پریش است و دمدمی‌مزاجی‌اش او را در انجام وظایف ریاست‌جمهوری ناتوان می‌سازد.» این روان‌درمانگر برجسته که پیش‌تر بیوگرافی روان‌کاوانه بیل کلینتون را در قالب کتابی منتشر کرده، گفته است: «ترامپ به اختلال درمان‌ناپذیر خودشیفتگی بدخیم مبتلاست که نشانه‌های آن رفتارهای تهاجمی و ضد اجتماعی، دیگرآزاری (سادیسم)، پارانویا و خودبزرگ‌بینی حاد است. این استاد دانشگاه جان هاپکینز همچنین از رویت نشانه‌هایی از "هیپومانیا" (شیدایی) در شخصیت دونالد ترامپ خبر داده که نشانه‌هایش «فقدان هم‌دلی و از دست دادن کنترل رفتارهای هیجانی و این احساس غالب است که دیگران عظمت او و شخصیت بی‌نظیرش را درک نمی‌کنند.» ترامپ در سال‌های گذشته بارها نشان داده است که سیاست را نه عرصه مسئولیت، بلکه میدان نمایش قدرت، تهدید و معامله می‌بیند. برای او شکست، نه یک واقعیت سیاسی، بلکه توهینی شخصی است؛ و پیروزی، نه لزوماً حل مسئله، بلکه تحقیر و شکست طرف مقابل. از همین‌جاست که مفهوم «قماربازی سیاسی» درباره او معنا پیدا می‌کند. قمارباز، همیشه به دنبال یک برد بزرگ‌تر است؛ حتی اگر هزینه آن را دیگران بپردازند. اما وقتی این قمارباز به قدرت نظامی و سیاسی گسترده دسترسی داشته باشد، قمار او دیگر فقط زندگی شخصی‌اش را تهدید نمی‌کند؛ بلکه می‌تواند امنیت یک ملت و حتی صلح جهان را به خطر بیندازد. منتقدان رفتار ترامپ معتقدند یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌های او، بی‌اعتنایی به پیامدهای تصمیم‌هایش و ناتوانی در پذیرش مسئولیت نتایج آنهاست. تهدید، فشار، تحقیر، شکستن توافق‌ها و عبور از قواعد، در این نگاه، ابزارهایی برای نمایش قدرت و وادارکردن دیگران به تسلیم‌اند. اما جهان نمی‌تواند امنیت خود را به خلق‌وخو و تصمیم‌های لحظه‌ای یک فرد روانپریش گره بزند. مشکل آمریکا فقط ترامپ نیست؛ مشکل بزرگ‌تر، ساختاری است که به یک فرد جاه‌طلب، خودشیفته و اهل قمار اجازه می‌دهد درباره جنگ، صلح و سرنوشت ملت‌ها تصمیم بگیرد. اگر قدرت بدون مسئولیت، غرور بدون محدودیت و قمار بدون ترس از هزینه‌های انسانی با یکدیگر جمع شوند، نتیجه می‌تواند برای همه جهان خطرناک باشد.</p>]]></description>
</item><item>
<title>از میز مذاکره تا میدان حمله؛ آیا شریان‌های اقتصاد، هدف پنهان جنگ هستند؟ ‪/‬  سعید پای بند</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61522</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61522</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:04 +0330 یکشنبه، 28 تیر 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>در میانه ی تلاش‌های دیپلماتیک میان تهران و واشنگتن با محوریت قطر و پاکستان، و پس از آنکه نشانه‌هایی از تفاهم و کاهش تنش میان دو طرف پدیدار شد، تداوم حملات ناگهانی نظامی علیه مناطق راهبردی ایران، پرسش‌های مهمی را درباره اهداف واقعی این اقدامات ایجاد کرد. به‌ویژه آنجا که بخش‌هایی از جنوب کشور، به‌عنوان قلب انرژی و اقتصاد ایران، در معرض تهدید و حمله قرار گرفتند؛ مناطقی که نفت، گاز، بنادر راهبردی و بخش مهمی از زیرساخت‌های اقتصادی کشور در آن متمرکز است. این پرسش اساسی مطرح می‌شود که اگر مسیر گفت‌وگو و تفاهم همچنان باز بود، چرا بار دیگر زبان تهدید و حمله جایگزین دیپلماسی شد؟ آیا هدف صرفاً یک اقدام نظامی محدود بود یا آنکه فشار بر شریان‌های اقتصادی کشور و افزایش هزینه‌های اجتماعی، بخشی از یک راهبرد گسترده‌تر محسوب می‌شود؟ تجربه تاریخی نشان داده است که در منازعات مدرن، اقتصاد یکی از مهم‌ترین میدان‌های نبرد است. کشوری که منابع انرژی، مسیرهای صادراتی و زیرساخت‌های حیاتی آن آسیب ببیند، نه‌تنها در عرصه نظامی بلکه در حوزه معیشت مردم نیز تحت فشار قرار می‌گیرد. از همین رو، حمله به مراکز راهبردی اقتصادی می‌تواند پیامدهایی فراتر از یک عملیات نظامی داشته باشد و بر زندگی میلیون‌ها شهروند اثر بگذارد. در هر منازعه‌ای میان قدرت‌ها، آنچه بیش از میدان نظامی اهمیت پیدا می‌کند، نبرد بر سر «توان ایستادگی» است؛ توانایی‌ای که بخش مهمی از آن از اقتصاد، منابع انرژی، زیرساخت‌ها و انسجام اجتماعی سرچشمه می‌گیرد. به همین دلیل، درک اهداف حملات نظامی و فشارهای راهبردی، تنها با نگاه به نقطه اصابت موشک‌ها یا اهداف اعلام‌شده رسمی امکان‌پذیر نیست؛ بلکه باید آن را در چارچوب بزرگ‌تری از رقابت‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی تحلیل کرد. اگر حمله‌ای به مناطق راهبردی یک کشور صورت گیرد، یکی از نخستین پرسش‌ها این است که چرا چنین مناطقی انتخاب شده‌اند؟ جنوب ایران به دلیل برخورداری از بخش عمده‌ای از منابع نفت و گاز، بنادر مهم، مسیرهای صادراتی و زیرساخت‌های حیاتی انرژی، همواره جایگاهی ویژه در معادلات اقتصادی و امنیتی کشور داشته است. آسیب به چنین مناطقی، فارغ از ابعاد نظامی، می‌تواند پیامدهای اقتصادی گسترده‌ای ایجاد کند؛ از کاهش درآمدهای ارزی گرفته تا افزایش فشار بر زندگی روزمره مردم. از همین منظر، برخی تحلیلگران معتقدند هدف هرگونه فشار حداکثری علیه یک کشور، تنها تضعیف توان دفاعی نیست؛ بلکه ایجاد فشار اقتصادی و اجتماعی با هدف تغییر محاسبات سیاسی نیز می‌تواند بخشی از راهبرد طرف مقابل باشد. تجربه سال‌های گذشته نشان داده است که تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی، در بسیاری از پرونده‌های بین‌المللی به ابزاری برای اثرگذاری بر فضای داخلی کشورها تبدیل شده‌اند. با این حال، در تحلیل چنین شرایطی باید میان «اختلافات داخلی» و «منافع ملی» مرزبندی روشنی قائل شد. رقابت‌های سیاسی، اختلاف‌نظرهای جناحی و نقد عملکرد دولت‌ها، بخشی طبیعی از حیات سیاسی هر جامعه است؛ اما زمانی که یک کشور در معرض تهدید خارجی قرار می‌گیرد، حفظ انسجام ملی و پرهیز از تبدیل اختلافات داخلی به شکاف‌های آسیب‌پذیر، ضرورتی تاریخی پیدا می‌کند. در چنین مقاطعی، تجربه ملت‌ها نشان داده است که دشمنان، نه جریان سیاسی خاصی را هدف قرار می‌دهند و نه میان گروه‌های مختلف جامعه تفاوتی قائل می‌شوند؛ آنچه برای آنان اهمیت دارد، تضعیف توان ملی یک کشور است. بنابراین، دفاع از منافع ملی نباید به یک جناح یا تفکر سیاسی محدود شود؛ بلکه مسئولیتی عمومی است که همه جریان‌ها باید در برابر آن احساس تعهد کنند. از سوی دیگر، مواجهه با تهدید خارجی به معنای کنار گذاشتن عقلانیت، دیپلماسی و تلاش برای کاهش تنش نیست. تاریخ روابط بین‌الملل ثابت کرده است که قدرت واقعی کشورها تنها در توان نظامی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه ترکیبی از اقتصاد