<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
<channel>
<title>سرمقاله - روزنامه ابتکار</title>
<link>https://ebtekarnews.com/</link>
<atom:link href="https://ebtekarnews.com/index.php?category=article&amp;do=cat&amp;mod=rss" rel="self" type="application/rss+xml" />
<language>fa</language>
<description>سرمقاله - روزنامه ابتکار</description><item>
<title>باز گرداندن آینده به مردم! ‪/‬ محمدعلی وکیلی</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63311</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63311</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:04 +0330 شنبه، 28 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>به بهانه شرکت دکترپزشکیان درمجمع عمومی سازمان ملل ،متن زیر بعنوان نطق ایشان پیشنهاد میشود . من امروز از ایرانِ زخم‌خورده سخن می‌گویم؛ اما نه برای آنکه شکوه علیه سکوت جامعه بین الملل درمقابل جنگ نامشروع وغیرقانی کنم ،چرا که ایران در میدان دفاع، زبان خود را دارد و هرگاه امنیت و تمامیت ارضی‌اش مورد تعرض قرار گرفته است از خود دفاع جانانه وپشیمان کننده کرده است .وامروز دفاع ایران تحسین جهانیان را برانگیخته است . سخن امروز اما درباره میدان دیگری است؛ میدان سیاست، اخلاق و آینده‌ای که قرار است پس از جنگ ساخته شود. مسئله فقط این نیست که چه کسی شلیک کرد و چه کسی پاسخ داد. مسئله این است که در جهان امروز، چه کسی باید هزینه تصمیم قدرت‌ها را بپردازد؟ جنگ‌ها معمولاً در اتاق‌های تصمیم‌گیری آغازمی‌شوند، اما در خانه مردم ادامه پیدا می‌کنند. یک موشک در نقطه‌ای فرود می‌آید، اما آثار آن ممکن است هزاران کیلومتر دورتر ظاهر شود؛ در قیمت انرژی، هزینه حمل‌ونقل، اختلال تجارت، تورم، مهاجرت و ناامنی. این پارادوکس تلخ جهان امروز است: قدرت‌ها تصمیم می‌گیرند و مردم هزینه می‌دهند.ایرانیان سال‌هاست این معادله را زندگی کرده‌اند. تحریم برای سیاستمدار، یک ابزار فشار است؛ برای مردم اما می‌تواند داروی گران‌تر، فناوری دور از دسترس، سرمایه‌گذاری کمتر، فرصت شغلی محدودتر و سفره کوچک‌تر باشد.هیچ کودک ایرانی تحریم را وضع نکرده است. هیچ کارگری آن را طراحی نکرده و هیچ بیماری مسئول اختلاف دولت‌ها نیست. اما آثار اختلافات سیاسی، پیش از همه، به زندگی همین انسان‌ها منتقل می‌شود.و وقتی تحریم کافی نیست، جنگ وارد می‌شود.جنگ اما فقط برخورد دو نیروی نظامی نیست؛ فروپاشی بخشی از زندگی عادی انسان‌هاست. خانه‌ای که ویران می‌شود، فقط آجر و سیمان نیست. مدرسه‌ای که آسیب می‌بیند، فقط یک ساختمان نیست. نیروگاهی که از کار می‌افتد، فقط یک تأسیسات نیست. پشت هر زیرساخت، زنجیره‌ای از زندگی انسان‌ها قرار دارد.مایلم بعنوان نمونه چند نام را ذکرکنم .کودکان مدرسه میناب ،جوانان ورزشگاه لامرد ،مراسم عروسی بندرسیریک وپل B1…..!! برای ما ایرانیان، این نامها یک اسم جغرافیایی نیست. میناب یعنی کودکانی که باید در مدرسه باشند، بازی کنند و رؤیای آینده داشته باشند؛ اما جنگ، ناگهان آنها را از جهان کودکی بیرون می‌کشد. ورزشگاه لامرد، مراسم عروسی یک روستای محروم و پل B1 نیز برای مردم این سرزمین صرفاً چند نقطه روی نقشه نیستند. هر کدام روایتی از زندگی‌هایی هستند که جنگ به آنها وارد شده است. اینجاست که ادبیات رسمی جنگ با یک پرسش ساده و بی‌پاسخ مواجه می‌شود:کودک چه گناهی کرده است؟ بازدارندگی، امنیت ملی، اهداف نظامی و معادلات قدرت، همه واژه‌های مهمی هستند؛ اما هیچ‌کدام نمی‌توانند رنج یک کودک را توضیح دهند.اگر نظام بین‌الملل برای حفاظت از کودکان، غیرنظامیان وزیرساخت‌های حیاتی سازوکار مؤثری ندارد، باید صادقانه پرسید: پس این نظام دقیقاً برای چه ساخته شده است؟ ما از سازمان ملل نمی‌خواهیم طرف ایران را بگیرد؛ می‌خواهیم طرف قانون باشد. قانون بین‌المللی اگر در برابر قدرت، یک معنا و در برابر ضعف، معنای دیگری داشته باشد، دیگر قانون نیست؛ ابزار است.این سخن البته فقط خطاب به دیگران نیست. هر کشوری که از نظم بین‌المللی سخن می‌گوید، باید خود نیز به قواعد آن تن دهد.اما مسئله ایران فقط ایران نیست. جنگ نامشروع آمریکا علیه ایران اگر ادامه پیدا کند، در مرزهای دو کشور متوقف نمی‌ماندچنانچه نماند.امنیت انرژی، تجارت جهانی و مسیرهای حیاتی کشتیرانی، جغرافیای جنگ را بسیار بزرگ‌تر از میدان نبرد می‌کنند. در این میان، یک خانواده آمریکایی که با افزایش هزینه انرژی و کالا مواجه می‌شود، دشمن مردم ایران نیست. یک کارگر اروپایی که هزینه جنگ را در زندگی خود احساس می‌کند، درباره آغاز آن تصمیم نگرفته است. یک خانواده آسیایی که از اختلال تجارت جهانی آسیب می‌بیند، هیچ نقشی در این جنگ نداشته است. پس جنگ، دیر یا زود، مسئله همه می‌شود. همین جاست که باید یک سوءتفاهم بزرگ را کنار گذاشت: دفاع از ایران الزاماً به معنای دشمنی با مردم آمریکا نیست؛ همان‌گونه که مخالفت با جنگ الزاماً به معنای نفی حق دفاع ایران نیست. خانواده ایرانی و آمریکایی هیچ اختلافی با هم ندارند. هر دو امنیت و آینده می‌خواهند.نمیتوان بنام عظمت آمریکا جنگ تحمیل کرد وعزت ‌وآینده ملتی به بزرگی ‌وعظمت ایران را به گروگان گرفت .تاریخ خودشاهداست که ملت ایران عظمت خودرا درگرواحترام به حقوق دیگران بدست آورده است ودرمقابل تعرض به عظمت خود، همواره سربلند بوده است. اگر سیاست نتواند این حقیقت ساده را ببیند، سیاست از انسان فاصله گرفته است. ایران جنگ را انتخاب نکرد و آغازگر جنگ نبود؛ اما حق دفاع از خود را نیز کنار نمی‌گذارد.این دو گزاره در برابر یکدیگر نیستند.می‌توان از وطن دفاع کرد و صلح خواست. می‌توان قدرت دفاعی داشت و جنگ‌طلب نبود.می‌توان مذاکره را پذیرفت و تسلیم را نپذیرفت. ایران مذاکره را ضعف نمی‌داند؛ اما مذاکره تحمیلی را نیز نمی‌پذیرد. گفت‌وگو هنگامی معنا دارد که بر پایه احترام متقابل، برابری، تعهدات روشن و تضمین‌های قابل اتکا باشد. شاید زمان آن رسیده باشد که کشورهای منطقه، پس از دهه‌ها رقابت، امنیت خود را خودشان تعریف کنند. امنیت خلیج فارس نباید پروژه قدرت‌های بزرگ باشد. امنیت انرژی نباید گروگان تنش‌های سیاسی باشد. حاکمیت کشورها نباید قابل معامله باشد. و زیرساخت‌های حیاتی نباید هدف مجازات ملت‌ها قرار گیرند.می‌توان درباره ایجاد یک سازوکار جامع امنیت و همکاری منطقه‌ای گفت‌وگو کرد؛ سازوکاری که کشورهای منطقه در آن، نه برای حذف یکدیگر، بلکه برای تضمین امنیت یکدیگر بنشینند.امنیت پایدار را نمی‌توان برای همیشه وارد کرد. امنیت واقعی زمانی شکل می‌گیرد که همسایه، به جای آنکه تهدید تلقی شود، بخشی از راه‌حل امنیتی تلقی شود. این شاید مهم‌ترین درسی باشد که منطقه از دهه‌ها جنگ و بحران گرفته است: امنیت یک کشور، اگر بر ناامنی همسایه بنا شود، دیر یا زود به بحران خودش تبدیل خواهد شد. امروز جهان در برابر یک انتخاب تاریخی قرار ندارد؛ بلکه با یک سؤال تاریخی مواجه است: آیا قرار است قرن بیست‌ویکم همچنان با منطق قرن بیستم اداره شود؟ منطق بازدارندگی، تحریم، فشار، جنگ و انتقام؟ یا می‌توان از این چرخه عبور کرد و امنیت را به پروژه همکاری تبدیل کرد؟ ایران برای عبور از این شرائط پیشنهاد دارد : نه از موضع ضعف؛ از موضع کشوری که هزینه جنگ را فهمیده است.نه با دست‌های بسته؛ با قدرت دفاع از خود.نه با نفی مذاکره؛ با نفی مذاکره تحمیلی. و نه با رؤیای جنگ دائمی؛ با مطالبه صلحی که عزت و امنیت را همزمان به رسمیت بشناسد.ایران نه جنگ می‌خواهد و نه تسلیم. ایران صلح می‌خواهد؛ اما صلح عادلانه، پایدار و محترمانه. صلحی که فقط در بیانیه‌های دیپلماتیک نوشته نشود؛ در زندگی مردم دیده شود.صلح یعنی کودک میناب دوباره به مدرسه برگردد.یعنی مادر ایرانی از صدای هواپیما نترسد. یعنی بیمارستان نگران قطع انرژی و کمبود تجهیزات نباشد. یعنی جوان ایرانی بتواند برای فردای خود برنامه‌ریزی کند.یعنی خانواده آمریکایی، خانواده اروپایی و خانواده آسیایی، هزینه تصمیم‌هایی را که در اتخاذ آنها نقشی نداشته‌اند، بر دوش نکشند. در نهایت، مسئله شاید از همه ساده‌تر باشد.سیاست اگر برای انسان است، باید به زندگی انسان ختم شود. و اگر روزی تاریخ از ما پرسید در روزگاری که جهان در آتش جنگ بود، چه کردید، پاسخ شایسته این نیست که چه کسی بیشتر شلیک کرد و چه کسی بیشتر مقاومت کرد.پاسخ باید این باشد: ما اجازه ندادیم زخم یک ملت، نفرت میان ملت‌ها بسازد.اجازه ندادیم کودکان، تاوان تصمیم قدرت های بزرگ را بدهند.و تلاش کردیم آینده را از میدان جنگ، دوباره به مردم باز گردانیم</p>]]></description>
</item><item>
<title>ترامپ و اعتراف به یک واقعیت؛ وقتی مذاکره دوباره به گزینه تبدیل می‌شود ‪/‬ سعید پای بند</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63266</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63266</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:05 +0330 چهارشنبه، 25 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>اظهارات اخیر دونالد ترامپ در تروث‌سوشال، صرف‌نظر از انگیزه‌ها و اهداف پشت پرده آن، واجد یک پیام مهم در معادلات ایران و آمریکا است؛ پیامی که نباید صرفاً در چارچوب یک موضع تبلیغاتی یا رسانه‌ای تحلیل شود. ترامپ گفته است ایران به‌شدت خواهان رسیدن سریع به توافق است و در عین حال تأکید کرده که این اوست که درباره ورود آمریکا به مذاکره تصمیم خواهد گرفت. اما نکته مهم‌تر در سخنان او، پذیرش اصل تعامل است؛ یعنی مذاکره بار دیگر از یک تابوی سیاسی به یک گزینه قابل بررسی در سیاست واشنگتن تبدیل شده است. این تحول را باید در متن شرایط جدید منطقه و جهان فهم کرد. پس از تحولات امنیتی و نظامی اخیر، فشارهای اقتصادی، تحولات پرونده هسته‌ای و تغییر آرایش قدرت در منطقه، اکنون همه طرف‌ها با یک واقعیت مواجه‌اند: هیچ‌یک از بحران‌های بزرگ موجود صرفاً از مسیر فشار، تهدید و تقابل قابل حل نیست. سیاست خارجی در نهایت عرصه‌ای است که قدرت نظامی، قدرت اقتصادی و قدرت دیپلماسی در کنار یکدیگر معنا پیدا می‌کنند. ایران نیز به‌خوبی می‌داند که مذاکره به معنای عقب‌نشینی نیست و توافق نیز نباید به معنای نادیده گرفتن منافع ملی تعبیر شود. مذاکره زمانی معنا دارد که بتواند بخشی از فشارهای موجود را مدیریت کند، امنیت اقتصادی را افزایش دهد، مسیرهای همکاری را باز کند و در نهایت، هزینه‌های تقابل را کاهش دهد. از این منظر، شاید مهم‌ترین بخش سخنان ترامپ نه ادعای او درباره تمایل ایران، بلکه جمله‌ای باشد که درباره اصل تعامل مطرح کرده است. این عبارت نشان می‌دهد حتی در ادبیات رئیس‌جمهور آمریکا نیز واقعیت سیاست خارجی به نقطه‌ای رسیده که نمی‌توان مسئله ایران را صرفاً با زبان تهدید و فشار مدیریت کرد. البته نباید ساده‌اندیش بود. ترامپ مذاکره را لزوماً برای دستیابی به یک توافق متوازن نمی‌خواهد؛ او مذاکره را می‌تواند به‌عنوان ابزار فشار، امتیازگیری و بازتعریف موازنه قدرت نیز ببیند. بنابراین ایران نباید صرفاً به اصل مذاکره دل خوش کند، بلکه باید درباره چگونگی مذاکره و محتوای توافق احتمالی حساس باشد. تجربه سال‌های گذشته یک درس روشن دارد: دیپلماسی موفق، دیپلماسی از موضع ضعف نیست؛ بلکه دیپلماسی‌ای است که پشتوانه قدرت ملی، انسجام داخلی و محاسبه دقیق منافع کشور را داشته باشد. مذاکره‌کننده‌ای که از پشتوانه وحدت ملی برخوردار باشد، می‌تواند با دست بازتری از منافع کشور دفاع کند. در این میان، یکی از مهم‌ترین اشتباهات آن است که مذاکره را به یک دعوای جناحی تبدیل کنیم. مخالفان مذاکره نباید هرگونه گفت‌وگو را تسلیم بنامند و موافقان مذاکره نیز نباید هرگونه توافقی را پیروزی تلقی کنند. مسئله اصلی، منافع ایران است؛ نه پیروزی یک جناح بر جناح دیگر. امروز بیش از هر زمان دیگری به یک سیاست خارجی واقع‌گرا، هوشمند و چندلایه نیاز داریم؛ سیاستی که همزمان بتواند روابط با شرق را توسعه دهد، ظرفیت‌های منطقه‌ای را فعال کند و در صورت فراهم شدن شرایط، از ابزار مذاکره با غرب نیز برای تأمین منافع ملی استفاده کند. ایران نباید منتظر بماند تا دیگران درباره سرنوشت تعامل تصمیم بگیرند. همان‌گونه که ترامپ می‌گوید من تصمیم خواهم گرفت، تهران نیز باید روشن کند که تصمیم درباره مذاکره و نوع تعامل، تابع اراده هیچ قدرت خارجی نیست؛ این ایران است که بر اساس منافع ملی، امنیت، عزت و اقتدار خود درباره چگونگی تعامل تصمیم می‌گیرد. اگر واشنگتن واقعاً به این جمع‌بندی رسیده که مسئله ایران تنها از مسیر فشار حل نمی‌شود، باید از زبان تهدید فاصله بگیرد و برای یک تعامل واقعی، محترمانه و مبتنی بر منافع متقابل آماده شود. توپ مذاکره در زمین هیچ‌کس به تنهایی نیست؛ توافق زمانی شکل می‌گیرد که هر دو طرف بپذیرند سیاست خارجی، میدان تحمیل یک‌جانبه اراده نیست. در نهایت، سخنان ترامپ را نه باید بیش از اندازه بزرگ کرد و نه نادیده گرفت. این سخنان می‌تواند نشانه‌ای از تغییر محاسبه در واشنگتن باشد؛ اما ارزش واقعی آن زمانی مشخص خواهد شد که از سطح پیام‌های رسانه‌ای عبور کرده و به رفتار سیاسی، کاهش تنش و پیشنهادهای عملی منجر شود. ایران امروز بیش از هر چیز به دیپلماسی بن‌بست‌شکن نیاز دارد؛ دیپلماسی‌ای که نه از قدرت کشور کم کند و نه فرصت‌های کشور را قربانی منازعات سیاسی داخلی کند. مذاکره اگر در خدمت منافع ملی باشد، نه عقب‌نشینی است و نه تابو؛ یکی از ابزارهای قدرت ملی است.</p>]]></description>
</item><item>
