سرمقاله
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
تحولات هفتههای اخیر اروپا نشان میدهد که این قاره بهتدریج وارد مرحله تازهای از بحرانهای سیاسی و اجتماعی شده است؛ مرحلهای که دیگر نمیتوان آن را صرفاً به نارضایتی از یک دولت یا مخالفت با یک سیاست اقتصادی محدود دانست. اعتراضاتی که از فرانسه شروع شد و به ایتالیا، بلژیک، اسپانیا و پرتغال گسترش یافت، اکنون در آلمان نیز نمود پیدا کرده و فراخوانهای مشابهی در سوئیس و برخی دیگر از کشورهای اروپایی منتشر شده است. لازم به ذکر است، اعتراضات فرانسه که ابتدا با مطالبات آموزشی آغاز شد بهسرعت به موضوعاتی نظیر افزایش هزینه زندگی، کاهش کیفیت خدمات عمومی و نارضایتی از سیاستهای اقتصادی گسترش یافت. همزمان، اعتراضات ایتالیا و بلژیک نیز نشان داد که مسئله تنها به فرانسه محدود نیست و در آلمان نیز جوانان با مطالباتی درباره آموزش، مسکن، هزینه زندگی و مخالفت با بازگشت خدمت نظام وظیفه به خیابانها آمدند. برای تحلیل این وضعیت ابتدا باید به عملکرد دولتهای اروپایی توجه کرد. واقعیت آن است که بسیاری از دولتهای این قاره طی سالهای اخیر نتوانستهاند میان الزامات اقتصادی، تعهدات رفاهی و انتظارات اجتماعی شهروندان تعادل برقرار کنند. افزایش هزینه انرژی، فشار تورمی، بحران مسکن و محدودیت منابع بودجهای موجب شده بخش مهمی از جامعه احساس کند سیاستهای رسمی دیگر پاسخگوی نیازهای آن نیست. این مسئله بهویژه در سه قدرت مهم اروپایی، یعنی آلمان، فرانسه و بریتانیا اهمیت بیشتری پیدا میکند. فریدریش مرتس در آلمان با دشواری بازگرداندن پویایی اقتصادی و حفظ انسجام اجتماعی روبرو است. امانوئل ماکرون نیز در فرانسه با فرسایش اعتماد عمومی و دشواری ایجاد توافق سیاسی مواجه شده و دولت بریتانیا هم برای پاسخگویی به مطالبات اقتصادی و خدمات عمومی تحت فشار قرار دارد. در واقع، ضعف عملکرد دولتها تنها یک مشکل مدیریتی نیست، بلکه به بحرانی عمیقتر در مشروعیت سیاسی و توانایی نهادهای سنتی برای نمایندگی مطالبات جامعه تبدیل شده است. در همین رابطه لازم به ذکر است، اروپای پس از جنگ جهانی دوم بر نوعی توافق اجتماعی استوار بود که در آن رشد اقتصادی، دولت رفاه و ثبات سیاسی به یکدیگر پیوند میخوردند. شهروندان در مقابل پذیرش نظم سیاسی موجود از خدمات عمومی، امنیت شغلی و امکان ارتقای سطح زندگی برخوردار میشدند. اما اکنون این توافق با چالش مواجه شده است. نسل جوان در بسیاری از کشورهای اروپایی با هزینههای سنگین مسکن، دشواری اشتغال پایدار و نگرانی درباره آینده اقتصادی روبرو است. از سوی دیگر، افزایش هزینههای دفاعی، فشار بر بودجههای عمومی، موضوع مهاجرت و چالش ادغام اجتماعی مهاجران و مشکلات تأمین مالی نظامهای رفاهی، توان دولتها برای پاسخگویی را محدود کرده است. در واقع مسئله مهاجرت و ادغام اجتماعی نیز به این معادله اضافه میشود. هرچند مهاجرت در بسیاری از اقتصادهای اروپایی به تأمین نیروی کار کمک کرده، ضعف سیاستهای ادغام، مشکلات مسکن و نابرابری فرصتها در برخی جوامع به افزایش تنشهای اجتماعی دامن زده است. در چنین شرایطی، جریانهای سیاسی مختلف میکوشند نارضایتی عمومی را به سود خود تفسیر کنند. در همین رابطه نکته مهم در بررسی آینده اروپا، شباهت برخی روندهای کنونی با تحولات سیاسی اوایل قرن بیستم است. در آن دوره، بحرانهای اقتصادی، تعارضات طبقاتی و ناتوانی نهادهای سیاسی در مدیریت اختلافات اجتماعی، زمینه رشد جریانهای رادیکال و چپ را فراهم کرد. ظهور فاشیسم نیز در بخشی از اروپا با ترس از گسترش کمونیسم، بحران اقتصادی و بیاعتمادی به دموکراسی پارلمانی پیوند داشت. البته نمیتوان شرایط کنونی را تکرار مستقیم همان دوره دانست. اروپا امروز از نهادهای دموکراتیک تثبیتشدهتر، ساختارهای حقوقی متفاوت و تجربه تاریخی گستردهتری برخوردار است. بااینحال، شباهت قابلتوجه در فرسایش اعتماد به احزاب سنتی و افزایش جذابیت جریانهایی است که وعده بازگرداندن اقتدار دولت و اولویتدادن به منافع ملی را مطرح میکنند. از این منظر، احتمالاً تحول آینده اروپا نه در قالب بازگشت فاشیسم کلاسیک، بلکه در مسیر تقویت نوعی محافظهکاری سیاسی و ملیگرایی اقتصادی و فرهنگی نمایان خواهد شد؛ جریانی که خواهان کنترل بیشتر مهاجرت، بازنگری در سیاستهای رفاهی و محدودکردن اختیارات نهادهای فراملی است. پیامد چنین تحولی میتواند برای اتحادیه اروپا بسیار مهم باشد. زیرا پروژه همگرایی اروپایی بر این فرض استوار بوده که دولتهای عضو میتوانند بخشی از اختیارات ملی خود را در چارچوب منافع مشترک واگذار کنند. اما تقویت جریانهای ملیگرا ممکن است این توافق را دشوارتر سازد. اگر دولتهای آینده تحت فشار افکار عمومی، سیاستهای اقتصادی حمایتگرایانهتر، محدودیتهای مهاجرتی گستردهتر و استقلال بیشتری در تصمیمگیری مطالبه کنند، اتحادیه اروپا با اختلافات تازهای درباره بودجه، مرزها، تجارت و سیاست خارجی مواجه خواهد شد. بااینحال، اعتراضات کنونی الزاماً به سود راست ملیگرا پایان نمییابند؛ زیرا بخش مهمی از معترضان دارای مطالبات چپگرایانه، رفاهی و عدالتمحور هستند. لذا فاکتور تعیینکننده اصلی آن خواهد بود که کدام جریان سیاسی بتواند نارضایتیهای پراکنده را به برنامهای قابلاجرا تبدیل کند. در چنین شرایطی است که میتوان گفت، اروپا در برابر انتخابی تعیینکننده یعنی بازسازی توافق اجتماعی و اصلاح عملکرد دولتها یا حرکت بهسوی سیاستی ملیگرایانهتر و کماعتمادتر به نهادهای مشترک قرار گرفته است. در این میان اعتراضات خیابانی شاید فروکش کنند، اما بحران عمیقتری که آنها را شکل داده همچنان باقی خواهد ماند و طبیعتاً آینده اروپا بیش از هر چیز به توانایی دولتهای آن برای پاسخگویی به همین بحران بستگی دارد.