سرمقاله
با ِم بیحصا ِر تورم و گودا ِل فرسای ِش معیشت/ دکتر سید محمدرضا حسینی علی آباد – پست دکتری مدیریت استراتژیک و استاد دانشگاه
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
اگر اقتصاد را به مثابه یک بنای عظیم در نظر بگیریم، «قیمتها» سقف این بنا هستند و «معیشت» کفِ آن. این روزها، شهروند ایرانی در فضایی نفس میکشد که سقف این ساختمان از هر سو شکافته و بیمحابا به آسمان اوج گرفته، اما کفِ زیر پایش نه تنها مستحکم نشده، که ترکهای عمیق و دهانبازکردهای برداشته است. ما با پدیدهای دووجهی و به شدت فرساینده مواجهیم: «سقف شکسته قیمتها» و «کف ترکخورده معیشت». این یک بازی حاصل جمعِ جبری صفر نیست؛ بلکه معادلهای با خروجیِ منفیِ فاجعهبار برای کرامت انسانی و امنیت ملی است. اجازه دهید از سقف شروع کنیم؛ جایی که نظام قیمتها دیگر نه یک شاخص قابل اتکا، که یک هیولای رهاشده است. منظور از «شکسته شدن سقف»، الزاماً فقط اعداد سرسامآور تورم نقطهای نیست، بلکه فروپاشی «لنگرهای انتظاری» و «مرجعیت قیمت» است. در یک اقتصاد سالم، قیمتها سقفِ مشخصی دارند که منطقِ هزینههای تولید، بهرهوری و کشش بازار آن را تعیین میکند. اما وقتی اقتصاد به تورم مزمن و شوکهای پیدرپیِ نرخ ارز، حاملهای انرژی و ناترازیهای بودجهای آلوده شود، این سقف فرو میریزد. فروشنده دیگر نمیداند کالایی که امروز میفروشد، فردا با چه قیمتی باید جایگزین کند. این «جهلِ مقدسِ قیمتی» منجر به اعلام نرخهای بازدارنده میشود؛ قیمتی که فروشنده را در برابر نوسانات آتی بیمه کند، حتی اگر مشتری از صحنه خارج شود. نتیجه، شکسته شدن سقفهای روانی و عددی است؛ جایی که دلار، مسکن، خودرو و حتی اقلام خوراکی، دیگر مرزِ شناختهشدهای ندارند و هر روز قلهای جدید را فتح میکنند. این تنها گرانی نیست، «بیسقفی» و رهاشدگی قیمتهاست. حال بنگرید به کفِ ترکخورده معیشت. در حالی که قیمتها رفتاری پروازی و بیحد و مرز دارند، درآمد و دستمزد، اسیر یک «کفِ سختِ سرکوبشده» است. ما با یک کفِ ساختگی روبهرو هستیم که قدرت خرید روی آن بنا شده است. حداقل دستمزد کارگران، حقوق کارمندان و مستمری بازنشستگان، بر اساس محاسباتی افزایش مییابد که اغلب بر مبنای تورم اعلامی سال گذشته است، نه تورم انتظاری لحظهای. این یعنی کف معیشت، نه تنها با سقف قیمتها رشد نمیکند، بلکه ثابت ماندن آن در برابر موجهای تورمی، حکم فرسایش دائمی را دارد. ترکها از همینجا آغاز میشوند: کارگری که تا دیروز با جیرهبندی پوشاک، سبد خوراکش را تأمین میکرد، امروز مجبور است برای حفظ پروتئین سفره، لبنیات را حذف کند. این «ترک خوردن»، یعنی حذف تدریجی لایههای میانی هرم نیازها. کف معیشت، دیگر سطح یکپارچهای نیست که خانواده بتواند روی آن با امنیت بایستد؛ به شبکهای از شکافها تبدیل شده که هر لحظه، دهکهای بیشتری را به درون خود میبلعد. فقیرِ جدید، دیگر آن فردِ بیکارِ حاشیهنشین نیست؛ کارمندِ شاغلِ شهرنشینی است که کفِ زندگیاش یارای تحملِ سقفِ سرسامآور هزینهها را ندارد و به عمق سقوط میکند. اما پرسش کانونی این یادداشت، واکاوی نسبتِ علّی و معلولی این دو پدیده است. چرا سقف میشکند و کف میترکد؟ پاسخ در یک کلمه خلاصه نمیشود، بلکه باید آن را در مثلث شومِ «کسری بودجه مزمن»، «نظام ارزی چندگانه و رانتی» و «سیاستهای پولی انفعالی» جستوجو کرد. دولتها برای پوشش کسری بودجه، یا به خلق پولِ برونزا از مسیر بانک مرکزی متوسل میشوند یا به افزایش بیرویه قیمت حاملهای انرژی و خدمات دولتی. این فشار از ناحیه پایه پولی، سقف قیمتها را چون بادکنکی بیمحافظ به جلو میراند. از سوی دیگر، برای مهار ظاهری این التهاب، سیاستگذار به سرکوب دستمزدها و تحدید رشد نقدینگی در بخش حقوق و دستمزد پناه میبرد؛ غافل از اینکه این کار، کف معیشت را از درون میپوساند. شکاف عمیق میان نرخ ارز ترجیحی و بازار آزاد نیز، رانت نجومیای خلق میکند که سقف قیمتها را در کالاهای سرمایهای و واسطهای بیاختیار به پرواز درمیآورد، در حالی که سفره مصرفکننده نهایی به غلط، قربانی این تورم ساختاری میشود. نتایج این گسست هولناک، فراتر از یک صورت مالی خانوار است. وقتی کف معیشت میترکد، «امید» به مثابه مهمترین دارایی نامشهود یک ملت از دست میرود. شکست سقف قیمتها و ترک کف معیشت، یعنی شکستِ محاسبهپذیری زندگی. در چنین وضعیتی، برنامهریزی بلندمدت برای جوانان مضحکه میشود؛ ازدواج به یک پروژه لوکس بدل میگردد؛ فرزندآوری به یک ریسک مالی ویرانگر، و بازنشستگی به کابوسی پایانناپذیر. این همان جایی است که جامعه از مرحله «فقر درآمدی» عبور میکند و وارد مرحله «فقر قابلیتی» میشود؛ یعنی ناتوانی در تصور آینده، و این خطرناکترین ترک در بنیان یک تمدن است. چه باید کرد؟ پاسخ نه در یک شوک درمانی عوامفریبانه، که در یک جراحی دقیق و صبورانه ساختاری است. اولاً، لنگر اسمی اقتصاد باید ترمیم شود. تا وقتی بودجه دولت، معتاد به تورم و تنفس مصنوعیِ خلق پول است، هرگونه تلاش برای مرمت کف معیشت بیثمر است. کنترل ناترازی بودجه، نه از مسیر مالیاتستانی کور از فقرا، که از طریق قطع رانتهای کلان انرژی و شفافسازی داراییهای دولت، اولین گام برای مهار شکست سقف قیمتهاست. ثانیاً، کف معیشت نیازمند یک بازتعریف حقوقی و اقتصادی است. دستمزدها نباید بر اساس تورم با تأخیر تعدیل شوند، بلکه باید به «سبد معیشت واقعی و روزآمد» گره بخورند. این سبد نباید یک توافق صوری شورای عالی کار باشد، بلکه باید هزینه حفظِ کرامت یک زندگی حداقلی را پوشش دهد. ثالثاً، سیاستگذار باید بپذیرد که کف ترکخورده معیشت، با یارانههای نقدی قطرهچکانی و بستههای حمایتی فصلی ترمیم نمیشود. این ترکها، نیازمند مهار دائمی اسب سرکش تورم و تزریق «امنیت غذایی و مسکن» به پیکره جامعه است. ما در نقطهای تاریخی ایستادهایم که دیگر مرهمهای موقت بر این زخمهای عمیق کارساز نیست. سقف شکسته قیمتها و کف ترکخورده معیشت، دو روی یک قیچی کند هستند که آرام و بیصدا، رشتههای انسجام اجتماعی را میبرند. هنرِ حکمرانیِ اقتصادی در روزگار ما، نه وعدههای وصلهای، که دوختنِ دوباره این کفِ از هم گسیخته به سقفی معقول و قابل اتکاست؛ بنایی که در آن، زندگی جریان داشته باشد، نه بقا.