<title>با این صداوسیما به صلح نمی رسیم! ‪/‬ محمد محمودی</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63213</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63213</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>14:08:31 +0330 دوشنبه، 23 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>اگر شعام، دولت، مردم و بطور کلی نظام اسلامی نیم نگاهی حتی در بازگشت به تفاهم نامه روسای جمهور ایران و آمریکا دارند، صراحتا بگویم با این صداوسیما به هیچ توافق، تفاهم و در نهایت صلح پایدارِ متکی بر اجماع و اتحاد ملی نخواهند رسید!. برای اثبات این مدعا سه دلیل روشن و قابل مشاهده در رویکرد صداوسیما دارم: ۱- نظر صداوسیما به نظر تنها مخالف تفاهم نامه در شعام نزدیکتر است. آن یک نفر هم در طول زندگی سیاسی خود تا بحال نه مذاکره موفقی داشته، نه به تفاهم و توافقی رسیده و نه اصولاً راهکاری برای حل پرونده هسته ای و دو جنگ تحمیل شده اخیر به جمهوری اسلامی ایران دارد. پس تا نظر تنها مخالف تفاهم نامه روسای جمهور ایران و آمریکا که نام درستش «تصمیم نظام» است، تغییر نکند، صداوسیمای فعلی که عهد اخوت هم با «تنها مخالف تفاهم نامه» دارد، اجازه شکل گیری اتحاد ملی پیرامون هر گونه توافق جدید یا بازگشت به تفاهم نامه امضاء شده قبلی را برای رسیدن به صلحی پایدار و آغاز سازندگی جمهوری اسلامی ایران در دوره رهبر جدید را نخواهد داد. ۲- صداوسیما مشکل مبنایی با شعار وفاق ملی دارد. هم با شعارش هم با دولتش. اثباتش هم کاری ندارد. فقط کافی است یک مقایسه آماری میان میزان پرداختن رسانه ملی به شعار دولتهای احمدی نژاد و پزشکیان و «شخص دو رئیس جمهور» بیاندازید تا ببینید فاصله از زمین تا آسمان است. از این نکته هم که بگذریم اصلأ تاکیدات مکرر رهبری بر حفظ انسجام ملی که همان وفاق ملی است، خطاب اولش به کجاست؟. آیا رسانه ملی به عنوان اصلی ترین رسانه نظام اسلامی، مخاطب اول آن نیست؟. خب صداوسیما اینکار را نمی کند. تعارف هم ندارد. برای صداوسیمای فعلی «پایان جنگ» خط قرمز است. اتحاد مقدس هم از نگاه این صداوسیما فقط باید پیرامون حفظ این خط قرمز باشد وگرنه اگر پای تفاهم نامه روسای جمهور ایران و آمریکا در میان باشد می شود وحدت پیرامون ناحق!. البته مرحوم مصباح یزدی مشابه این دوگانه را سالها قبل مطرح کرده و ملی‌گرایی را صراحتا مخالف با آموزه‌های اسلامی دانسته بود و در نهایت و به صراحت گفته بود: «اگر تفکر انسان این باشد که تنها برای پیشرفت و سربلند کردن ایران تلاش کند، تفکرش غیرالهی است!». با این توصیفات اگر قرار باشد در دولت وفاق ملی، جنگی تحمیلی با صلحی شرافتمندانه در سایه وحدت ملی به پایان برسد، صداوسیمای فعلی چه می کند؟. همراهی یا هواسازی؟!. ۳ـ بی اهمیتی «فردای ایران» برای صداوسیمای فعلی، دلیل سوم این ادعاست که با این صداوسیما به صلح نمی رسیم!. چرا؟. خب نگاه کنید به خود صداوسیما. اگر یک مورد ابراز نگرانی تلویحی حتی در کل صداوسیما از فردای اقتصادی ایران در سال ۱۴۰۶ پیدا کردید؟. ادعایم را پس می گیرم. اصلا چرا راه دور برویم، خود صداوسیما برود از همین کارشناس معتمدش که اخیراً در برنامه زنده از دارایی ۵۰۰ میلیون تن طلای کشور خبر داده، بپرسد، افق آینده کشور با تداوم عدم پایان جنگ تا یکسال آینده چیست؟. در کنار ۵۰۰ میلیون تن ذخیره طلای موجود، آیا ممکن است به دلار ۵۰۰ هزار تومانی هم برسیم؟. آنوقت وضع کشور چه می شود؟. زندگی مردم؟. معیشت ملی؟. ناترازی انرژی؟. تعطیلی سازندگی؟. عاقبت پزشکیان؟. عاقبت نظام؟. عاقبت ایران؟. واقعا پاسخ صداوسیمای فعلی در مقابل این سوالات چیست؟. شعارهای شیرین امروز یا شرایط تلخ فردا؟. صدای و سیمای فعلی کدام سمت، تاریخ ایستاده؟. سمت حفظ نظام که از اوجب واجبات است، آنهم با جلب رضایت مردم و حفظ وحدت ملی؟ یا سمت همراهی بی انتها با تنها مخالف تفاهم نامه در شعام؟.</p>]]></description>
</item><item>
<title>دلارزدایی؛ پروژهای که آرام اما پیوسته پیشمیرود/ سید محمدرضا حسینی علی آباد</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63186</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63186</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:04 +0330 یکشنبه، 22 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>برای دهه‌ها، دلار آمریکا نه فقط ارز ملی یک کشور، بلکه ستون نظام مالی جهانی بود. از ذخایر بانک‌های مرکزی تا تسویه تجارت نفت، از اوراق قرضه دولتی تا بازارهای اعتباری، همه و همه بر پایه دلار بنا شده بودند. اما در سال‌های اخیر، نشانه‌هایی از تغییر در این معماری دیده می‌شود. دلارزدایی دیگر یک شعار سیاسی در حاشیه نشست‌های بین‌المللی نیست. به پروژه‌ای تدریجی اما جدی تبدیل شده که بازیگران متعددی آن را پیش می‌برند. نخستین نشانه، رشد سهم تسویه تجارت با ارزهای ملی است. چین و روسیه از سال‌ها پیش توافق کرده‌اند بخشی از تجارت دوجانبه خود را با یوان و روبل تسویه کنند. هند و امارات نیز ترتیبات مشابهی برای تجارت غیرنفتی ایجاد کرده‌اند. برزیل و آرژانتین در آمریکای جنوبی، و چند کشور آفریقایی نیز به این مسیر وارد شده‌اند. این ترتیبات اگرچه هنوز در مقیاس کوچک هستند، اما روندی را نشان می‌دهند که در آن دلار به تدریج از نقش انحصاری خود در تسویه تجارت عقب می‌نشیند. دومین نشانه، رشد ذخایر طلا در بانک‌های مرکزی است. بانک‌های مرکزی چین، روسیه، هند، ترکیه و چند کشور دیگر در سال‌های اخیر خرید طلا را به شدت افزایش داده‌اند. این رفتار نشان می‌دهد که این کشورها به دنبال کاهش وابستگی ذخایر خود به دلار و اوراق خزانه آمریکا هستند. طلا اگرچه بازدهی ندارد، اما دارایی‌ای است که در برابر تحریم و بلوکه شدن مصون است. این انگیزه امنیتی، محرک اصلی افزایش ذخایر طلا در جهان است. سومین نشانه، توسعه نظام‌های پرداخت جایگزین است. سیستم سوئیفت برای دهه‌ها ستون تسویه بین‌المللی بود، اما پس از تحریم‌های گسترده آمریکا و اروپا علیه روسیه و ایران، بسیاری از کشورها به فکر ایجاد نظام‌های جایگزین افتادند. سیستم پرداخت چین موسوم به سیپس، نظام پیام‌رسانی مالی روسیه موسوم به اس‌پی‌اف‌اس و ابتکارات مشابه در هند و برزیل، همه نشانه‌های تلاش برای کاهش وابستگی به زیرساخت مالی غرب هستند. این نظام‌ها هنوز کارایی سوئیفت را ندارند، اما مسیر را باز کرده‌اند. چهارمین نشانه، رشد اوراق قرضه دلاری جایگزین است. چین در سال‌های اخیر اوراق قرضه دولتی خود را در بازارهای بین‌المللی عرضه کرده و سرمایه‌گذاران خارجی را به خرید آن تشویق کرده است. اگرچه حجم این اوراق در مقایسه با اوراق خزانه آمریکا ناچیز است، اما روند رشد آن قابل توجه است. اگر این مسیر ادامه یابد، می‌تواند در بلندمدت به تضعیف انحصار دلار در بازارهای بدهی منجر شود. اما باید از اغراق پرهیز کرد. دلار هنوز ارز غالب در تجارت جهانی، ذخایر بانک‌های مرکزی و بازارهای مالی است. سهم دلار از ذخایر جهانی اگرچه از اوج حدود هفتاد درصد به حدود پنجاه و هشت