سرمقاله
معماری حکمرانی اقتصادی و دام های استراتژیک پیش روی مدیران / سید محمدرضا حسینی علی آباد
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
در میانه آشوبهای پی درپی اقتصادی، کمتر مفهومی به اندازه «حکمرانی اقتصادی» دستخوش بدفهمی شده است. بسیاری آن را با تصویب قوانین مالی، تنظیم بازار یا سیاستگذاری پولی یکی میگیرند، حال آنکه حکمرانی اقتصادی در اصل نوعی معماری نهادی است که تعیین میکند منابع کمیاب چگونه تخصیص یابند، منافع متعارض چگونه مهار شوند و تصمیمهای امروز چه بهایی برای فردا تحمیل خواهند کرد. مدیران در چنین میدانی نه صرفاً مجری که در مقام معمارانی ناگزیر از تصمیمگیری در شرایطی ایستادهاند که نقشهها از پیش کهنه شدهاند. نخستین دامی که بر سر راه این معماران گسترده شده، توهم ثبات نهادی است. مدیران اغلب فرض میگیرند قواعد بازی، هرچند ناقص، دستکم برای یک افق برنامهریزی مشخص پایدار میمانند. اما در اقتصادهایی که سیاستگذاری بر مبنای اقتضائات کوتاهمدت شکل میگیرد، نهادها خود به متغیری بیثبات بدل میشوند. استراتژیای که بر پایه نرخ ارز مصوب، تعرفه گمرکی معین یا سازوکار مشخص یارانهای بنا شده، میتواند با یک بخشنامه شبانه به بنبستی کامل برسد. در چنین فضایی، چابکی سازمانی دیگر یک انتخاب نیست، پیششرط بقاست؛ اما چابکی بدون لنگرگاه تحلیلی، به واکنشهای پراکنده و فرساینده میانجامد. دام دوم از جنس خطای ترکیب است. مدیران در خلأ تصمیم نمیگیرند، اما اغلب چنین میپندارند که بهینهسازی در سطح بنگاه به بهینهسازی در سطح کلان خواهد انجامید. اقتصاد سیاسی اما نشان میدهد آنچه برای یک بنگاه منطقی است، اگر به رفتاری فراگیر بدل شود، میتواند بحرانآفرین باشد. نمونههای تاریخی از هجوم همزمان بنگاهها به بازار ارز تا خروج سرمایهها در آستانه تغییرات سیاستی، همگی روایتگر همین خطای ترکیباند. مدیری که تنها به ترازنامه سازمان خود میاندیشد و از منطق عمومی میدان غافل میماند، عملاً در حال بازی با قواعدی است که رقیبانش همزمان در حال بازنویسی آناند. سومین و شاید خطرناکترین دام، وسوسه پیشبینی قطعی است. اقتصاد و سیاست درهمتنیده، سیستمی پیچیده با بازخوردهای غیرخطی میسازند که در آن علت و معلول بهندرت رابطهای یکبهیک دارند. مدیری که تصمیمهای بزرگ را به یک سناریوی مرکزی گره میزند، عملاً انعطافپذیری را قربانی قطعیت کاذب کرده است. حکمرانی اقتصادی در سطح کلان و استراتژی در سطح بنگاه، هر دو به جای پیشبینی آینده، نیازمند ساختن ظرفیت برای مواجهه با چند آینده بدیلاند. برنامهریزی بر مبنای طیفی از سناریوها، ذخیرهسازی حاشیه امن نقدینگی، پرهیز از اهرمهای بیش از حد و طراحی ساختارهایی که قابلیت بازپیکربندی سریع دارند، همگی از لوازم این نگاه هستند. دام چهارم را باید در مرز میان عقلانیت فنی و عقلانیت سیاسی جست. مدیران حرفهای به تحلیل داده و منطق هزینه-فایده خو گرفتهاند، اما در میدان واقعی، تصمیمهایی که از منظر فنی بهینهاند ممکن است با منطق توزیع قدرت، ملاحظات انتخاباتی یا مصلحتهای امنیتی در تضاد قرار گیرند. نادیده گرفتن این واقعیت به همان اندازه نادرست است که تسلیم کامل در برابر آن. مدیر راهبردی کسی است که بتواند زبان اقتصاد و سیاست را همزمان بفهمد و به جای حذف یکی به نفع دیگری، نقاط تلاقی منافع را شناسایی کند. این همان چیزی است که در ادبیات حکمرانی، «مدیریت مرز» نامیده میشود؛ توانایی حرکت در فضای خاکستری میان آنچه باید بشود و آنچه میتواند بشود. و سرانجام دامی که شاید از همه پنهانتر است: باور به اینکه معماری حکمرانی اقتصادی را میتوان یکبار برای همیشه طراحی کرد. واقعیت آن است که هر معماری نهادی، به محض استقرار، بازیگران را به رفتارهایی تازه وامیدارد و همین رفتارها به تدریج ساختار را فرسوده یا منحرف میکنند. بنابراین حکمرانی اقتصادی نه یک وضعیت که یک فرایند دائمی بازطراحی است. مدیری که این حقیقت را دریافته باشد، دیگر به دنبال نقشه کامل نمیگردد، بلکه بر قطبنما متمرکز میشود؛ قطبنمایی که جهت کلی را نشان میدهد بیآنکه مسیر را از پیش ترسیم کرده باشد. در نهایت، معماری حکمرانی اقتصادی و استراتژی مدیریتی دو روی یک سکهاند. هر دو درباره تخصیص منابع کمیاب در شرایط عدم قطعیتاند، هر دو با منافع متعارض سروکار دارند و هر دو محکوم به تصمیمگیری بدون اطلاعات کاملاند. مدیرانی که این همآمیزی را درک کنند، از توهم کنترل کامل عبور میکنند و به جای تلاش برای حذف بینظمی، هنر حرکت در دل آن را میآموزند. در جهانی که قواعد بازی هر صبح بازنویسی میشوند، تنها آنهایی دوام میآورند که هم معمارند و هم دریانورد؛ هم ساختار میسازند و هم آمادهاند تا با نخستین تلاطم، بادبانها را بیارایند.