سرمقاله
اطلس شکننده؛ چرا جغرافیای جدیدِ قدرت، از روی گسلهای خاموش میگذرد؟ / سید محمدرضا حسینی علی آباد
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
جهانِ پساجهانیشدن، دیگر بر مدار نقشههای سیاسیِ رنگآمیزیشده در سازمان ملل نمیچرخد. امروز، اگر میخواهید بدانید فردا جنگ از کجا سر برمیآورد یا بازار سرمایه در کدام سواری پیاده میشود، باید اطلسی متفاوت ورق بزنید. اطلسی که در آن، خطوط لولهی گاز و کابلهای فیبر نوری، مرزهای واقعی را ترسیم میکنند و تنگههای دریایی، شاهرگهای حیاتیای هستند که نبض اقتصاد جهانی در آنها میزند. من این نقشهی نوین را «اطلس شکننده» مینامم؛ اطلسی که بر گسلهای خاموشی ترسیم شده که هر لحظه ممکن است با یک زمینلرزهی ژئواکونومیک، تمام معادلات قدرت را بازنویسی کنند.
بگذارید از یک اشتباه رایج استراتژیک شروع کنم: ما هنوز قدرت ملی را با شاخصهای قرن بیستمی تحلیل میکنیم. تعداد تانک، سرانهی تولید ناخالص داخلی، و ذخایر ارزی. غافل از اینکه در قرن بیست و یکم، قدرت واقعی، «قدرت گلوگاهی» است. یعنی توانایی یک کشور برای بستن یا باز کردن یک گلوگاه حیاتی که اقتصادِ دشمن یا رقیب از آن تنفس میکند. به بابالمندب نگاه کنید، به تنگهی هرمز، به مالاکا، و به تازهواردِ میدان: گذرگاه شمالی در قطب شمال که ذوب یخها، آن را به یک شاهراه رویایی میان چین و اروپا بدل کرده است. این نقاط، دیگر صرفاً مختصاتی جغرافیایی نیستند؛ اینها نقاط طب سوزنیِ اقتصاد جهانی هستند. یک سوزن در هر کدام از این نقاط فرو برود، کل کالبد تجارت بینالملل فلج میشود. و رقابت بزرگ امروز، بر سرِ در دست گرفتن همین سوزنهاست.
در این میان، چین را باید نابغهی خوانش «اطلس شکننده» دانست. پکن، برخلاف واشنگتن که هنوز در پی پروژهی هزارهی خود برای دموکراسیسازی است، فهمیده که امنیت و هژمونی، نه از صندوق رأی، که از «کریدور» میگذرد. کمربند و جاده، پیش از آنکه یک پروژهی زیرساختی باشد، یک دکترین استراتژیک برای دور زدن آسیبپذیریهای جغرافیایی است. چینِ محصور در خشکی که واردات انرژیاش به شاهراههای دریایی تحت کنترل نیروی دریایی آمریکا وابسته است، با کمربند و جاده، در حال ساختن «لولههای حیات» جایگزین است: از کریدور اقتصادی چین-پاکستان با خروجی بندر گوادر که تنگهی هرمز را دور میزند، تا راهآهن چین-قرقیزستان-ازبکستان که آسیای مرکزی را بدون عبور از روسیه، به قلب صنعتی چین میدوزد. این یک فرار بزرگ استراتژیک است؛ فرار از تلهی تنگهها، به سوی عمق خشکیها. و جالب اینجاست که این فرار، نه با لشکرکشی، که با چک و قرارداد و مهندسی عمران اتفاق میافتد.
اما اطلس شکننده، تنها جغرافیای فیزیکی را شامل نمیشود. گسلِ خاموشِ دیگر، زیر کف اقیانوسها و در دل زمین مدفون است: معادن عناصر نادر خاکی و لیتیوم. اگر قرن بیستم، قرن نفت بود و ژئوپلیتیک، بر مدار مخازن هیدروکربنی میچرخید، قرن بیست و یکم، قرن «کانیهای حیاتی» است. باتری خودروی الکتریکی، توربین بادی، تراشهی موبایل، و موشکهای هایپرسونیک، همگی گرسنهی لیتیوم، کبالت، نیکل و نئودیمیوم هستند. و اینجاست که یک عدم تقارن هولناک رخ مینماید: چین، با در اختیار داشتن زنجیرهی فرآوری بیش از هشتاد درصد عناصر نادر خاکی جهان، عملاً صاحب یک «سلاح شیمیاییِ اقتصادی» است. وقتی پکن تصمیم میگیرد صادرات ژرمانیوم یا گالیوم را محدود کند، خط تولید تراشه در تایوان و خودروسازی در آلمان میلنگد. این یعنی «قدرت گلوگاهی» از تنگههای دریایی، به اعماق جدول تناوبی مندلیف نیز رسوخ کرده است. جنگ آینده، نه بر سر چاههای نفت، که بر سر معادن لیتیوم در شیلی، آرژانتین و بولیوی - مثلث لیتیوم - درخواهد گرفت.
