سرمقاله

اختلاف بر سر فردای جنگ است؟ ‪/‬ محمدعلی وکیلی

مشاهده کل سرمقاله ها

صفحات روزنامه

اخبار آنلاین

  • گام سبز بازار سرمایه با تعهد خرید تمدن؛ عرضه اولیه نخستین نیروگاه تجدیدپذیر در فرابورس
  • اختتامیه نخستین دوره توانمندسازی نمایندگان بیمه سرمد؛ تمرکز بر تکنیک‌های نوین بازاریابی و رقابت هوشمند
  • بانك ملت بیش از 29.5 همت تسهیلات ازدواج و فرزندآوری در 5 ماهه نخست سال پرداخت كرد/جهش 98 درصدی نسبت به سال گذشته
  • مشاهده کل اخبار آنلاین

    کد خبر: 62739  |  صفحه ۱ سیاست روز  |  تاریخ: 07 شه‍ 1405
    اختلاف بر سر فردای جنگ است؟ ‪/‬ محمدعلی وکیلی

    در ایران امروز ،اختلاف بر سر این پرسش بنیادی که آیا جنگ دوباره اجتناب‌ناپذیر است یا هنوز می‌توان از آن جلوگیری کرد. یک جریان می‌گوید جنگ پایان نیافته است؛ فقط شکل آن تغییر کرده و هر تفاهمی نیز نهایتاً وقفه‌ای موقت در مسیر جنگ بعدی خواهد بود. در مقابل، جریان دیگری معتقد است حتی اگر احتمال جنگ مجدد بالا باشد، وظیفه نظام سیاسی آن است که برای جلوگیری از آن تلاش کند؛ زیرا وقتی موضوع مورد تهدید، موجودیت یک کشور است، حتی احتمال اندک نیز نمی‌تواند نادیده گرفته شود. این دو نگاه، دو نوع متفاوت از عقلانیت سیاسی را نمایندگی می‌کنندکه خود به سه جریان تبدیل میشوند. جریان نخست را می‌توان جریان «جنگ‌ناپذیر» نامید؛ کسانی که اساساً معتقدند جنگ آینده اجتناب‌ناپذیر است. استدلال آنان نیز عقلایی است . آنان به شخصیت دونالد ترامپ و تجربه رفتار او با ایران استناد می‌کنند و می‌گویند چگونه می‌توان به توافقی با کسی اعتماد کرد که جنگی ناپخته را آغاز کرد و خود و جهان را درگیر پیامدهای آن کرد؟ از نگاه این جریان، مسئله فقط سیاست آمریکا نیست؛ مسئله شخص ترامپ است. او در دوره‌ای ادعا می‌کرد ایران «گردن‌کلفت خاورمیانه» است. اکنون به اذعان کارشناسان دنیا ،ایران از یک قدرت منطقه‌ای به بازیگری با ظرفیت اثرگذاری بر معادلات جهانی ودرحقیقت به گردن کلفت جهانی تبدیل شده است. طبیعی است که بازگرداندن این تصویر برای آمریکا و غرب اهمیت داشته باشد و برای ترامپ، با آن ویژگی‌های شخصیتی، شاید حتی به یک مسئله حیثیتی تبدیل شده باشد. از همین‌جا، آنان به این نتیجه می‌رسند که ترامپ پس از انتخابات کنگره، چه با تفاهم و چه بدون تفاهم، بار دیگر به سراغ گزینه نظامی خواهد رفت.البته این روایت خود دارای دوشاخه است . یک شاخه، مذاکره را اساساً بیهوده می‌داند. از نگاه آنان مذاکره نه ابزار حل مسئله، بلکه ابزاری برای خرید زمان و فریب طرف ایرانی است. طبیعی است که در چنین نگاهی، مذاکره‌کننده نه یک دیپلمات، بلکه کسی تلقی می‌شود که یا فریب خورده یا حتی به منافع ملی پشت کرده است. ادبیات جریان پایداری و بخشی از نیروهای رادیکال را می‌توان نماینده برجسته این رویکرد دانست. اما شاخه دوم، مذاکره را نفی نمی‌کند؛ به نتیجه آن امید ندارد. اینان می‌گویند دیپلماسی باید ادامه داشته باشد، اما نباید هیچ‌گاه بر فرض صلح بنا کرد. بنابراین مذاکره را در کنار بازدارندگی، آمادگی نظامی و بازآرایی ساختارهای اقتصادی، سیاسی و اجرایی کشور بر مبنای احتمال جنگ آینده می‌خواهند. به تعبیر دیگر، آنان نمی‌گویند مذاکره نکنید؛ می‌گویند مذاکره کنید، اما برای جنگ آماده بمانید.