سرمقاله
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
عبدالرضا غفرانی، کارشناس مسائل بینالملل، با هشدار نسبت به پیامدهای تشدید تحریمهای آمریکا علیه ایران، تاکید کرد که فشار اقتصادی نهتنها راهی برای دستیابی به توافق پایدار نیست، بلکه میتواند درهای دیپلماسی را بسته و بحران امنیتی در منطقه خلیج فارس را عمیقتر کند. سیاست و روش ایالات متحده که در چند روز گذشته در مورد تنگه هرمز و خلیج فارس توسط رهبران آمریکا مطرح شده و قصد دارند آن را به مرحله اجرا درآورند، اگر نگوییم ادامه جنگ است، اما خود نوعی اعمال فشار و در واقع تهدید و زور برای رسیدن به هدفی است که از طریق نظامی حاصل نشده است. در این مورد، جی. دی. ونس، معاون رئیسجمهور ایالات متحده، که گفته میشد در مورد خلیج فارس و بحران تنگه هرمز با رئیسجمهور آمریکا اختلاف نظر دارند، گفته است (نقل به مضمون): «تحریمهایی علیه ایران اعمال خواهند کرد که در تاریخ سابقه نداشته است.» در اواسط جنگ، رئیسجمهور آمریکا هم گفته بود کاری خواهد کرد که ایران به دوران عصر حجر بازگردد! حالا هم معاون او از تحریمهایی سخن میگوید که بیسابقه است. البته لابد منظور او این است که نهتنها حکومت، بلکه مردم ایران را بیشتر از گذشته تحت فشار بگذارند. دولت آمریکا باید بداند که دهها سال انواع و اقسام تحریمها تأثیری در تغییر سیاست ایران و بهبود روابط تهران با این کشور نداشته، جز اینکه این مردم ایران بودهاند که زیر فشارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بودهاند. حال به فرض اینکه با اعمال فشار و تحریمهای بیسابقه در تاریخ آمریکا بتواند به هدف خود برای رسیدن به توافق با ایران برسد، آیا این توافق میتواند پایدار باشد؟ ایالات متحده از طریق جنگ نتوانست به تفاهم مورد نظر خود برسد، حال در نظر دارد با تحریم اقتصادی بیسابقه به منظور خود نائل آید. آیا واقعاً رسیدن به این هدف مورد نظر را میتواند تضمین کند؟ «تحریمهای بیسابقه اقتصادی تاریخی علیه ایران» همانند جنگ، درهای دیپلماسی را میبندد و شانسی به آن نمیدهد، بحران منطقه را عمیقتر و حل آن را دشوارتر خواهد ساخت. قطعاً و طبعاً ایران هم بیکار نخواهد نشست و برای دفاع از خود عمل متقابل خواهد کرد و دوباره آن دور باطل شروع خواهد شد. گفتهای را به ناپلئون نسبت دادهاند بدین مضمون که اگر گربه را در کنجی گرفتار کنید و اجازه رهایی به او ندهید، او با چنگ و دندان به جان طرف خود خواهد افتاد و او را زخمی میکند. حال همین وضع در مورد ایران و آمریکا هم وجود دارد. تجربه جنگ در شش ماه گذشته نشان داده است اگر ایالات متحده بخواهد این روش جدید را اجرا کند، نهتنها ایران، بلکه خود آمریکا و تمام کشورهای منطقه باز هم درگیر بحران عمیق و جنگ و درگیری و پیامدهای آن خواهند شد. آمریکا خوب میداند که این کشورها هیچکدام طالب جنگ نیستند، چون زندگی، اقتصاد، امنیت و تمامیت ارضی آنها به مخاطره میافتد که یقیناً خروج از آن، اگر غیرممکن نباشد، بسیار مشکل بوده و هزینههای سنگین جانی، مالی و اقتصادی خواهد داشت که طبعاً نتیجهای هم که آمریکا در اتاقهای فکر خود بدان اندیشیدهاند، حاصل نخواهد شد. با توجه به آنچه در بالا اشاره شد، همانطور که قبلاً هم این نگارنده خاطرنشان و پیشنهاد کرده است، واقعیات زیر از هر دو طرف میتواند مورد توجه قرار گیرد: ۱- در مورد ایران و ایالات متحده، هر دو طرف بهتر خواهد بود با توجه به شرایط موجود و نیز توجه به منافع ملی، از خود انعطاف نشان دهند و از مطلقگرایی که متأسفانه بیشتر از جانب ایالات متحده بوده است، قویاً احتراز کنند. همه باید بدانیم که دوران برد-باخت گذشته و اکنون دوران برد-برد است. ۲- در مورد امنیت منطقه هم که قبلاً گفته شده است، اکنون همه کشورها به خاطر موجودیت و امنیت خود، علیرغم اختلافات سیاسی و نظرات مختلفی که دارند، در مورد حفظ امنیت خود، قطعاً چون در جهت منافع ملی آنان است، اشتراک نظر دارند. این امنیت صرفاً با همکاری و مشارکت همه کشورهای منطقه خلیج فارس میتواند حاصل شود. تجربیات اخیر هم نشان داده است که امنیت نمیتواند از خارج از خلیج فارس و تنگه هرمز برقرار شود، چون تجربه نشان داده قابل اطمینان نیست. این هم واقعیتی است که همه کشورهای منطقه بدان اعتقاد دارند. ۳- ایالات متحده با جنگی که در این منطقه به راه افتاد، به تجربه ملاحظه کرد که نتوانست این امنیت را استقرار و ادامه دهد. لذا بهتر است همانطور که پیشینیان این کشور در مواقعی واقعیات را در نظر گرفتهاند، آنان نیز خواستههای خود را با واقعیات تطبیق دهند. در غیر این صورت باید بدانند که این راهی را در پیش گرفتهاند، به ناکجاآباد خواهد بود. جنگ اقتصادی با ایران؛ پروژه نجات کارنامه بسنت؟ ادبیات تهاجمی اخیر اسکات بسنّت، وزیر خزانهداری آمریکا، علیه ایران را میتوان صرفاً در چارچوب فشار حداکثری دولت ترامپ تفسیر کرد؛ اما تحولات همزمان در خود وزارت خزانهداری، یک زاویه متفاوت و قابل تأمل ایجاد میکند: آیا بخشی از تشدید فشار علیه ایران، علاوه بر اهداف سیاست خارجی واشنگتن، کارکردی داخلی برای بسنّت نیز پیدا کرده است؟ به گزارش نور نیوز گزارش اخیر پولیتیکو درباره وزارت خزانهداری «تهیشده از متخصصان و مدیران ارشد» اهمیت این پرسش را بیشتر میکند. مطابق گزارشهای منتشرشده، از آغاز دولت دوم ترامپ، هفت نفر از ۱۶ مقام ارشد خزانهداری که به تأیید سنا رسیدهاند، از سمت خود کنار رفته یا کنار گذاشته شدهاند؛ یعنی حدود ۴۴ درصد. علاوه بر آن، ۴۰ منصوب سیاسی دیگر نیز تا پایان ژوئن وزارتخانه را ترک کردهاند و دفتر خود بسنّت نیز دستکم سه رئیس دفتر در این مدت به خود دیده است. این وضعیت یک واقعیت مهم را نشان میدهد: وزیر خزانهداری در شرایطی مسئول اجرای مجموعهای بسیار سنگین از مأموریتهاست که با چالشهای جدی از مدیریت بدهی و بازار اوراق گرفته تا اجرای قانون مالیاتی، تنظیم سیاستهای مالی، نظارت بر تحریمها و دیپلماسی اقتصادی روبرو است. در چنین شرایطی، کوچکشدن تیم مدیریتی و خروج نیروهای باتجربه میتواند ظرفیت تصمیمگیری یک وزارتخانه حیاتی را تحت فشار قرار دهد. این مسئله زمانی مهمتر میشود که خود بازار مالی آمریکا نیز برای بسنّت به میدان آزمونی دشوار تبدیل شده است. بدهی ملی آمریکا از ۴۰ تریلیون دلار عبور کرده و بازار اوراق خزانه نسبت به سیاستهای دولت ترامپ و افزایش هزینههای استقراض حساس شده است. تلاش اخیر خزانهداری برای افزایش بازخرید اوراق بلندمدت نیز نتوانسته نگرانیهای بازار را بهطور کامل برطرف کند و بازدهی اوراق همچنان تحت فشار عوامل بنیادی قرار دارد. در این میان، ایران برای بسنّت یک پرونده متفاوت است؛ پروندهای که در آن میتوان قدرت وزارت خزانهداری را بهصورت ملموس و رسانهای نمایش داد. او اکنون از «سختترین تحریمهای تاریخ» سخن میگوید و هدف این اقدامات را اعمال حداکثر فشار اقتصادی بر تهران اعلام کرده است. اینجا یک فرضیه قابل بررسی شکل میگیرد: هرچه عملکرد بسنّت در حوزههای پیچیده و داخلی خزانهداری با دشواری بیشتری مواجه شود، پرونده ایران میتواند برای او به یک ویترین قدرت برای نمایش تبدیل شود. تحریم یک بانک، مسدودکردن یک شبکه مالی، تهدید خریداران نفت ایران یا هدفگرفتن مسیرهای انتقال درآمد، خروجیهایی هستند که بهمراتب سادهتر از اصلاح ساختار بدهی آمریکا یا بازگرداندن اعتماد بازار اوراق، قابل اندازهگیری و تبلیغاند. سیاست فشار حداکثری، بخشی از راهبرد رسمی ترامپ بوده و بسنّت از ابتدای مسئولیت خود نیز بر تحریم صادرات نفت و شبکه مالی ایران تأکید کرده است. اما نکته اینجاست که ممکن است یک سیاست خارجی، همزمان کارکردی داخلی برای سیاستگذار پیدا کند. حتی یک نشانه مهمتر نیز وجود دارد: در ماههای نخست جنگ، در کمیته مالی سنای آمریکا درباره اینکه آیا خزانهداری پیش از آغاز جنگ ایران، اساساً برای پیامدهای اقتصادی آن برنامهریزی کرده بود یا نه، پرسشهای جدی مطرح شد. یک مشاور ارشد بسنّت گفته بود از چنین برنامهریزیای اطلاعی ندارد؛ موضوعی که بعدها از سوی منتقدان دولت بهشدت مورد حمله قرار گرفت. بنابراین شاید سؤال اصلی این نباشد که «چرا بسنّت علیه ایران تند شده است؟» بلکه باید پرسید: چرا وزیر خزانهداری آمریکا، در شرایطی که وزارتخانهاش با خروج گسترده نیروهای ارشد و بازار اوراقی پرتنش مواجه است، پرونده ایران را به یکی از اصلیترین ویترینهای عملکرد خود تبدیل کرده است؟ اگر پاسخ این پرسش بخشی از واقعیت را آشکار کند، جنگ اقتصادی علیه ایران فقط جنگی برای فشار بر تهران نیست؛ میتواند برای بسنت پوششی برای اثبات این گزاره باشد که او توانایی این را دارد که اهداف مورد نظر ترامپ را در جنگ اقتصادی با ایران مدیریت کند، حتی وقتی در داخل، خود و وزارتخانه تحت مدیریتش با بحران جدی ظرفیت و اعتماد مواجه است.