و اما در این اطلس شکننده، زنگ خطر برای ایران کجاست؟ دقیقاً در نقطهای که خیال میکنیم در امانیم. اقتصاد ایران، بهشدت به «توهم جغرافیای انحصاری» دچار است. ما دهههاست که تصور میکنیم صرفِ داشتنِ تنگهی هرمز، یک برگ برندهی دائمی و بیزوال است. غافل از اینکه قدرت گلوگاهی، تا زمانی مؤثر است که جریان انرژیِ عبوری از آن، برای جهان «بیجایگزین» باشد. امروز، اما، موج انتقال انرژی و هیدروژن سبز، کریدورهای جایگزین خط لولهای در عراق و ترکیه، پایانههای الانجی شناور، و مهمتر از همه، سرمایهگذاریهای دیوانهوار چین و هند برای دور زدن تنگهی هرمز از طریق بندر چابهار و گوادر، همگی پیام روشنی دارند: جهان، آرام و پیوسته، در حال «بیمه کردن» خود علیه ریسک تنگهی هرمز است. ما همچنان به درآمد نفت خامِ عبوری از این تنگه دل بستهایم، در حالی که مشتریانمان، مشغول سیمکشیِ مسیرهای دور زدن ما هستند. این همان گسل خاموشی است که زیر پای اقتصاد سیاسی ایران در حال باز شدن است و صدای شکستنش را در میان هیاهوی شعارها نمیشنویم.
پارادوکس راهبردی ایران در این اطلس شکننده این است: ما در نقطهی طلایی ترانزیت جهانی ایستادهایم (مسیر شمال-جنوب و شرق-غرب)، اما به دلیل سیاستهای امنیتیشده و اقتصاد بسته، خود را به یک جزیره در میان کریدورها تبدیل کردهایم. کریدور شمال-جنوب که میتواند روسیه و هند را از طریق ایران و با کاهش چهل درصدی زمان و سی درصدی هزینه به هم متصل کند، هنوز یک پروژهی نیمهتمام و کاغذی است، در حالی که کریدور میانی از چین به اروپا از طریق قزاقستان و آذربایجان، هر روز حجم بیشتری از بار را میبلعد. ما صاحب «موقعیت» هستیم، اما فاقد «مزیت رقابتی» در اکوسیستم لجستیک. صاحب تنگهایم، اما زندانی تحریمهایی که همان تنگه را از یک دارایی استراتژیک، به یک هدف بالقوه بدل کرده است.
راهحل این بنبست استراتژیک، نه در شعار «اقتصاد مقاومتی» منفعل، که در یک «چرخش ژئواکونومیک» فعال نهفته است. چرخشی به این معنا که ایران باید از یک «دژ نفتی» به یک «هاب لجستیک هوشمند» و یک «بازیگر زنجیرهی ارزش مواد معدنی» تبدیل شود. به جای خامفروشی لیتیوم و مس، باید به سراغ جذب سرمایهگذاری مشترک با چین، هند و ترکیه برای احداث پالایشگاههای عناصر استراتژیک در سواحل مکران برویم. به جای تنها نظارت نظامی بر تنگهی هرمز، باید منطقهی ویژهی اقتصادی انرژی در جاسک و چابهار را چنان توسعه دهیم که حتی اگر جهان خواست تنگه را دور بزند، ناچار باشد از خشکی ایران بگذرد. این یعنی تبدیل تهدید به فرصت، با زبان زیرساخت و دیپلماسی اقتصادی.
اطلس شکنندهی امروز، به ما میگوید که جهان دیگر یکقطبی یا حتی دوقطبی نیست؛ جهان، یک «سیال چندگسستی» است. گسلهای پنهان، دیگر فقط میان قدرتهای بزرگ نیستند؛ گسلها از زیر شهرها، از میان کف اقیانوسها، و از میان معادلات زنجیرهی تأمین جهانی عبور میکنند. و در این میان، برنده کسی نیست که بلندتر تهدید میکند. برنده کسی است که زودتر از دیگران، نقشهی این گسلها را میخواند، روی آنها پل میزند، یا هوشمندانه از شکافها برای عبور رقبا، انحصار میسازد. سوال نهایی و تلخ برای ما در ایران، شاید این باشد: آیا پیش از آنکه مسیرهای دور زدن ما کامل شوند، ما راهی به سوی جهان باز کردهایم، یا همچنان بر بلندای برج دیدهبانی ایستادهایم و با دوربین کهنه، تماشاگر عبور کاروانها از دوردستها خواهیم بود؟