صفحات روزنامه
اخبار آنلاین

نگاهی به کارنامه داستانی سعید محسنی در نشر چشمه؛ از «دختری که خودش را خورد» تا «تکثیر نابهنگام یک پنجره که به چشماندازی در گذشته باز میشد».
در میان انبوه کتابهایی که هر سال منتشر میشوند، گاهی مسئله اصلی یک اثر، نه کیفیت آن، که فرصت دیده شدنش است. ادبیات معاصر ما در سالهای اخیر با حجم بالایی از تولید روبهرو بوده؛ کتابهای بسیاری منتشر میشوند، معرفی میشوند، چند روزی در معرض توجه قرار میگیرند و بعد در شتاب بازار کتاب و خبرهای تازهتر، به حاشیه میروند. در چنین شرایطی، حتی برای ناشران معتبر نیز همیشه این امکان وجود ندارد که همه آثار منتشرشده، متناسب با ارزش و ظرفیت خود دیده شوند.
نشر چشمه در چند دهه گذشته یکی از مهمترین ناشران ادبیات داستانی معاصر ایران بوده است؛ ناشری که بخش قابل توجهی از جریان داستاننویسی امروز را نمایندگی کرده و آثار نویسندگان نسلهای مختلف را منتشر کرده است. اما همین گستردگی فعالیت، گاه این پرسش را به وجود میآورد که آیا همه کتابهایی که در یک مجموعه بزرگ منتشر میشوند، امکان برابر برای قرار گرفتن در مرکز توجه پیدا میکنند؟ آیا در میان دهها عنوان داستانی، بعضی آثار با وجود برخورداری از ظرفیت ادبی، نیازمند خوانش دوباره نیستند؟
کارنامه داستانی سعید محسنی در نشر چشمه نمونهای از همین وضعیت است. نویسندهای که در فاصله چند سال، چهار رمان منتشر کرده؛ آثاری که اگر جداگانه خوانده شوند، هر کدام جهانی مستقل دارند، اما اگر کنار هم قرار بگیرند، مسیر مشخصی را آشکار میکنند. این مسیر از مسئله هویت و فروپاشی فردی آغاز میشود، از مواجهه انسان با جهانی بیرحم و دشوار عبور میکند، به مسئله ارتباط و نرسیدن میرسد و در نهایت در «تکثیر نابهنگام یک پنجره که به چشماندازی در گذشته باز میشد» به یکی از بنیادیترین مسائل ادبیات میرسد: مسئله زمان و آنچه هرگز به پایان نمیرسد.
چهار رمان «دختری که خودش را خورد»، «نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است»، «برسد به دست لیلا حاتمی» و «تکثیر نابهنگام یک پنجره که به چشماندازی در گذشته باز میشد» را میتوان نه صرفاً چهار داستان جداگانه، بلکه چهار مرحله از یک جستوجوی ادبی دانست. در همه آنها انسان با چیزی روبهرو است که از آن گریزی ندارد؛ گاهی خودش، گاهی جهان اطرافش، گاهی دیگری و گاهی گذشتهای که تصور میکرد پشت سر گذاشته است.
یکی از ویژگیهای قابل توجه در آثار سعید محسنی، انتخاب عنوانهایی است که پیش از آغاز روایت، فضای ذهنی اثر را شکل میدهند. عنوان در آثار او صرفاً نام کتاب نیست؛ بخشی از معماری داستان است. عنوانها اغلب یک تناقض یا یک موقعیت ناممکن را پیش روی خواننده میگذارند و او را وارد جهانی میکنند که در آن، مرز میان واقعیت و استعاره چندان روشن نیست.
«دختری که خودش را خورد» نخستین نشانه همین رویکرد است. عنوان، تصویری تکاندهنده میسازد: انسانی که عامل نابودیاش نه یک دشمن بیرونی، که بخشی از وجود خودش است. این عنوان، پیش از آنکه درباره یک شخصیت حرف بزند، درباره یک وضعیت انسانی سخن میگوید؛ وضعیتی که در آن آدمی گاهی چنان با تناقضها، ترسها و شکستهای درونی خود درگیر میشود که خودش به بزرگترین مسئله خودش تبدیل میشود.
