سرمقاله
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
آخرین توهین از زنجیره توهین های ترامپ علیه ایران ،عنوان پلید ترین ملت تاریخ میباشد . توهین تازه ترامپ به ملت ایران را نباید صرفاً در چارچوب ادبیات نامتعارف و تحریکآمیز او تحلیل کرد. مسئله فقط این نیست که رئیسجمهور آمریکا چه واژهای برای توصیف ایرانیان به کار برده است؛ مسئله مهمتر، تغییری است که بهتدریج در صورتبندی آمریکاییها از جنگ با ایران مشاهده میشود. هنگامی که ادبیات تحقیر یک ملت با بازخوانی خصمانه تاریخ باستان، ارجاع به جنگهای چند هزار سال پیش و سخن گفتن از نبرد تمدنها همراه میشود، دیگر با یک جدال لفظی معمول مواجه نیستیم. میتوان این مجموعه نشانهها را تلاشی برای تغییر ماهیت منازعه دانست؛ تلاشی برای عبور از جنگی با اهداف سیاسی و ژئوپلیتیک به تقابلی که در آن، هویت تاریخی و تمدنی یک ملت نیز به میدان نبرد کشیده میشود. ترامپ در آغاز جنگ، از اهدافی سخن میگفت که در منطق متعارف جنگهای معاصر قابل تعریف بودند؛تضعیف توان نظامی ایران، تغییر رفتار سیاسی تهران و ایجاد ترتیبات امنیتی مطلوب واشنگتن. اما هرچه جنگ طولانیتر شد وتاب آوری ایران دولتمردان آمریکا را وادار به تغییر صورت جنگ کرد .در همین چارچوب، اظهارات وزیر خارجه آمریکا، در آتن درباره حمله ایرانیان باستان به آکروپولیس و آتش زدن معابد یونانی، معنایی فراتر از یک یادآوری تاریخی پیدا میکند. همزمان، سخنان و رویکرد پیت هگست، وزیر دفاع آمریکاوتاسیس واحدعقیدتی وسیاسی درارتش ، نشان میدهد که زبان دینی و تمدنی در توصیف جنگ با ایران نیز جایگاه برجستهتری پیدا کرده است. درچرایی این بازآرایی تمدنی دولتمردان آمریکا به موارد زیر میتوان اشاره داشت : نخست :در محاسبات اولیه دولتمردان آمریکا تصور این بود که ضربات سنگین نظامی، حذف فرماندهان و تخریب زیرساختها میتواند در زمانی کوتاه اراده سیاسی ایران را درهم بشکند. اما در هر جنگی، میان توانایی وارد کردن ضربه و توانایی تحمیل نتیجه مطلوب فاصلهای جدی وجود دارد. قدرت نظامی میتواند تأسیسات را هدف قرار دهد، ظرفیتها را کاهش دهد و هزینههای سنگینی تحمیل کند؛ اما لزوماً قادر نیست هویت ملی، حافظه تاریخی یا اراده جمعی یک جامعه را تغییردهد .ایران صرفاً مجموعهای از تأسیسات نظامی، مراکز فرماندهی و زیرساختهای اقتصادی نیست. این کشور حامل حافظهای تاریخی است که از فراز سلسلهها، شکستها، پیروزیها و دگرگونیهای سیاسی عبور کرده و در شکلگیری نوعی احساس تداوم تاریخی نقش داشته است. اگر تصمیمگیران آمریکایی به این نتیجه رسیده باشند که مسئله ایران فقط توان موشکی یا ساختار سیاسی آن نیست، بلکه ظرفیت بازتولید هویت و مقاومت ملی نیز در میان است، روی آوردن به زبان تمدنی میتواند تلاشی برای توضیح این دشواری باشد. دوم :وقتی توجیه جنگ در زمان حال دشوار میشود، تاریخ به میدان میآید. جنگ برای ادامه یافتن، علاوه بر ابزار نظامی، به روایتی نیاز دارد که هزینههای آن را برای افکار عمومی قابل تحمل جلوه دهد. دولتها باید توضیح دهند چرا وارد جنگ شدهاند، چه هدفی را دنبال میکنند و چرا شهروندانشان باید هزینههای انسانی، اقتصادی و سیاسی آن را بپذیرند. هرچه اهداف