سرمقاله
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
شخصا نگران حجم آتش دشمن نیستم ،چرا که خوشبختانه کشورمان تجربه جنگهای بزرگ رادارد ومطمئن هستم درمیدان نبرد سربلند بیرون میاییم.اما بشدت نگران اتاق تصمیم هستم. هیچ ملتی صرفاً با حمله دشمن شکست نمیخورد. آنچه ملتها را به نقطه شکست میرساند، لحظهای است که نظام تصمیمگیری، قدرت دیدن آینده را از دست میدهد. از آن لحظه به بعد، بحران دیگر در مرزها نیست؛ بحران به درون اتاقهای تصمیم منتقل شده است. امروز در یکی از حساسترین مقاطع حیات سیاسی کشور ایستادهایم. در چنین بزنگاهی، هر تصمیم کوچک میتواند آثار بزرگ بر جای بگذارد. خطاها دیگر خطاهای اداری نیستند؛ به خطاهای راهبردی تبدیل میشوند. اشتباه در تشخیص اولویت، تأخیر در تصمیم، ارسال پیامهای متناقض یا غلبه هیجان بر عقلانیت، ممکن است هزینههایی بیافریند که جبران آنها سالها زمان ببرد. جامعه در چنین شرایطی انتظار معجزه ندارد؛ انتظار «ثبات ذهنی» دارد. مردم پیش از آنکه به قدرت نظامی بنگرند، به کیفیت قضاوت حاکمان نگاه میکنند. آرامش جامعه، پیش از آنکه محصول سخنرانیها باشد، نتیجه اطمینان مردم به وجود عقلی منسجم در هرم تصمیمگیری است. اگر این اطمینان آسیب ببیند، حتی بهترین ابزارهای قدرت نیز بخشی از کارآمدی خود را از دست میدهند. دراین لحظات ناخودآگاه فقدان رهبرشهید،شهید لاریجانی ،شهید شمخانی،شهید رشیدومرحوم آیت الله هاشمی که نگاه راهبردیشان موجب اطمینان بود ؛احساس میشود. امروز مسئله اصلی، کمبود اطلاعات نیست؛ مسئله، فقدان «عقل راهبردی» است. میتوان هزاران گزارش تولید کرد، صدها نشست کارشناسی برگزار نمود و دهها تحلیل منتشر ساخت، اما اگر هیچکدام نتوانند به یک تصویر منسجم از آینده تبدیل شوند، انبوه اطلاعات خود به بخشی از بحران تبدیل خواهد شد. امروز بیش از کمبود تحلیل، گرفتار تورم تحلیل هستیم؛ تحلیلی که بیش از آنکه بر داده، سناریو و ارزیابی احتمالها استوار باشد، بر برداشتهای ذهنی، هیجانهای رسانهای و داوریهای شتابزده تکیه دارد.بعبارتی گرفتارتحلیل برتحلیل هستیم. بدتر آنکه تصمیمگیری نیز بهتدریج از «راهبرد» به «واکنش» تنزل یافته است. گویی نظام تصمیمسازی بیش از آنکه آینده را طراحی کند، در انتظار رخداد بعدی نشسته است. این همان نقطهای است که حکمرانی از هدایت تحولات به دنبال کردن تحولات سقوط میکند. تفاوت یک نظام مقتدر با یک نظام منفعل، نه در سرعت واکنش، بلکه در توانایی پیشبینی و شکل دادن به آینده است. نشانه نگرانکننده دیگر، غلبه نگاه کوتاهمدت بر تصمیمهای بلندمدت است. هنگامی که هر مسئله صرفاً با منطق عبور از بحران امروز سنجیده شود، آینده آرامآرام قربانی حال میشود. در چنین وضعیتی، تصمیمها ممکن است هرکدام بهتنهایی منطقی به نظر برسند، اما در کنار هم فاقد جهت، فاقد انسجام و فاقد مقصد خواهند بود. کشور بیش از آنکه از کمبود تصمیم آسیب ببیند، از فقدان «جهت مشترک» آسیب میبیند. از همینرو، مهمترین خلأ امروز شاید نه کمبود مدیر، بلکه کمبود شخصیتهای راهبردی باشد؛ شخصیتهایی که بتوانند میان امنیت، اقتصاد، سیاست، افکار عمومی و روابط خارجی رابطه برقرار کنند و پیامدهای هر تصمیم را در منظومهای بزرگتر ببینند. مدیریت راهبردی، هنر حل یک مسئله نیست؛ هنر جلوگیری از زایش دهها مسئله جدید در دل یک تصمیم است. در این میان، رفتار برخی جریانهای سیاسی نیز بر پیچیدگی وضعیت میافزاید. در شرایطی که کشور بیش از هر زمان دیگری به انسجام ادراکی نیاز دارد، گاه چنان سخن گفته میشود که گویی نمایش اختلاف، خود یک فضیلت سیاسی است. تلویزیون مهمترین کارویژه خود را بزرگنمایی دشمنان داخلی وپرورش دوقطبی های کاذب قرار داده است .حال آنکه در لحظات بحرانی، مهمترین سرمایه هر نظام سیاسی، قابلیت ایجاد «اعتماد به انسجام تصمیم» است. حتی اگر در درون ساختار، اختلاف نظر وجود داشته باشد، تبدیل آن به تصویر عمومی از آشفتگی، تنها هزینه تصمیمگیری را افزایش میدهد و محاسبات طرف مقابل را تغییر میدهد. خطر اصلی، اختلاف نیست؛ عادی شدن آشفتگی است. جامعه میتواند اختلاف دیدگاه را بپذیرد، اما نمیتواند احساس کند که هیچ عقل مسلطی بر روند تصمیمگیری حاکم نیست. دشمن نیز دقیقاً از همین نقطه وارد محاسبه میشود؛ نه صرفاً از شکافهای نظامی، بلکه از شکافهای ادراکی و مدیریتی. آنچه امروز بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، بازگشت «عقل راهبردی» به مرکز حکمرانی است؛ عقلی که بتواند میان سرعت و شتابزدگی، میان جسارت و بیمحابایی، میان اقتدار و هیجان، میان مقدورات وآرزوها و میان تصمیم و تدبیر مرز بگذارد. کشورها زمانی آسیبپذیر میشوند که آینده، دیگر در اتاقهای تصمیم حضور نداشته باشد. آن روز، تصمیمها همچنان گرفته میشوند، جلسات همچنان برگزار میشوند و دستورها همچنان صادر میشوند؛ اما همه آنها تنها واکنشی به گذشتهاند، نه طراحی برای آینده. و این، شاید خطرناکترین شکل بحران باشد.