در این رمان، محسنی از همان ابتدا علاقه خود را به آدمهایی نشان میدهد که در ظاهر در زندگی روزمره حضور دارند، اما در درونشان بحرانی جدی جریان دارد. فاجعه در آثار او معمولاً با حادثهای بزرگ و بیرونی آغاز نمیشود؛ گاهی در سکوت شکل میگیرد، در تکرار روزها، در فاصله میان تصویری که انسان از خودش ساخته و واقعیتی که با آن زندگی میکند.
این ویژگی بعدها در دیگر آثار او نیز ادامه پیدا میکند: علاقه به لحظهای که نظم عادی زندگی ترک برمیدارد و شخصیت درمییابد چیزی در زیر سطح آرام زندگی در جریان بوده است.
در رمان «نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است»، این بحران از محدوده فرد فراتر میرود و انسان با جهانی روبهرو میشود که گویی او را در خود گرفته است. عنوان کتاب، بازی هوشمندانهای با یک روایت آشناست. داستان یونس و نهنگ را همه میشناسند؛ اما محسنی نقطه پایان آن روایت را جابهجا میکند. مسئله فقط بلعیده شدن انسان نیست؛ مسئله این است که آن نیروی بلعنده همچنان زنده است.
این جابهجایی ساده در عنوان، یکی از کلیدهای ورود به جهان رمان است. گاهی ما از یک بحران عبور نمیکنیم؛ فقط شکل حضور آن تغییر میکند. چیزی که تصور میکنیم پشت سر گذاشتهایم، همچنان در زندگی ما اثر میگذارد.
در این رمان نیز مانند بسیاری از آثار محسنی، طنز نقش مهمی دارد. اما طنز او از جنس شوخی و سرگرمی نیست. طنزی است که از دل موقعیتهای تلخ بیرون میآید؛ همان لحظهای که انسان برای تحمل یک وضعیت دشوار، ناچار است فاصلهای میان خود و فاجعه ایجاد کند. شخصیتهای محسنی اغلب در مرزی میان تراژدی و امر مضحک حرکت میکنند؛ جایی که خواننده همزمان هم با آنها همدلی میکند و هم از موقعیتی که در آن گرفتار شدهاند، حیرت میکند.
با «برسد به دست لیلا حاتمی»، مسئله از رابطه انسان با خودش و جهان به رابطه انسان با دیگری منتقل میشود. عنوان، ساده و روزمره به نظر میرسد؛ شبیه جملهای که روی پاکت نامه نوشته میشود. اما پشت همین جمله ساده، پرسشی عمیقتر وجود دارد: آیا آنچه میخواهیم به دیگری بگوییم، واقعاً به او میرسد؟
نامه در این رمان فقط یک ابزار روایی نیست؛ نشانهای از میل همیشگی انسان به ارتباط است. انسان میخواهد چیزی از خودش باقی بگذارد، حرفی بزند، خاطرهای را منتقل کند یا تصویری از خود به دیگری نشان دهد. اما همیشه فاصلهای میان فرستنده و گیرنده وجود دارد؛ فاصلهای که گاهی با هیچ وسیلهای پر نمیشود.
این مسئله در جهان داستانی محسنی اهمیت زیادی دارد: انسانها اغلب بیش از آنکه با حضور دیگران زندگی کنند، با غیاب آنها زندگی میکنند. آنچه نیست، گاهی بیش از آنچه هست، بر زندگی آنها سایه میاندازد.
اما «تکثیر نابهنگام یک پنجره که به چشماندازی در گذشته باز میشد» را میتوان نقطهای دانست که بسیاری از خطوط پیشین این مسیر در آن به هم میرسند. در این رمان، مسئله دیگر فقط خود، جهان یا دیگری نیست؛ مسئله زمان است.