رهبری جریان دوم امروز باآقامحسن است . در نقطه مقابل، جریان سوم، جریان جلوگیری از جنگ است. این جریان که بخش‌هایی از دولت و چهره‌هایی همچون آقای قالیباف را شامل می‌شود، از یک اصل ساده اما بسیار مهم آغاز می‌کند: در نظام احتمالات، همه احتمالات ارزش یکسان ندارند. اگر موضوع یک تصمیم اقتصادی باشد، می‌توان گفت احتمال اندک را نادیده گرفت. اما اگر موضوع، موجودیت کشور و امنیت میلیون‌ها انسان باشد، منطق تغییر می‌کند. وقتی هزینه تحقق یک احتمال بسیار سنگین است، حتی احتمال ضعیف نیز باید در محاسبات راهبردی وارد شود. از این منظر، مذاکره به معنای اعتماد به آمریکا نیست؛ تلاش برای کاهش احتمال جنگ است. منتقدان مذاکره گاهی چنین وانمود می‌کنند که مذاکره‌کنندگان، آمریکا را قابل اعتماد می‌دانند. اما می‌توان مذاکره کرد و همزمان به طرف مقابل اعتماد نداشت. این درحالیست که دیپلماسی الزاماً محصول اعتماد نیست؛ محصول مدیریت تضاد منافع است. کشورها با دشمنان خود نیز مذاکره می‌کنند، نه به این دلیل که ناگهان آنان را دوست یا قابل اعتماد یافته‌اند، بلکه برای آنکه هزینه‌های ناشی از سوءتفاهم، محاسبه غلط و برخورد مستقیم را کاهش دهند. بنابراین پرسش اصلی این نیست که «آیا ترامپ قابل اعتماد است؟» شاید پاسخ روشن باشد: اعتماد، مبنای مناسبی برای سیاست خارجی در برابر هیچ قدرتی نیست. پرسش واقعی این است:آیا می توان احتمال جنگ بعدی را ولو اندک آنهم باکسانیکه به هیچ اصل انسانی واخلاقی پایبندنیستند،کاهش داد. اگر پاسخ حتی «احتمالاً بله» باشد، مذاکره دیگر یک انتخاب جریانی نیست؛ یک ابزار سیاست ملی است. مشکل هر دو سوی این مناقشه، زمانی آغاز می‌شود که احتمال را به قطعیت تبدیل کنیم. گروه نخست می‌گوید جنگ خواهد شد؛ پس باید همه ساختار کشور را برای جنگ بعدی بازآرایی کرد. گروه دوم می‌گوید می‌توان جنگ را متوقف کرد؛ پس باید همه ظرفیت‌ها را برای مذاکره و تفاهم به کار هیچ‌کس نمی‌تواند با اطمینان بگوید جنگ حتماً رخ خواهد داد؛ همان‌گونه که هیچ‌کس نمی‌تواند تضمین کند جنگ رخ نخواهد داد. سیاست عاقلانه، سیاستی است که برای هر دو احتمال آماده باشد، اما برای تحقق احتمال بدتر نیز همه تلاش خود را به کار گیرد. آمادگی برای جنگ و تلاش برای جلوگیری از جنگ، دو مفهوم متضاد نیستند. اتفاقاً در سیاست امنیت ملی بالغ، این دو باید همزمان وجود داشته باشند. کشوری که فقط برای جنگ آماده است، ممکن است ناخواسته به سمت جنگ حرکت کند؛ و کشوری که فقط برای صلح آماده است، ممکن است صلح را به قیمت تسلیم بخرد. از این منظر، حتی میان موافقان مذاکره نیز باید تفکیک کرد. مذاکره‌ای که از موضع ضعف، با عجله و برای خرید چند روز آرامش انجام شود، الزاماً منافع ملی را تأمین نمی‌کند. اما مذاکره‌ای که از موضع قدرت، با خطوط قرمز روشن، با شناخت دقیق از طرف مقابل و با هدف کاهش ریسک جنگ انجام شود، نه نشانه ضعف است و نه عقب‌نشینی. اتفاقاً ممکن است بالاترین شکل عقلانیت اقتدارگرایانه باشد. قدرت فقط در توانایی جنگیدن نیست؛ در توانایی جلوگیری از جنگ نیز هست. شاید مهم‌ترین خطر امروز، نه مذاکره باشد و نه حتی مخالفت با مذاکره؛ بلکه تبدیل شدن فرض جنگ وصلح به یک باور قطعی در ساختار تصمیم‌گیری کشور است. وقتی مدیران، اقتصاد، بودجه، سیاست خارجی، رسانه، افکار عمومی و حتی مناسبات اجتماعی بر مبنای این فرض شکل بگیرند که «جنگ حتماً می‌آید»، آن‌گاه یک خطر جدی پدیدار می‌شود: کشور به تدریج خود را برای جنگ آماده می‌کند، نه برای جلوگیری از آن. و این همان نقطه‌ای است که «پیش‌بینی جنگ» می‌تواند به «تولید جنگ» تبدیل شود. اگر جنگ اجتناب‌ناپذیر تلقی شود، انگیزه برای یافتن راه‌های جلوگیری از آن کاهش می‌یابد. حال آنکه وظیفه سیاست‌گذار، پیش‌بینی آینده نیست؛ ساختن آینده مطلوب‌تر و جلوگیری از آینده نامطلوب است. ایران امروز به هیچ‌کدام از دو افراط نیاز ندارد: نه ساده‌لوحی دیپلماتیک و اعتماد به وعده‌های آمریکا، نه جبرگرایی جنگی و تبدیل جنگ آینده به تقدیر محتوم. آنچه نیاز داریم، چیزی دشوارتر است: دیپلماسی هوشیار، بازدارندگی مقتدر و سیاست‌گذاری بر مبنای مدیریت ریسک. در چنین نگاهی، مذاکره نه «تسلیم» است و نه «تضمین صلح». مذاکره فقط یک فرصت است؛ فرصتی برای اینکه شاید بتوان احتمال جنگ را کاهش داد. و هنگامی که پای موجودیت ایران در میان است، حتی اگر این فرصت کوچک باشد، عاقلانه نیست که پیشاپیش آن را بسوزانیم.