صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
تصور کنید خانهای دارید که سقفش بر پایهای از طلا بنا شده، اما هر روز اندکی از آن طلا آب میشود و فرو میریزد. همه اهل خانه میدانند که این سقف روزی فرومیریزد، اما هیچکس به فکر تعمیر دیوارهای ترکخورده و پنجرههای شکسته نیست، چرا که درخشش آن طلای در حال ذوب، چشمها را کور کرده است. این تمثیل، تصویر گویای اقتصاد ایران است. ما ملتی هستیم که در سرزمینی با ذخایر عظیم هیدروکربنی زندگی میکنیم، ثروتی خدادادی که میتوانست موتور محرکهای برای جهش تولید باشد، اما در عمل به پاشنهای آشیل برای بخش واقعی اقتصاد بدل شده است.
قصه از جایی آغاز میشود که پول نفت، بودجه دولت را از مالیات ستانی از بخش خصوصی بینیاز میکند. در یک اقتصاد سالم، دولت برای تأمین هزینههای خود به مالیات تولیدکنندگان وابسته است، اما در اقتصاد نفتی، پول نفت رابطه دولت و ملت را به رابطهای یکسویه تنزل میدهد. دولت تأمینکننده میشود و ملت دریافتکننده؛ تولیدکننده نه یک شریک راهبردی، که یک متقاضی وام و مجوز و ارز ارزان تلقی میگردد. اینجاست که نخستین ضربه بر پیکره تولید وارد میآید: بیاهمیتی نهادی.
اما ماجرا تنها به بینیازی دولت ختم نمیشود. یک دشمن پنهان دیگر به نام «بیماری هلندی» وجود دارد. سازوکار این بیماری چنین است: ورود انبوه درآمدهای ارزی حاصل از فروش نفت خام، ارزش پول ملی را بهطور مصنوعی تقویت میکند. این پدیده، واردات را به طرز فریبندهای ارزان و صادرات را به طرز فلجکنندهای گران و دشوار میکند. نتیجه این فرآیند برای یک کارآفرین ایرانی چنین رقم میخورد: او که با خون دل، تحریم، بوروکراسی فرسایشی و هزینههای سرسامآور تولید دستوپنجه نرم میکند، ناگهان خود را در بازار داخلی در رقابت با کالاهای وارداتی ارزانقیمت مییابد. گویی سیل دلارهای نفتی میآید و نهال تولید ملی را از ریشه درمیآورد.
در ادامه این چرخه معیوب، سفتهبازی و دلالی سر برمیآورند. وقتی بازدهی فعالیت مولد و تولیدی پایین و پرریسک است و در مقابل، سودهای بادآورده در بازارهای ملتهب ارز، طلا، مسکن و خودرو در انتظار سرمایههاست، کدام انسان عاقلی سرمایه خود را به وادی تولید میآورد؟ اقتصاد نفتی، فرهنگی را نهادینه میکند که در آن «سود» تقدس مییابد، نه «ارزشآفرینی». سرمایهها، این گرانبهاترین سربازان جنگ اقتصادی، به جای سنگر تولید، به پادگانهای دلالی پناه میبرند. این یعنی مرگ تدریجی کارآفرینی.
واقعیت آن است که فریاد تولید زیر سقف نفتی، امروز دیگر یک ناله خاموش نیست؛ این فریاد را میتوان در آخرین آمارهای تعطیلی واحدهای صنعتی، در صورتهای مالی زیانده کارخانههای قدیمی، در موج مهاجرت نیروی کار متخصص و در خروج سرمایهها از کشور به وضوح شنید. این فریاد، صدای دلسردی جوانی است که پس از عبور از هزاران مانع اداری، نمیتواند با کالای چینی وارداتی رقابت کند. این صدا، انعکاس ناامیدی صنعتگری است که برای تهیه مواد اولیه، مقهور قیمتهای روزانه دلار است. این فریاد، یعنی عدم قطعیت، مهمترین دشمن سرمایهگذاری بلندمدت که در سایه بودجهریزی معیوب متکی به نفت، تبدیل به ویژگی دائمی اقتصاد ایران شده است.
اما پرسش کلیدی این است که آیا میتوان این سقف نفتی را خراب کرد یا دستکم از سنگینی آن کاست؟ نخستین و بنیادیترین گام، قطع بند ناف بودجه عمومی از درآمدهای نفتی است. راه جایگزین، مالیاتستانی هوشمند و عادلانه است؛ نظامی که به جای فشار بر تولید، فعالیتهای سوداگرانه را هدف گیرد و هزینه اداره کشور را بر شانههای یک نظام مالیاتی کارآمد بگذارد. گام دوم، مدیریت هوشمندانه منابع ارزی برای معکوس کردن روند بیماری هلندی است. این به معنای ایجاد یک صندوق ثروت ملی واقعی و مستقل است که درآمدهای مازاد نفتی را به سمت سرمایهگذاریهای مولد هدایت کند. گام سوم، یک جراحی عمیق در نظام بانکی است تا جریان نقدینگی به سوی دشتهای تشنه تولید هدایت شود. گام چهارم، خلق یک محیط باثبات و پیشبینیپذیر برای فعالان اقتصادی است.
در نهایت، سنگ بنای تمام این تحولات، یک انقلاب ذهنی و فرهنگی است. باید بپذیریم که نفت، نه یک گنج بیپایان، که یک سرمایه پایانپذیر است و میتواند یک نفرین باشد. باید از توهم «ثروت زیرزمینی» دست برداریم و باور کنیم که ثروت واقعی یک ملت، نه در اعماق چاههای نفت، که در عمق ذهن و دستان توانمند کارآفرینان نهفته است. توسعه هنگامی رخ میدهد که یک ملت تصمیم بگیرد «مهارت» را گرامیتر از «معدن» بشمارد. فریاد تولید زیر سقف نفتی، فریادی است که اگر آن را جدی نگیریم، روزی که این سقف بهکلی فرو ریزد، نه تولیدی برایمان باقی خواهد ماند و نه پناهگاهی. آن روز، حسرت امروز را خواهیم خورد.