در اینجا گذشته یک خاطره آرام و دور نیست که بتوان به آن نگاه کرد و از کنارش گذشت. گذشته حضوری زنده دارد؛ چیزی که وارد اکنون شده و شخصیتها را رها نمیکند. عنوان رمان به دقیقترین شکل ممکن همین وضعیت را توضیح میدهد: پنجرهای که به جای گشودن چشماندازی تازه، به گذشته باز میشود.
اما مسئله مهمتر، تکثیر شدن این پنجره است. گذشته فقط در یک نقطه باقی نمیماند. در اشیا، مکانها، خاطرات و تجربههای روزمره تکرار میشود. انسان ممکن است تصور کند از گذشته فاصله گرفته، اما ناگهان با نشانهای کوچک دوباره در برابر آن قرار میگیرد.
در این رمان، زمان مانند خطی مستقیم حرکت نمیکند. بیشتر شبیه رسوب است؛ لایههایی که روی هم جمع شدهاند و هر لحظه ممکن است بخشی از آنها دوباره آشکار شود. همین نگاه است که رمان را از روایت ساده خاطره جدا میکند. گذشته در اینجا چیزی نیست که شخصیتها به یاد بیاورند؛ چیزی است که همچنان در زندگی آنها حضور دارد.
اگر چهار رمان سعید محسنی را کنار هم بگذاریم، میتوان تغییر زاویه نگاه او را دید.
در «دختری که خودش را خورد»، شخصیت با خودش درگیر است؛ با بخشی از وجودش که نمیتواند از آن عبور کند.با یک اکنونِ هیولاوار که دنبال شخصیت بی نامِ راوی افتاده است.
در «نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است»، انسان با جهانی روبهرو میشود که او را احاطه کرده و امکان رهایی را دشوار میکند.هیولای زمان این بار در مکان کتابخانه متجلی می شود.
در «برسد به دست لیلا حاتمی»، فاصله میان انسانها و دشواری رسیدن به دیگری به مسئله اصلی تبدیل میشود. زمان ذهنی می شود و هیولا در ذهن آدمها حلول می کند.
و در «تکثیر نابهنگام یک پنجره که به چشماندازی در گذشته باز میشد»، خود زمان به میدان اصلی روایت میآید؛ زمانی که اجازه نمیدهد هیچ چیز بهسادگی تمام شود. هیولا خودش قربانی بازی خودش می شود.
این مسیر نشان میدهد که سعید محسنی نویسندهای نیست که صرفاً به دنبال تعریف یک داستان تازه باشد. علاقه او بیشتر متوجه لحظههایی است که زندگی عادی دچار شکاف میشود؛ لحظهای که انسان درمییابد چیزی در گذشته، در رابطهای از دست رفته یا در بخشی از وجود خودش هنوز باقی مانده است.
شاید دلیل اهمیت خواندن دوباره این چهار رمان نیز همین باشد. آنها مجموعهای از تجربههای پراکنده نیستند؛ ردگیری یک ذهنیت داستانیاند. نویسندهای که از همان ابتدا به سراغ زخمهایی رفته که به آسانی دیده نمیشوند؛ زخمهایی که نه همیشه خونریزی دارند و نه همیشه میتوان برایشان نامی پیدا کرد، اما حضورشان در زندگی ادامه دارد.
در آستانه انتشار آثار تازه سعید محسنی، بازخوانی این چهار رمان فرصتی است برای دیدن مسیری که او طی کرده است. شناخت یک نویسنده فقط با آخرین کتاب او اتفاق نمیافتد؛ گاهی باید به عقب برگشت و پنجرههای قبلی را دوباره باز کرد.
چون بعضی چیزها، همانطور که خود این رمانها یادآوری میکنند، واقعاً تمام نمیشوند.
کاوه نیکفر
پژوهشگر هنر و ادبیات