اعلامی متغیرتر و نتیجه جنگ نامطمئنتر شود، این نیاز به روایتسازی افزایش مییابد. در مورد جنگ با ایران نیز اختلاف میان توجیهات اعلامشده و پیامدهای واقعی منازعه، مسئلهای مهم است. هنگامی که اهدافی مانند امنیت منطقهای، جلوگیری از تهدید نظامی یا تغییر رفتار سیاسی مطرح میشوند، باید بتوان نسبت میان این اهداف و دامنه عملیات نظامی را توضیح داد. ارجاع به چند هزار سال پیش، بهخودیخود هیچیک از این پرسشها را پاسخ نمیدهد. از همین رو، برجستهسازی جنگهای باستانی کارکردی سیاسی پیدا میکند . در این صورت، به جای آنکه درباره ضرورت، تناسب و پیامدهای جنگ بحث شود، مخاطب به صحنهای تاریخی برده میشود که در آن، مرز میان خیر و شر از پیش ترسیم شده است. چنین رویکردی نهتنها مسئله مشروعیت جنگ را حل نمیکند، بلکه آن را پیچیدهتر میکند . سوم :تمدنی کردن جنگ، راهی برای تغییر تعریف دشمن است. در منازعه سیاسی، دشمنی تعریفشده و محدود است ؛دولت، حکومت، ارتش یا سیاستی که میتوان با آن مقابله کرد، دربارهاش مذاکره کرد و سرانجام به توافقی برای پایان دادن به اختلاف رسید. اما هنگامی که دشمن به یک تمدن نسبت داده میشود، مرزهای منازعه گسترش مییابد. این تغییر زبان، پیامدهای مهمی دارد. اگر جنگ به رویارویی با یک حکومت محدود بماند، امکان تعریف نقطه پایان و توافق بر سر ترتیبات پس از جنگ وجود دارد. اما اگر طرف مقابل بهعنوان نماینده یک تمدن ذاتاً متخاصم معرفی شود، مصالحه میتواند بهسادگی به عقبنشینی در برابر دشمنی تاریخی تعبیر شود. در چنین چارچوبی، حتی یک توافق سیاسی نیز ممکن است نتواند بهآسانی فضای دشمنی را پایان دهد؛ زیرا سرچشمه اختلاف نه در تصمیمهای قابل تغییر، بلکه در هویتی تصویر شده است که گویا از ابتدا با هویت طرف مقابل ناسازگار بوده است. یکی از دستاوردهای مهم جهان معاصر این بود که مسئولیت سیاسی دولتها را از هویت تاریخی ملتها جدا کند و اجازه ندهد اختلاف امروز به مجوز انتقام از گذشته تبدیل شود. چهارم؛ هدف جنگ تمدنی، فقط شکست دادن دشمن نیست؛ بازتعریف اوست. در یک جنگ متعارف، تخریب توان نظامی و تغییر موازنه قدرت میتواند هدف اصلی باشد. اما در جنگی که با زبان تمدنی تعریف میشود، موضوع فقط کاهش قدرت طرف مقابل نیست؛ بلکه تلاش برای تعیین جایگاه تاریخی او نیز مطرح میشود. در این چارچوب، طرف مقابل باید نهفقط در میدان نبرد، بلکه در روایت جهانی نیز شکستخورده معرفی شود. پیروزی نظامی، اگر به دست آید، ممکن است کافی تلقی نشود؛ شکست فرهنگی، تحقیر تاریخی و سلب اعتبار نیز به اهداف ضمنی تبدیل میشوند. این همان نقطهای است که توهین به یک ملت اهمیت پیدا میکند. تحقیر ملتها در ادبیات سیاسی صرفاً مسئلهای اخلاقی یا مربوط به آداب دیپلماتیک نیست؛ میتواند در ساختن تصویری از دشمن نقش ایفا کند که پذیرش خشونت علیه او را آسانتر سازد. پنجم:تغییر صورت جنگ بخاطر توجیه دامنه پیامدهای جنگ میباشد .آمریکا امروز باید پاسخگویی پیامدهای ویرانگر جنگی باشد که اروپا وشرق آسیا و خاورمیانه وآمریکا را دربرگرفته است . سخن پایانی اینکه توهین به ایرانیان وتمدنی کردن جنگ ،امکان پیروزی برای آمریکا فراهم نمیسازد وبرعکس زمینه انسجام ایرانیان را نیز فراهم میاورد