درصد کاهش یافته، اما هنوز بالاترین سهم است. هیچ ارز دیگری، نه یوان و نه یورو، توانایی جایگزینی کامل دلار را ندارد. یوان با محدودیت‌های حساب سرمایه و عدم آزادی کامل جریان سرمایه روبه‌روست و یورو با ضعف ساختاری در اتحادیه اروپا دست‌وپنجه نرم می‌کند. بنابراین، آنچه در حال شکل‌گیری است، نه پایان دلار بلکه آغاز دوره‌ای از چندقطبی شدن تدریجی نظام مالی است. برای ایران، این تحول پیامدهای مستقیم دارد. نخست، فرصت گسترش تجارت با ارزهای ملی و کاهش وابستگی به دلار در مبادلات خارجی. دوم، امکان استفاده از نظام‌های پرداخت جایگزین برای دور زدن تحریم‌ها. سوم، فرصت جذب سرمایه از کشورهایی که به دنبال تنوع‌بخشی به سبد دارایی‌های خود هستند. اما این فرصت‌ها مشروط به شرایطی است. ایران باید نظام بانکی خود را شفاف‌تر کند، قوانین ضدپولشویی را تقویت کند و محیط کسب‌وکار را برای شرکای خارجی قابل پیش‌بینی‌تر سازد. بدون این پیش‌شرط‌ها، حتی بهترین فرصت‌های جهانی نیز به نتیجه نمی‌رسند. نکته نهایی اینکه دلارزدایی یک شبه رخ نمی‌دهد. فرآیندی تدریجی است که دهه‌ها طول می‌کشد و مسیر آن پر از فراز و نشیب خواهد بود. اما روند آن آغاز شده و بازگشت به عقب دشوار است. نظام مالی جهانی که پس از جنگ جهانی دوم بر پایه دلار بنا شد، اکنون در حال بازآرایی است. کشورهایی که بتوانند خود را با این تغییرات تطبیق دهند، در نظم آینده جایگاهی خواهند داشت. کشورهایی که منتظر بمانند تا تغییرات کامل شود، فرصت‌ها را از دست خواهند داد. و در این میان، ایران نه می‌تواند تماشاگر بماند و نه می‌تواند منتظر بماند.</p>]]></description>
</item><item>
<title>وقتی یمن زمین بازی را تغییر می‌دهد! ‪/‬ محمدعلی وکیلی</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63144</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63144</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:02 +0330 شنبه، 21 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>آنچه امروز در یمن در حال وقوع است را اگر صرفاً یک پیشروی نظامی حوثی‌ها یا سقوط یک شهر دیگر در جنگ طولانی یمن بدانیم، اصل ماجرا را ندیده‌ایم. اهمیت تحولات اخیر در این است ،بازیگری که سال‌ها در محاصره نظامی و سیاسی قرار داشت؛ اکنون در حال انتقال میدان نبرد از عمق یمن به یکی از حساس‌ترین گلوگاه‌های تجارت و انرژی جهان است. تصرف مخا و پیشروی نیروهای حوثی در امتداد ساحل دریای سرخ و نزدیک‌شدن آنها به جزایر و نقاط راهبردی پیرامون باب‌المندب، دقیقاً از همین منظر اهمیت دارد. اینجا دیگر صرفاً جنگ بر سر یمن نیست؛ جنگ بر سر جغرافیای قدرت است. سال‌ها عربستان و امارات با اتکا به برتری هوایی، تجهیزات پیشرفته، منابع مالی عظیم و نیروهای محلی، تلاش کردند مسئله یمن را از طریق برتری نظامی حل کنند. تصور این بود که می‌توان با برتری تکنولوژیک، پایتخت را تحت فشار گذاشت، مراکز حیاتی را تصرف کرد و اراده سیاسی حوثی‌ها را درهم شکست.ودرروزهای اخیرتلاش کردند به روش سوریه اورا فتح کنند. کوهستان‌های یمن، ساختار اجتماعی آن، تجربه تاریخی قبایل و مهم‌تر از همه توان جنگ نامتقارن، اجازه ندادند محاسبات روی کاغذ به واقعیت میدان تبدیل شود. حوثی هافهمیدند اگر نمی‌توانند با جنگنده و تانک با عربستان و متحدانش رقابت کنند، می‌توانند نقطه‌ای را پیدا کنند که در آن، قیمت یک موشک یا پهپاد با قیمت یک ناو یا جنگنده قابل مقایسه نیست؛ اما اثر راهبردی آن می‌تواند بسیار بزرگ‌تر از هزینه‌اش باشد. تا دیروز مسئله این بود که چگونه یمن محاصره شود؛ امروز مسئله این است که چگونه می‌توان از تبدیل‌شدن یمن به یک اهرم محاصره منطقه‌ای جلوگیری کرد.بن سلمان دراین چند روز از ترامپ تا عاصم منیر واردوغان برای درهم کوبیدن حوثی ها متوسل شد ولی تاکنون ناموفق بوده است . باب‌المندب دروازه دریای سرخ و یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های تجارت جهانی است؛ مسیر دریایی آسیا به اروپا از این منطقه و کانال سوئز عبور می‌کند و اختلال در آن می‌تواند هزینه حمل‌ونقل، بیمه و انرژی را افزایش دهد. تجربه حملات حوثی‌ها از سال ۲۰۲۳ نیز نشان داد که حتی بدون کنترل رسمی تنگه، توان ایجاد ناامنی در آن می‌تواند شرکت‌های کشتیرانی را به تغییر مسیر وادار کند. بنابراین، مسئله فقط «بستن باب‌المندب» نیست. گاهی لازم نیست تنگه‌ای را ببندی؛ کافی است عبور از آن را پرهزینه و ناامن کنی. این همان چیزی است که قدرت نامتقارن را به یک قدرت ژئوپلیتیک تبدیل می‌کند. عربستان یک بار دیگر با مسئله‌ای به نام «زمین» مواجه شده است. امنیت عربستان فقط در مرزهای زمینی‌اش تعریف نمی‌شود. امنیت صادرات انرژی، بنادر دریای سرخ، مسیرهای کشتیرانی و حتی پروژه‌های بلندپروازانه اقتصادی آن، به محیط امنیتی پیرامونش وابسته است. اگر حوثی‌ها بتوانند حضور خود در ساحل دریای سرخ راتثبیت کنند، معادله برای عربستان دشوارتر خواهد شد؛ زیرا ریاض با یک دشمن در مرز جنوبی مواجه نیست، بلکه با یک اهرم ژئوپلیتیک در مجاورت یکی از مهم‌ترین مسیرهای تجاری جهان مواجه است. و این همان جایی است که یک گروه مسلح محلی، ناگهان به یک بازیگر بین‌المللی تبدیل می‌شود. اما شاید مهم‌ترین پرسش این باشد: این تحولات برای ایران چه معنایی دارد؟ پاسخ را نباید صرفاً در رابطه تهران و انصارالله جست‌وجو کرد. اهمیت واقعی در این است که یک بازیگر همسو با ایران توانسته است جغرافیای خود را به بخشی از قدرت بازدارندگی منطقه‌ای تبدیل کند. ایران یک قدرت دریایی در خلیج فارس است و هرمز در مجاورت قلمرو آن قرار دارد. حوثی‌ها نیز در نقطه‌ای قرار گرفته‌اند که بر یکی از مهم‌ترین مسیرهای ورود و خروج به دریای سرخ اشراف دارد. این دو جغرافیا در کنار هم یک پیام مهم برای رقبای ایران دارند: فشار بر ایران دیگر الزاماً محدود به مرزهای ایران باقی نمی‌ماند. ممکن است یک تصمیم در واشنگتن، تل‌آویو یا ریاض، پیامدهای آن را نه فقط در هرمز، بلکه در باب‌المندب نیز نشان دهد. هرمز و باب‌المندب دو تنگه یکسان نیستند و نباید آنها را با یکدیگر اشتباه گرفت. اما از منظر راهبردی، هر دو یک حقیقت را یادآوری می‌کنند: جهان صنعتی امروز به چند گلوگاه جغرافیایی وابسته است. قدرت‌های بزرگ می‌توانند ناوگان بسازند، هواپیماهای فوق‌پیشرفته تولید کنند و سامانه‌های موشکی چندلایه ایجاد کنند؛ اما هنوز نمی‌توانند جغرافیا را از میان بردارند. ایران در هرمز یک موقعیت ژئوپلیتیک ممتاز دارد و یمن در باب‌المندب. اگر این دو نقطه در یک منظومه امنیتی منطقه‌ای دیده شوند، محاسبه آمریکا، اسرائیل و حتی کشورهای عربی خلیج فارس پیچیده‌تر می‌شود. به همین دلیل است که تحولات یمن فقط مسئله عربستان نیست؛ مسئله آمریکا نیز هست. در اینجا یک چریک یمنی، با یک سامانه ارزان‌قیمت، می‌تواند بخشی از قدرت یک ناوگان میلیارددلاری را خنثی کند. حوثی‌ها نشان دادند که می‌توان زمین بازی را تغییر داد. ایران باید نشان دهد که می‌توان معنای بازی را نیزتغییردهد. پیش‌تر نوشته‌ام که هرمز را می‌توان بخشی از تقدیر ژئوپلیتیک ایران دانست. هرمز، تقدیر ایران است و باب‌المندب می‌تواند یکی از تقدیرات راهبردی ایران باشد. نه از آن جهت که ایران مالک باب‌المندب است؛ بلکه از آن جهت که تحولات این منطقه می‌تواند به بخشی از معادله امنیتی ایران تبدیل شود. این همان نقطه‌ای است که جغرافیا با سیاست پیوند می‌خورد. به فرموده مولانا: «تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیربه تقدیر خداوند چه ماند»اکنون پرسش مهم اینکه ایران باکدام کارت میتواند زمین بازی کنونی را بنفع منافع ملی تغییردهد ؟ برخی میگویند تنها باکارت ساخت بمب هسته ای امکان پذیراست . بعضی معتقدند باکارت خروج از ان پی تی وبرخی هم همچنان مذاکره ‌وتفاهم را تنها کارت تغییرزمین میدانند.</p>]]></description>
</item><item>
<title>11 سپتامبر،آغازی برای نظامی گری ‪/‬ محسن پاک آیین</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63104</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63104</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>10:56:03 +0330 چهارشنبه، 18 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>روند یک جانبه گرایی با محوریت جنگ طلبی در آمریکا که از دوره ریاست جمهوری ریگان تقویت و به ریگانیسم معروف شد، با وقوع حادثه انفجار برج های دو قلو در 11 سپتامبر 2001 به نقطه عطف خود رسید. این حادثه که هنوز درمورد چگونگی وقوع آن حرف و حدیث زیادی وجود دارد، فرصت های لازم را برای تحقق اهداف جمهوریخواهان نومحافظه کار از جمله تقویت نظامی گری با حمله به کشورهایی همچون افغانستان،عراق و لیبی، به بهانه مبارزه با تروریسم و اشاعه لیبرال دموکراسی، فراهم کرد. در این ارتباط،توجه به نکات زیر مفید است. 1.در مورد دست داشتن سرویس های امنیتی آمریکا و اسرائیل در این حادثه،مطالب زیادی نوشته شده که مهمترین آنها کتاب «دروغ بزرگ» نوشته «تری میسان» نویسنده فرانسوی است که در سال 2001 پرفروش ترین کتاب فرانسه شد.در تمام مطالب منتشره،این نکته که انفجار برج های دوقلو، یک بازی طراحی شده برای تحت تأثیر قرار دادن عواطف جامعهٔ بشری و مطالبه آنها برای مبارزه با ترویسم،به منظور رونق گرفتن‌ کمپانی های بزرگ تسلیحاتی بوده،مشترک است.این کمپانی ها که در دوره ریاست جمهوری دموکراتها و عدم وقوع جنگ های طولانی،از رونق افتاده بودند بعد از حادثه 11 سپتامبر و وقوع جنگ های خانمانسوز در افغانستان و عراق،رونق گرفته و سودآور شدند.یک تحقیق دانشگاه براون نشان می دهد که ارتش آمریکا پس از یک سال از زمان وقوع حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر، ۱۴ تریلیون دلار برای طرح موسوم به "مبارزه با تروریسم جهانی" هزینه کرده که ۴.۴ تریلیون دلار آن عاید شرکت‌های اسلحه‌سازی این کشور شده است.در واقع شرکت‌های تسلیحاتی خصوصی آمریکا از جمله لاکهید مارتین، بوئینگ، جنرال داینامیکس، رایتون و نورث‌روپ گرومان که همه از شرکای مقامات ارشد آمریکا بودند، توانستند با امضای قرارداد با پنتاگون یک درآمد ۴.۴ تریلیون دلاری به دست آورند.البته هیات حاکمه و مدیران نهادهای ارتباط جمعی آمریکا، به طرز ماهرانه ای فرایند اطلاع رسانی پیرامون حادثه را به دلخواه خود هدایت کردند. 2.سخنان جرج بوش پسر، در کنفرانس مطبوعاتی مشترک با «کوی زومی» نخست وزیر وقت ژاپن، اشاره ای به «فرصت سازی حادثه 11 سپتامبر» دارد؛او در این مصاحبه می گوید:«تاریخ یک فرصت استثنایی به ما داده است تا برای آزادی و دموکراسی بجنگیم.ما این فرصت را به چنگ آورده ایم وعمل خواهیم کرد.» بر اساس یک نظرسنجی در سال ۲۰۰۶، تنها ۱۶ درصد از مردم آمریکا گزارش های رسمی دولت در مورد حمله به برج های دوقلو را پذیرفته بودند و ۵۳ درصد از مردم بر این باور بودند که دولت تمام حقیقت را نگفته است و ۲۸ درصد هم نتایج تحقیق را دروغ می شمردند.اعتراف ویلیام رودریگز نظافت‌چی برج‌ های دوقلو مبنی بر اینکه «قبل از برخورد هواپیما به برج ها، یک انفجار از طبقه زیر زمین همه ما را به بالا پرتاب کرد.» نیز دامنه تردیدها را نسبت به چگونگی انجام این عملیات،افزایش داد.همچنین، ادعای لیندون لاروش کاندیدای اسبق ریاست جمهوری آمریکا، در مصاحبه با رسانه ها نیز احتمال دست داشتن عوامل امنیتی آمریکا در این حادثه را تقویت کرد.لاروش گفت:«واقعة سپتامبر به هیچ عنوان نمی تواند کار یک گروه ویا سازمان خارجی باشد، زیرا باتوجه به نحوه کارکرد سیستم های امنیتی، آن حوادث تنها توسط گروهی در سازمان های امنیتی داخل آمریکا وآن هم در سطح بالای مقامات امنیتی امکان پذیر است.» 3.همچنین حادثه یازده سپتامبر حلقه ای از طراحی های لابی صهیونیسم با حمایت مسیحیان توراتی و برای جنگ افروزی علیه جهان اسلام بود و همانگونه که واقعه دورغین هولوکاست مبنای مظلوم نمایی رژیم صهیونیستی و تجاوز به فلسطین قرار گرفت،مسئله یازده سپتامبر نیز یک بهانه عوام فریبانه برای حمله آمریکا به افغانستان و عراق و متهم کردن مسلمانان به حمایت از تروریسم بود. آمریکا به بهانه مقابله با گروه‌ تروریستی طالبان به افغانستان حمله و آن کشور را اشغال کرد و پس از 20 سال و صرف هزینه‌های گزاف و جان باختن و آوارگی هزاران کودک و زن و مرد غیرنظامی، در حالی خاک کابل را ترک کرد که طالبان قدرت را به دست گرفته بود. 4. و اما اقدامات جنایتکارانه آمریکا علیه افراد و اماکن غیر نظامی در ادامه جنایت این کشور در افغانستان و عراق تاکنون ادامه یافته و تفکر لیبرال دموکراسی و شعارهای آزادی طلبی آمریکا را با چالش جدی مواجه کرده است.امروز و در دوره ترامپ، بر اساس همین تفکر پوسیده و برای حفظ قدرت،آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب،اماکن غیر نظامی در قشم و سیریک و لامرد و مراسم عروسی در شهر کوهستک،حمله می کند، کودکان و زنان را به شهادت رسانده و اماکن غیرنظامی را ویران می نماید.در این مقطع، لازم است پرونده واقعه یازده سپتامبر که سرآغاز ایجاد مفاهیم جنگ طلبانه در ادبیات بین المللی بود،دوباره بازخوانی شود و کشورهای متمایل به چندجانبه گرایی را برای تقویت بازدارندگی دفاعی خود به یک جمع بندی مشترک برساند.</p>]]></description>
</item><item>