مقاوم، سیاست خارجی هوشمند، سرمایه اجتماعی و توان گفت‌وگو است. امروز بیش از هر زمان دیگری، کشور نیازمند تصمیم‌های مبتنی بر منافع بلندمدت ملی است؛ تصمیم‌هایی که نه از سر هیجان و رقابت‌های کوتاه‌مدت سیاسی، بلکه بر اساس واقعیت‌های میدان اتخاذ شوند. کسانی که دغدغه ایران دارند، باید بدانند که در شرایط بحرانی، بزرگ‌ترین سرمایه کشور نه اختلافات داخلی، بلکه همبستگی، تدبیر و عبور مسئولانه از بحران‌هاست. مسیر آینده، نه از دل جنگ‌طلبی و نه از دل انفعال می‌گذرد؛ بلکه نیازمند ترکیبی از قدرت، عقلانیت و دیپلماسی است. در شرایطی که فشارهای خارجی می‌تواند زندگی مردم را هدف قرار دهد، مهم‌ترین وظیفه همه جریان‌ها، قرار دادن منافع ملی بالاتر از منافع جناحی است.</p>]]></description>
</item><item>
<title>وقتی وطن زخمی است ؟‪/‬ محمدعلی وکیلی</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61482</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61482</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>07:16:48 +0330 شنبه، 27 تیر 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>جنوب درآتش جنون دشمن، می‌سوزد. از بوشهر تا هرمزگان، از خوزستان تا سیستان و بلوچستان، صدای انفجار از صدای امواج بلندتر شده است. پالایشگاه‌ها، بنادر، نیروگاه‌ها، جاده‌ها و خانه‌هایی که روزی نماد آبادانی بودند، اکنون در تیررس جنگ ایستاده‌اند. کودکانی که سهمشان باید بوی دریا و نخلستان باشد، با بوی باروت بزرگ می‌شوند و مادرانی که هر غروب چشم به راه بازگشت فرزندشان بودند، امروز تنها به آسمان دودگرفته خیره مانده‌اند. در چنین روزهایی، سخن گفتن از مذاکره، برای بسیاری تلخ و حتی نابخشودنی است.این احساس را باید فهمید. وقتی خون هنوز بر زمین گرم جنوب خشک نشده است، وقتی داغ شهیدان بر شانه این ملت سنگینی می‌کند، طبیعی است که هر سخنی از گفت‌وگو با آمریکا، زخمی تازه بر احساسات ملی باشد. اما درست در همین نقطه باید از احساس عبور کرد و به عقلانیت راهبردی رسید؛ زیرا تاریخ را ملت‌هایی ساخته‌اند که در سخت‌ترین لحظه‌ها، اسیر خشم خود نشده‌اند. منطق مخالفان مذاکره، منطق ساده و قابل فهمی است. آنان می‌گویند با کشوری که نه به عهد خود وفادار است، نه حرمت قوانین بین‌المللی را نگاه می‌دارد و نه از کشتار غیرنظامیان ابایی دارد، چگونه می‌توان پشت یک میز نشست؟ مگر می‌توان با قاتل، دست داد؟آمریکا نه اهلیت ونه صلاحیت مذاکره را ندارد. این پرسش، پرسش کوچکی نیست. اما پاسخ آن نیز در خودِ تاریخ نهفته است. اشتباه آنجاست که گمان کنیم هر مذاکره‌ای برای دوستی یاجلب خیراست. در سیاست، مذاکره همیشه برای اعتماد نیست؛ گاه برای مهار بی‌اعتمادی است. همیشه برای ساختن رابطه نیست؛ گاه برای محدود کردن خسارت است. همیشه برای جلب خیر نیست؛ گاه فقط برای دفع شر است. پیامبر اسلام(ص) در صلح حدیبیه با همان قریشی مذاکره کرد که سال‌ها مسلمانان را آزار داده، آنان را از خانه و کاشانه رانده و عزیزانشان را کشته بود. بسیاری از یاران آن صلح را تلخ و حتی تحقیرآمیز می‌دانستند، اما تاریخ نشان داد که آن توافق، فرصتی برای تقویت جامعه اسلامی و زمینه‌ساز فتح مکه شد. امام حسن(ع) نیز با معاویه صلح نکرد، چون او را صالح یا عادل می‌دانست؛ بلکه صلح کرد تا اصل اسلام و جان شیعیان حفظ شود. آن صلح، انتخاب میان حق و باطل نبود؛ انتخاب میان نابودی کامل و حفظ ظرفیت آینده بود. در تاریخ ایران نیز، امیرکبیر هرگز روس و انگلیس را دوست نمی‌دانست، اما می‌کوشید با تنظیم مناسبات، فرصت اصلاح درون ایران را بخرد. او به خوبی فهمیده بود که استقلال، تنها با شعار حفظ نمی‌شود؛ به زمان، بازسازی و انباشت قدرت نیاز دارد. در روزگار معاصر، دنگ شیائوپینگ نیز آمریکا را شریک آرمانی چین نمی‌دانست. او دشمنی‌های عمیق را انکار نکرد، اما تصمیم گرفت پیش از هر چیز، چین را بسازد. چین به آمریکا اعتماد نکرد؛ از آمریکا زمان خرید. نه برای دوستی، بلکه برای قدرتمند شدن. امروز نتیجه آن تصمیم پیش چشم جهان است. همه این نمونه‌ها یک پیام مشترک دارند؛ دولت‌های خردمند با دشمن مذاکره نمی‌کنند چون دشمن خوب شده است؛ مذاکره می‌کنند تا فرصت قوی‌تر شدن پیدا کنند. امروز نیز پرسش اصلی این نیست که آیا آمریکا قابل اعتماد است یا نه. پاسخ این پرسش را تاریخ داده است. پرسش اصلی این است که آیا ایران باید هزینه بی‌اعتمادی آمریکا را تا بی‌نهایت با ویرانی شهرهایش بپردازد؟ اگر مذاکره بتواند حتی یک نیروگاه را از بمباران نجات دهد… اگر بتواند حتی یک بندر را از نابودی حفظ کند… اگر بتواند حتی یک کودک دیگر را از زیر آوار بیرون نگه دارد… اگر بتواند فرصتی برای بازسازی توان اقتصادی، نظامی و فناورانه ایران فراهم کند… آیا عقل سیاسی حکم نمی‌کند که از این ابزار استفاده شود؟ مذاکره، بخشش جنایت نیست.فراموش کردن خون شهیدان نیست. بستن پرونده دشمنی آمریکا نیست. مذاکره، اگر قرار باشد، فقط ابزاری برای کاستن از هزینه‌های ایران است. ملت ایران در این نبرد نشان داد که تسلیم نمی‌شود. دشمن نیز نشان داده است که در ویران کردن زیرساخت‌ها، اقتصاد و زندگی مردم، هیچ مرزی برای خود قائل نیست. رؤیای او تنها شکست نظامی ایران نیست؛ رؤیای او تبدیل ایران به سرزمینی فرسوده، خسته و گرفتار بازسازی‌های پایان‌ناپذیر است. هنر سیاست آن است که نگذارد دشمن، اهدافش را حتی در صورت ناتوانی نظامی محقق کند. امروز شجاعت فقط در خط مقدم نیست. شجاعت، گاهی پشت میز تصمیم‌گیری است؛ آنجا که باید میان خشم و خرد، انتقام و مصلحت، احساس و آینده ایران، انتخاب کرد. فردوسی هزار سال پیش هشدار داده بود: خرد، چشم جان است؛ چون بنگری تو بی‌چشم، شادان جهان نسپری. اگر مقاومت، ایران را در میدان سربلند کرد، اکنون تدبیر باید ایران را در فردای جنگ حفظ کند. هدف مذاکره با آمریکا، ساختن آمریکای بهتر نیست. هدف، ساختن ایرانِ قوی‌تر است. زیرا در سیاست، گاهی بزرگ‌ترین پیروزی آن نیست که دشمن را دوست خود کنی ؛بلکه هدف اینکه اجازه ندهی دشمن آینده کشورت را خراب کند.</p>]]></description>
</item><item>
<title>از تفاهم تا تقابل؛ چرا مسیر دیپلماسی ایران و آمریکا دوباره به بحران رسید؟ / سعید پای بند</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61439</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=61439</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:03 +0330 چهارشنبه، 24 تیر 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>هرگاه تنش میان ایران و آمریکا بالا می‌گیرد، نگاه‌ها دوباره به تنگه هرمز دوخته می‌شود؛ آبراهی که نه‌تنها گذرگاه مهم انرژی جهان، بلکه نمادی از رقابت‌های امنیتی خاورمیانه است. پرسش این روزها آن است که چگونه فضایی که زمانی با گفت‌وگو و امضای تفاهم شکل گرفته بود، دوباره به آستانه درگیری و تهدیدهای متقابل رسید. نخست باید پذیرفت که هیچ توافقی در خلأ سیاسی اجرا نمی‌شود. حتی پس از امضا، اختلاف بر سر نحوه اجرای تعهدات، مسئله تحریم‌ها، تضمین‌های متقابل و تفسیر مفاد توافق می‌تواند روند دیپلماسی را شکننده کند. در چنین شرایطی، هر حادثه امنیتی یا تغییر سیاسی در داخل دو کشور، ظرفیت آن را دارد که اعتماد محدودِ شکل‌گرفته را فرسوده کند. عامل دوم، فشار جریان‌های منتقد دیپلماسی در دو سوی ماجراست. در ایران، بخشی از نیروهای سیاسی نسبت به هرگونه توافق با آمریکا بدبین بوده و آن را فاقد ضمانت کافی می‌دانند. در آمریکا نیز گروهی معتقدند که فشار سیاسی، اقتصادی و نظامی ابزار مؤثرتری برای مهار ایران است. افزون بر این، دولت اسرائیل به رهبری بنیامین نتانیاهو بارها مخالفت خود را با توافق‌هایی که از نگاه تل‌آویو محدودیت کافی بر برنامه هسته‌ای ایران ایجاد نکند، آشکار کرده و خواستار رویکردی سخت‌گیرانه‌تر بوده است. در این میان، مسئله تنگه هرمز اهمیت ویژه‌ای دارد. افزایش حضور نظامی قدرت‌ها، تهدید به محدود شدن عبور و مرور دریایی یا حتی طرح احتمال محاصره و کنترل شدیدتر این آبراه، فضای روانی و امنیتی منطقه را ملتهب‌تر می‌کند. در چنین فضایی، خطر سوءبرداشت و واکنش‌های شتاب‌زده افزایش می‌یابد و فاصله میان بحران و درگیری کوتاه‌تر می‌شود. برخی تحلیلگران همچنین به نقش بازیگران خارجی مانند روسیه اشاره می‌کنند. دیدارها و رایزنی‌های مقامات روس با رهبران ایران، از جمله حضور دیمیتری مدودف در تهران، این پرسش را مطرح کرده است که آیا تحولات ژئوپلیتیکی جدید بر محاسبات تهران و واشنگتن اثر گذاشته است یا نه. با این حال، تاکنون شواهد علنی و معتبری وجود ندارد که نشان دهد چنین دیدارهایی مستقیماً موجب شکست روند دیپلماسی یا آغاز درگیری شده‌اند؛ بنابراین این موضوع را باید در حد یک فرضیه تحلیلی و قابل بررسی مطرح کرد، نه یک نتیجه قطعی. در نهایت، به نظر می‌رسد مهم‌ترین علت فاصله گرفتن از تفاهم، غلبه بی‌اعتمادی بر اراده سیاسی برای حفظ گفت‌وگو بوده است. وقتی هر طرف اقدامات طرف مقابل را بیش از آنکه نشانه‌ای برای مذاکره بداند، تهدیدی امنیتی تلقی کند، حتی توافق‌های امضاشده نیز به‌سادگی در معرض فرسایش قرار می‌گیرند. تجربه سال‌های اخیر نشان می‌دهد که عبور از چرخه «تفاهم، بحران و تقابل» تنها با امضای توافق ممکن نیست؛ بلکه به سازوکارهای پایدار برای اجرای تعهدات، مدیریت بحران و مهار فشارهای داخلی و منطقه‌ای نیاز دارد. بازگشت تنش میان ایران و آمریکا را نمی‌توان به یک عامل واحد نسبت داد. شکنندگی توافق‌ها، مخالفت جریان‌های تندرو در دو کشور، نگرانی‌های امنیتی اسرائیل، تحولات منطقه‌ای در خلیج فارس و رقابت‌های ژئوپلیتیکی قدرت‌های بزرگ، همگی در شکل‌گیری فضای کنونی نقش داشته‌اند. اما درباره نقش مستقیم برخی رویدادها یا دیدارها در آغاز درگیری، باید میان تحلیل سیاسی و ادعای اثبات‌شده تفاوت گذاشت و بر شواهد قابل اتکا تکیه کرد.</p>]]></description>
</item></channel></rss>