<title>از مرگ ایدئولوژی تا تولد جبهه زندگی؛ درس شوروی ‪/‬  علی هاشمی</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63058</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63058</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:10:40 +0330 سه شنبه، 17 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>فروپاشی شوروی یک‌شبه رخ نداد؛سال‌ها پیش از فروپاشی سیاسی، اعتماد، سرمایه اجتماعی، کارآمدی اقتصادی و امید مردم فرسوده شده بود.درس تاریخ روشن است:«کشورها را فقط دشمن خارجی شکننده نمی‌کند؛ انباشته‌شدن خطاهای داخلی و ناتوانی در اصلاح، خطر اصلی است.»وقتی مالکیت ناامن شود، سرمایه می‌گریزد؛وقتی قانون پیش‌بینی‌ناپذیر شود، سرمایه‌گذاری می‌میرد؛وقتی تورم و فساد امید را می‌سوزاند، اعتماد فرو می‌ریزد؛و وقتی صدای متخصص و منتقد خاموش شود، حکومت از شنیدن واقعیت جامعه محروم می‌شود. اما این متن، هشدار فروپاشی نیست؛هشدار ضرورت اصلاح پیش از رسیدن به نقطه بی‌بازگشت است.ایران هنوز سرمایه عظیم انسانی، فرهنگی، تاریخی و اقتصادی دارد؛اما فرصت اصلاح نامحدود نیست.جامعه نیز در حال عبور از منازعه‌های ایدئولوژیک و حرکت به سوی یک مطالبه بنیادین است: زندگی. زندگی با کرامت، امنیت، آزادی، عدالت، رفاه و امید.اینجاست که معنای «جبهه» تغییر می‌کند. جبهه واقعی با جلسه نخبگان و بیانیه متولد نمی‌شود؛ از دل جامعه و از دل یک زبان مشترک متولد می‌شود. ملی‌گرا دغدغه ایران دارد؛ دموکرات آزادی را می‌خواهد؛ اصلاح‌طلب اصلاح ساختار را؛سوسیالیست عدالت را؛ و انسان امروز، بیش از همه، حق زیستن و آینده‌ای قابل اعتماد می‌خواهد.نقطه اتصال همه این نیروها می‌تواند ایران و زندگی ایرانی باشد. جبهه آینده، اگر شکل بگیرد، باید بر حداقل‌هایی روشن استوار باشد:ایران، تمامیت ارضی، کرامت انسان، حاکمیت قانون، آزادی، عدالت، اقتصاد مولد، مبارزه با فساد، گفت‌وگوی ملی و تنش‌زدایی. اعتراض اجتماعی اگر به زبان سیاسی و نهادهای مدنی تبدیل نشود، فرسوده می‌شود؛ و سیاست اگر از جامعه جدا شود، به رقابت بر سر نمایندگی «ملتی فرضی» تبدیل خواهد شد. پس مسئله امروز فقط ساختن یک ائتلاف سیاسی نیست؛ ساختن زبان مشترک ایران است. از شوروی باید آموخت که پیش از فروپاشی ساختارها، ممکن است معناها فروبریزد.اما از ایران امروز باید آموخت که هنوز می‌توان مسیر دیگری را انتخاب کرد:اصلاح پیش از اجبار؛گفت‌وگو پیش از تقابل؛صلح پیش از جنگ؛شفافیت پیش از فساد؛قانون پیش از سلیقه؛و امید پیش از مهاجرت و گسست اجتماعی. ایران هنوز فرصت دارد؛اما این فرصت ابدی نیست.«تاریخ به ملت‌ها دو انتخاب می‌دهد:یا شجاعانه حقیقت را ببینند و خود را اصلاح کنند،یا آن‌قدر حقیقت را انکار کنند تا بحران، اصلاح را به آنها تحمیل کند.»و شاید بزرگ‌ترین جبهه امروز، نه جبهه چپ باشد و نه راست؛نه اصلاح‌طلب باشد و نه اصولگرا؛بلکه جبهه ایران و زندگی باشد. نه فروپاشی؛ اصلاح.نه انتقام؛ آشتی ملی.نه جنگ؛ صلح و ثبات.نه حذف دیگری؛ گفت‌وگوی ملی.نه نجات ایدئولوژی؛ نجات ایران.وقتی «زندگی» محور سیاست شود،جبهه مردمی دیگر با دستور ساخته نمی‌شود؛خودِ جامعه آن را خواهد ساخت.</p>]]></description>
</item><item>
<title>دیکتاتوریِ «حالِ خوب»؛ چرا جامعه‌ی امروز تابِ دیدنِ غمِ کودکان را ندارد؟ ‪/‬ عابده بهمن‌پور</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63000</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=63000</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>09:18:52 +0330 دوشنبه، 16 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>چگونه ترس از «تروما»، مصرف‌گرایی و روان‌شناسی زرد، فرصتِ تاب‌آوری را از نسلِ فردا می‌گیرد؟ کودک در راهروی فروشگاه زمین خورده یا اسباب‌بازی‌اش شکسته است؛ اشک می‌ریزد و صدای گریه‌اش بلند می‌شود. واکنشِ معمول و فوریِ بزرگسالان چیست؟ «گریه نکن عزیزم! بیا این شکلات را بخور»، «ببین تو تبلت چه کارتونِ قشنگی هست!» یا «غصه نخور، الان می‌رویم یکی بزرگ‌تر و بهترش را می‌خریم!». در نگاهِ اول، این تلاشی مهربانانه برای آرام کردنِ یک کودک است، اما اگر با عینکِ اجتماعی و فرهنگی به این صحنه‌ی تکراری در خانه‌ها، پارک‌ها و فروشگاه‌ها نگاه کنیم، با پدیده‌ای عمیق‌تر و نگران‌کننده‌تر روبه‌رو می‌شویم: سیطره‌ی «دیکتاتوریِ حالِ خوب» بر جامعه؛ فرهنگی که به ما القا می‌کند انسانِ موفق و سالم، انسانی است که همیشه شاد است و هرگونه احساسِ غم، ناکامی یا خشم، یک «نقص» یا «بحران» است که باید فوراً سرکوب یا پنهان شود. اضطرابِ جمعیِ والدین در تله‌ی روان‌شناسیِ زرد پیش از هر چیز باید با شفقت به والدینِ امروز نگاه کرد. آن‌ها در این شتاب‌زدگی برای پاک کردنِ اشک‌های کودکشان، مقصر نیستند؛ بلکه خود قربانیِ یک اضطرابِ جمعی‌اند. جامعه‌ی امروز، زیرِ بمبارانِ اطلاعاتیِ شبکه‌های اجتماعی و روان‌شناسیِ پاپ (بازاری)، والدین را ترسانده است. مفاهیمِ تخصصی روان‌شناسی مانند «تروما»، «طرح‌واره» و «کودکِ درونِ آسیب‌دیده»، به ابزارهایی برای ایجادِ وحشت تبدیل شده‌اند. والدینِ مضطربِ امروز، مدام در هراس‌اند که مبادا کوچک‌ترین ناکامیِ کودک، تبدیل به یک تروما یا عقده‌ی روانی در آینده‌ی او شود. در نتیجه، هر قطره اشکِ کودک را به مثابهِ «شکستِ خود در والدگری» تفسیر می‌کنند. آن‌ها از سرِ عشق و البته ترس، می‌کوشند تمامِ موانع و دست‌اندازهای طبیعیِ زندگی را از سرِ راهِ کودک جارو کنند تا او فقط «حالِ خوب» را تجربه کند. مُسکن‌های مصرف‌گرایانه؛ وقتی احساسات هم کالایی می‌شوند یکی از بازتاب‌های مهمِ این پدیده در جامعه‌ی مصرفی، شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با احساساتِ ناخوشایند است. وقتی کودک غمگین یا عصبانی است، جامعه به ما آموخته است که به جای مکث کردن و به رسمیت شناختنِ آن احساس، فوراً یک «کالا» یا «خدمات» را جایگزینِ آن کنیم. خریدنِ یک اسباب‌بازیِ جدید، دادنِ خوراکی‌های شیرین یا غرق کردنِ کودک در صفحاتِ دیجیتال، راهکارهای بازار برای فرار از مواجهه با روانِ انسان است. ما ناخواسته به کودکانمان آموزش می‌دهیم که «اگر احساسِ خلأ، غم یا خشم کردی، لازم نیست آن را تحمل کنی یا بشناسی؛ کافی است چیزی مصرف کنی تا حواست پرت شود!». این همان الگوی مخربی است که در بزرگسالی به شکلِ اعتیاد به خرید، مصرف‌گراییِ افراطی یا فرار از واقعیت‌های تلخِ اجتماعی خود را نشان می‌دهد. تولیدِ انبوهِ «شهروندانِ شکننده» خطرناک‌ترین پیامدِ اجتماعیِ غصب کردنِ «حقِ غمگین بودن» از کودکان، کاهشِ شدیدِ «تاب‌آوریِ اجتماعی» (Social Resilience) است. کودکی که در فضای ایزوله و گلخانه‌ای بزرگ می‌شود و اجازه ندارد برای خراب شدنِ برجِ لگویی‌اش سوگواری کند یا ناکامیِ نرفتن به پارک را بپذیرد، چگونه می‌تواند در جوانی با بحران‌های پیچیده‌ی جامعه روبه‌رو شود؟ جامعه‌ی فردا، جامعه‌ای پر از چالش‌های اقتصادی، تفاوت‌های فرهنگی، تعارضِ منافع و شکست‌های اجتناب‌ناپذیر است. ما در حالِ پرورشِ نسلی هستیم که به دلیلِ محرومیت از تجربه‌ی ناکامی‌های کوچک در آغوشِ امنِ خانواده، فاقدِ پادتن‌های روانی برای مواجهه با طوفان‌های واقعیِ زندگی است. شهروندی که نتواند با احساساتِ ناخوشایندِ خود کنار بیاید، در برابرِ مشکلاتِ اجتماعی یا دچارِ فروپاشیِ روانی می‌شود، یا به خشونت و انفعال پناه می‌برد. بازگرداندنِ حقِ زیستنِ تمامِ احساسات سلامتِ روان و پویاییِ یک جامعه، در گروِ لبخندهای اجباری و مصنوعی نیست؛ بلکه در تواناییِ افراد برای تجربه‌ی طیفِ کاملِ احساساتِ انسانی است. ما باید به عنوان یک جامعه، دست از سرکوبِ احساساتِ طبیعی برداریم. احترام به عاملیت و کرامتِ کودک ایجاب می‌کند که او را ماشینِ تولیدِ لبخند و رضایت برای اثباتِ موفقیتِ خودمان ندانیم. وقتی کودک از از دست دادنِ چیزی غمگین است، بزرگسالِ آگاه به جای پرت کردنِ حواسِ او، در کنارش می‌نشیند، احساسش را نام‌گذاری می‌کند و به آن اعتبار می‌بخشد: «می‌بینم که خیلی ناراحتی… حق داری غصه بخوری، چون آن اسباب‌بازی را خیلی دوست داشتی.» این حضورِ امن و تنظیم‌کننده، نه تنها به کودک پیام می‌دهد که «تو با تمامِ احساساتت، حتی احساساتِ تاریکت، پذیرفتنی هستی»، بلکه به تدریج شهروندانی می‌سازد که از مواجهه با مشکلاتِ جامعه نمی‌هراسند؛ شهروندانی که می‌دانند غم، خشم و ناکامی پایانِ دنیا نیستند، بلکه بخش‌های اصیل و جدایی‌ناپذیری از تجربه‌ی عمیقِ انسان‌بودن‌اند.</p>]]></description>
</item><item>
<title>چین و ایران؛ چرا دیدار بزرگ برگزار نشد؟ ‪/‬ سعید پای بند</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=62955</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=62955</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:03 +0330 یکشنبه، 15 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>در سیاست خارجی، گاهی آنچه اتفاق نمی‌افتد، به اندازه آنچه اتفاق می‌افتد معنا و پیام دارد. در شرایطی که ایران با یکی از پیچیده‌ترین مقاطع سیاسی، امنیتی و اقتصادی سال‌های اخیر روبه‌روست، نگاه‌ها به روابط تهران و پکن بیش از گذشته معطوف شده است. از همین منظر، گفت‌وگوی کوتاه رؤسای جمهوری ایران و چین در حاشیه اجلاس، در حالی که به یک دیدار رسمی و مفصل دوجانبه تبدیل نشد، پرسش‌هایی را درباره سطح و آینده روابط دو کشور ایجاد کرده است. البته نباید در تحلیل این مسئله به دام دوگانه‌سازی‌های ساده افتاد. نه می‌توان گفت چین از ایران فاصله گرفته و نه می‌توان تصور کرد مشارکت راهبردی تهران و پکن الزاماً به معنای حمایت بی‌قیدوشرط چین از تمام مواضع و سیاست‌های ایران است. واقعیت این است که چین، بیش از هر چیز یک قدرت بزرگ عمل‌گراست و سیاست خارجی خود را بر اساس محاسبه دقیق منافع ملی تنظیم می‌کند. پکن به ایران نیاز دارد؛ ایران برای چین تنها یک بازار یا صادرکننده انرژی نیست. موقعیت ژئوپلیتیکی ایران، امنیت مسیرهای انرژی، اتصال شرق و غرب، ثبات منطقه و موازنه قدرت در برابر نفوذ آمریکا، همگی برای چین اهمیت دارند. اما در مقابل، چین نیز نمی‌خواهد پرونده ایران به نقطه‌ای تبدیل شود که هزینه رویارویی مستقیم و گسترده‌تری با آمریکا و غرب را بر دوش اقتصاد چین بگذارد. در واقع، پکن از ایران حمایت می‌کند، اما به شیوه چینی؛ یعنی حمایت تا جایی که منافع ملی چین اجازه دهد. مواضع اخیر چین علیه سیاست فشار و تحریم و تأکید بر ادامه همکاری با ایران نشان می‌دهد که پکن علاقه‌ای به قطع یا تضعیف روابط با تهران ندارد. اما فاصله میان حمایت سیاسی و اقتصادی با ورود به یک ائتلاف پرهزینه و آشکار بسیار زیاد است. چین تلاش می‌کند این فاصله را با دقت حفظ کند. عامل دوم را باید در سیاست کلان چین برای مدیریت همزمان روابط با بازیگران مختلف جست‌وجو کرد. چین امروز تنها با ایران رابطه ندارد؛ پکن با کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، عربستان سعودی، امارات، مصر و دیگر قدرت‌های منطقه نیز روابط گسترده اقتصادی و راهبردی دارد. چین نمی‌خواهد در معادلات خاورمیانه، خود را به یک بازیگر خاص گره بزند و بازارها و فرصت‌های دیگر را از دست بدهد. از سوی دیگر، چین درگیر پرونده‌های بسیار بزرگ‌تری نیز هست؛ رقابت راهبردی با آمریکا، مسئله تایوان، امنیت شرق آسیا، تجارت جهانی و آینده اقتصاد چین. طبیعی است که پکن در چنین شرایطی، هر حرکت دیپلماتیک خود را با محاسبه دقیق هزینه و فایده انجام دهد. اما این مسئله برای ایران نیز یک پیام مهم دارد: سیاست خارجی موفق نمی‌تواند بر انتظار از قدرت‌های خارجی بنا شود. چین می‌تواند شریک مهم ایران باشد، روسیه می‌تواند در برخی حوزه‌ها همکاری کند و کشورهای منطقه نیز می‌توانند در کاهش فشارها نقش‌آفرین باشند؛ اما هیچ کشوری قرار نیست منافع ملی خود را فدای منافع ایران کند. شاید مهم‌ترین درس این اتفاق همین باشد که تهران باید روابط با چین را از سطح انتظار سیاسی به سطح منافع مشترک پایدار منتقل کند. هر اندازه پیوندهای اقتصادی، سرمایه‌گذاری، فناوری، ترانزیت و انرژی میان دو کشور عمیق‌تر شود، روابط ایران و چین نیز از تحولات مقطعی و فشارهای خارجی کمتر تأثیر خواهد پذیرفت. امروز ایران بیش از هر زمان دیگری نیازمند دیپلماسی فعال، چندجانبه و واقع‌گرا است؛ دیپلماسی‌ای که نه شرق را ناجی مطلق بداند و نه غرب را تنها راه‌حل مشکلات کشور. ایران باید با چین کار کند، با روسیه همکاری کند، با همسایگان تنش‌زدایی کند و همزمان مسیرهای دیپلماسی با جهان را نیز باز نگه دارد. در سیاست بین‌الملل، دوستی دائمی وجود ندارد؛ آنچه دائمی است، منافع ملی است. چین نیز از این قاعده مستثنا نیست. بنابراین، پرسش اصلی این نیست که چرا چین و ایران دیدار نکردند؟؛ پرسش مهم‌تر این است که آیا تهران توانسته است روابط با پکن را به سطحی از منافع مشترک برساند که حتی در سخت‌ترین شرایط، هیچ طرفی نتواند به‌سادگی از کنار آن عبور کند؟ آینده روابط ایران و چین، نه در عکس‌های یادگاری اجلاس‌ها، بلکه در میزان عمق منافع مشترک دو کشور تعیین خواهد شد. سیاست خارجی موفق، سیاستی است که کشور را به گونه‌ای در شبکه منافع منطقه‌ای و جهانی قرار دهد که دیگران، همکاری با ایران را نه یک انتخاب احساسی، بلکه یک ضرورت راهبردی بدانند.</p>]]></description>
</item><item>
<title>کودکان ایران؛ نسلی میان موشک و موبایل! ‪/‬ محمد مهدی سیدناصری</title>
<guid isPermaLink="true">https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=62894</guid>
<link>https://ebtekarnews.com/index.php?newsid=62894</link>
<dc:creator>behrouz</dc:creator>
<pubDate>00:00:02 +0330 چهارشنبه، 11 شهریور 1405</pubDate>
<category>سرمقاله</category>
<description><![CDATA[<p>نسلی که جنگ را به ارث برد؛ کودکان ایران چه سهمی از آینده دارند؟ برای فهم آنچه بر ایران می‌گذرد، گاهی باید از صدای سیاستمداران و تحلیلگران فاصله گرفت و به سکوت کودکی گوش داد که در این کشور زندگی می‌کند؛ کودکی که شاید معنای تحریم، ژئوپلیتیک، کسری بودجه یا بازدارندگی را نداند، اما ترس را خوب می‌شناسد؛ صدای آژیر، تعطیلی مدرسه، نگرانی مادر و نگاه پدر به قیمت‌ها. مهم‌تر از همه، پرسشی را با خود حمل می‌کند که شاید کمتر شنیده شده باشد: «فردای من چه می‌شود؟» شاید این مهم‌ترین پرسش امروز ایران باشد. در سال‌هایی که بحران اقتصادی، تحریم، ناامنی، جنگ، مهاجرت، تورم، فرسایش سرمایه اجتماعی و اضطراب دائمی به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده، کودکان بیش از هر گروه دیگری پیامد تصمیم‌هایی را تحمل می‌کنند که در شکل‌گیری آنها نقشی نداشته‌اند. کودک نه تحریم وضع کرده، نه جنگ آغاز کرده و نه سیاست اقتصادی نوشته است؛ اما بدن، ذهن، آموزش، سلامت و امید اوست که هزینه این تصمیم‌ها را می‌پردازد. اینجاست که مسئله از «سیاست» فراتر می‌رود و به «حقوق کودک» می‌رسد. کودک در حقوق بین‌الملل موضوع ترحم نیست؛ صاحب حق است. حق حیات، رشد، سلامت، آموزش، امنیت، مشارکت، حمایت در برابر خشونت و برخورداری از منافع عالیه، امتیازهایی نیستند که در روزهای خوب اعطا و در روزهای بحران تعلیق شوند. اتفاقاً حقوق کودک برای روزهای بحران اهمیت بیشتری دارد: جنگ حق کودک را متوقف نمی‌کند، کاهش بودجه حق او را کاهش نمی‌دهد و بحران نباید کودک را به نخستین قربانی خاموش خود تبدیل کند. اما مسئله کودکان ایران فقط جنگ نیست. کودک ایرانی امروز در تقاطع بحران‌های اقتصادی، محیط‌زیستی، آموزشی، سلامت روان، اعتماد و فضای دیجیتال قرار گرفته است. هر یک از این بحران‌ها می‌تواند مسیر رشد یک نسل را تغییر دهد و هم‌زمانی آنها، مسئله را از چند برنامه حمایتی پراکنده فراتر می‌برد. تورم برای کودک فقط افزایش قیمت نیست؛ کوچک‌شدن تدریجی جهان اوست. خانواده‌ای که زیر فشار اقتصادی قرار می‌گیرد، ابتدا از تفریح و سفر، سپس از کلاس، کتاب و فرصت‌های فرهنگی و در نهایت از خدمات سلامت می‌کاهد. آنچه از دست می‌رود فقط یک کالا یا خدمت نیست، بلکه فرصت برابر برای رشد است. کودک خانواده برخوردار ممکن است بحران را با آموزش خصوصی، اینترنت مناسب، کتاب و دسترسی به خدمات تخصصی پشت سر بگذارد؛ اما کودک خانواده کم‌برخوردار ممکن است همان بحران را با ترک تحصیل، کار کودک، سوءتغذیه یا محرومیت دیجیتال تجربه کند. بنابراین، فقر فقط مسئله درآمد نیست؛ مسئله برابری فرصت‌های کودکی است. جنگ نیز اثر خود را فقط بر ساختمان‌ها نمی‌گذارد؛ به حافظه و روان یک نسل وارد می‌شود. کودکی که تصاویر انفجار، تخریب و اضطراب بزرگسالان را بارها دیده، ممکن است جنگ را حتی پس از پایان رسمی آن در ذهن خود ادامه دهد. ازاین‌رو، پایان جنگ لزوماً پایان آثار آن بر کودک نیست. جامعه‌ای که از بازسازی ساختمان‌ها سخن می‌گوید اما از بازسازی روان کودکان غافل است، هنوز از بحران عبور نکرده است. شاید عمیق‌ترین تغییر در نسل جدید، در نسبت آنان با امید رخ داده باشد. نسل زد و نسل‌های پس از آن در جهانی رشد کرده‌اند که مرز میان واقعیت و صفحه نمایش کم‌رنگ شده است. کودک ایرانی ممکن است صبح خبر جنگ را از تلفن همراه ببیند، ظهر در کلاس آنلاین درس بخواند، عصر با دوستانش بازی کند و شب با محتوایی درباره آینده جهان مواجه شود. او دیگر فقط فرزند خانواده نیست؛ شهروند دیجیتال و در عین حال صاحب حق است. داده‌هایش ثبت و علایقش تحلیل می‌شوند و الگوریتم‌ها بر آنچه می‌بیند و حتی گاه بر آنچه از آن می‌ترسد، اثر می‌گذارند. بنابراین، حمایت از کودک دیگر به خانه، مدرسه و خیابان محدود نیست؛ فضای دیجیتال نیز به قلمرو حقوق کودک تبدیل شده است. این نسل همچنین بیش از گذشته سؤال می‌کند، مقایسه می‌کند و به روایت‌های متعدد دسترسی دارد. تناقض‌ها را سریع‌تر می‌بیند و درباره عدالت، آزادی، کرامت و آینده می‌پرسد. نمی‌توان با او صرفاً با زبان دستور سخن گفت و انتظار داشت درباره آینده‌ای که در ساختنش مشارکت داده نشده، احساس تعلق کامل داشته باشد. ماده ۱۲ کنوانسیون حقوق کودک تصریح می‌کند که کودک حق دارد در اموری که بر زندگی او اثر می‌گذارد، شنیده شود. این اصل در ایران باید جدی‌تر از گذشته فهم شود. اگر درباره آموزش، فضای مجازی، جنگ، محیط‌زیست یا آینده کودکان تصمیم می‌گیریم، نمی‌توانیم دائماً درباره آنان سخن بگوییم اما هیچ‌گاه با آنان سخن نگوییم. کودک موضوع سیاست‌گذاری نیست؛ یکی از صاحبان حال و آینده جامعه است. این مسئله مسئولیتی فراتر از دولت‌ها نیز ایجاد می‌کند: مسئولیت ما در برابر نسلی که هنوز قدرت سیاسی ندارد، اما پیامد تصمیم‌های سیاسی امروز را تا پایان عمر با خود حمل خواهد کرد. کودک نمی‌تواند از کشور دیگری رأی بدهد، از جنگ فرار کند، قیمت‌ها را کنترل کند، سیاست خارجی را تغییر دهد یا الگوریتم‌ها را متوقف کند؛ اما می‌تواند سال‌های کودکی خود را از دست بدهد. و کودکیِ ازدست‌رفته چیزی نیست که همیشه بتوان بعداً جبران کرد. ازاین‌رو، ایران بیش از هر زمان دیگری به یک سیاست ملی کودک نیاز دارد؛ سیاستی که کودک را از حاشیه تصمیم‌گیری به مرکز حکمرانی منتقل کند و آثار اقتصادی، اجتماعی، امنیتی، زیست‌محیطی و دیجیتال هر تصمیم عمومی را بر او بسنجد. هر بودجه باید بپرسد: این تصمیم چه اثری بر کودکان دارد؟ هر تصمیم اقتصادی باید روشن کند آیا شکاف میان کودکان برخوردار و محروم را افزایش می‌دهد؟ هر سیاست جنگی باید بپرسد چگونه از جان و روان کودکان محافظت می‌کند؛ هر سیاست آموزشی، آیا فرصت برابر یادگیری را افزایش می‌دهد؛ و هر سیاست دیجیتال، آیا کودک را صاحب حق می‌بیند یا صرفاً کاربر و مصرف‌کننده اقتصاد پلتفرمی؟ اگر ایران می‌خواهد از بحران‌های امروز عبور کند، نباید تنها به بازسازی اقتصاد و زیرساخت بیندیشد؛ بازسازی اعتماد و امید یک نسل نیز ضروری است. کشور فقط با جاده، کارخانه و ساختمان ساخته نمی‌شود؛ کشور در ذهن کودک ساخته می‌شود: در اینکه آیا آینده را ممکن می‌بیند، صدایش شنیده می‌شود، عدالت را تجربه می‌کند، مدرسه را محل رشد می‌داند و خانه را پناهی امن می‌یابد، نه محل انتقال اضطراب بزرگسالان. شاید بزرگ‌ترین خطای ما این باشد که کودکان را «آینده ایران» بنامیم و تصور کنیم همین کافی است. کودکان آینده ایران نیستند؛ آنها امروز ایران‌اند. اگر امروز امنیت، سلامت، آموزش، کرامت، مشارکت و امیدشان را از آنان بگیریم، فردای ایران را از درون تهی کرده‌ایم. و شاید در میان همه پرسش‌های دشوار امروز، یک پرسش باید بیش از همه ما را بی‌قرار کند؛ اگر این نسل روزی از ما بپرسد، «با کودکی ما چه کردید؟» چه پاسخی خواهیم داشت؟ این پرسش را نه با آمار می‌توان پاسخ داد و نه با شعار؛ تنها عملکرد امروز ما می‌تواند پاسخی برای آن بسازد. زیرا تاریخ ایران را فقط سیاستمداران، فرماندهان و دولت‌ها نمی‌نویسند؛ کودکانی نیز می‌نویسند که امروز در سکوت، نتیجه تصمیم‌های ما را زندگی می‌کنند.</p>]]></description>
</item></channel></rss>