سرمقاله

طرح تورم صفر در تهران؛ مُسکن معیشتی یا آغاز یک مدل اقتصادی پایدار؟ / سعید کاظمی

مشاهده کل سرمقاله ها

صفحات روزنامه

اخبار آنلاین

  • اتمام دوره جامع توانمندسازی نمایندگان منتخب بیمه سرمد در شمال شرق کشور
  • سئو یا اینستاگرام؛ بررسی بازدهی دو مسیر جذب مشتری با نگاه دی‌ ام‌ روم
  • حضور حرارت گستر فرزانگان در بیست‌وپنجمین نمایشگاه دام و طیور
  • مشاهده کل اخبار آنلاین

    کد خبر: 63966  |  صفحه ۱ سیاست روز  |  تاریخ: 19 مه‍ 1405
    آیا روایت تهران، می تواند احساس تعلق بسازد؟ ‪/‬ مهدی سیف *

    چه اتفاقی می‌افتد که یک شهر، برای انسان به «شهرِ من» تبدیل می‌شود؟ آیا متولدشدن در یک شهر کافی است؟ آیا سال‌های طولانی سکونت، به‌تنهایی احساس تعلق ایجاد می‌کند؟ یا برای اینکه شهری را از آنِ خود بدانیم، باید میان زندگی ما و آن شهر، پیوندی عمیق‌تر شکل بگیرد؟ ممکن است کسی سال‌ها در تهران زندگی کند، اما همچنان احساس کند در این شهر غریبه است. در مقابل، فردی که مدت کوتاه‌تری ساکن تهران شده، ممکن است از طریق روابط انسانی، تجربه‌های مشترک و فرصت مشارکت، پیوندی محکم با آن پیدا کند. بنابراین، وقتی از تعلق به تهران سخن می‌گوییم، درباره کیفیت رابطه انسان و شهر صحبت می‌کنیم؛ رابطه‌ای که در آن، شناخت، خاطره، تجربه، دیده‌شدن و امکان اثرگذاری اهمیت دارند. روایت می‌تواند این عناصر را به یکدیگر پیوند دهد. اما منظور از روایت شهر چیست؟ روایت شهر، شیوه‌ای است که با آن به تجربه زندگی در شهر معنا می‌دهیم. وقتی می‌گوییم یک محله چگونه تغییر کرده، یک مکان چه نقشی در زندگی مردم داشته یا خانواده‌ای چگونه زندگی خود را در تهران آغاز کرده، در حال روایت‌کردن شهر هستیم. در این روایت‌ها، خیابان‌ها و ساختمان‌ها با زندگی انسان‌ها ارتباط پیدا می‌کنند. یک میدان، محل یک دیدار می‌شود؛ یک مدرسه، آغاز دوستی‌های ماندگار؛ و یک ایستگاه، نقطه شروع فصل تازه‌ای از زندگی. از همین‌جا می‌توان به محور نخست بحث رسید: گذر از سکونت در تهران به احساس خانه‌بودن تهران. سکونت، به حضور ما در یک مکان اشاره دارد؛ اما احساس خانه‌بودن، با آشنایی، امنیت، پذیرفته‌شدن و معناداربودن حضورمان پیوند دارد. وقتی احساس می‌کنیم در جایی ریشه داریم، روابطمان در آن ارزشمند است و آینده‌مان به آن گره خورده، آن مکان برای ما معنای خانه پیدا می‌کند. تهران برای ساکنانش آغازهای متفاوتی دارد. برای کسی، تهران از کوچه کودکی آغاز شده است. برای دیگری، از ایستگاه راه‌آهن یا ترمینال جنوب؛ از روزی که برای کار، تحصیل یا ساختن زندگی تازه‌ای وارد شهر شده است. برای فردی دیگر، تهران با دانشگاه، نخستین شغل یا تولد فرزندش معنا پیدا کرده است. روایت این تجربه‌ها نشان می‌دهد که راه تعلق به تهران، برای همه یکسان نیست. شهر باید ظرفیت پذیرفتن این مسیرهای متفاوت را داشته باشد تا افراد بتوانند خود را جزئی از آن بدانند. نکته دوم، رابطه خاطره‌های فردی و حافظه جمعی است. هرکدام از ما نقشه‌ای شخصی از تهران در ذهن داریم. در این نقشه، بعضی مکان‌ها برجسته‌ترند؛ خانه‌ای که در آن بزرگ شده‌ایم، مسیری که هر روز پیموده‌ایم یا بوستانی که بخشی از زندگی خانوادگی‌مان در آن گذشته است. وقتی این خاطره‌ها بیان می‌شوند، امکان پیوند میان تجربه‌های فردی فراهم می‌شود. خاطره یک نفر از مدرسه‌ای قدیمی، خاطره دیگری را زنده می‌کند. تصویری از یک خیابان، گفت‌وگویی میان چند نسل به راه می‌اندازد. به‌تدریج، بخشی از گذشته شهر به موضوع شناخت و گفت‌وگوی مشترک تبدیل می‌شود. حافظه جمعی به معنای یکسان‌بودن خاطره همه مردم نیست. مردم ممکن است از یک مکان یا یک دوره، تجربه‌های متفاوت و حتی متعارض داشته باشند. ارزش روایت در این است که اجازه دهد این تفاوت‌ها شنیده شوند. تهران هم خاطره فرصت و پیشرفت دارد و هم خاطره دشواری و محرومیت. روایت معتبر شهر باید ظرفیت مواجهه با هر دو را داشته باشد. احساس تعلق زمانی عمیق‌تر می‌شود که مردم ببینند تجربه واقعی زندگی‌شان در تصویر شهر جایی دارد. نکته سوم، جایگاه محله‌ها، مکان‌ها و میراث فرهنگی است. تهران در مقیاس کلان، ممکن است برای بسیاری از ما گسترده و دور از دسترس به نظر برسد؛ اما در مقیاس محله، رابطه با شهر نزدیک‌تر می‌شود. محله جایی است که شهر را در زندگی روزمره تجربه می‌کنیم: در سلام‌کردن به همسایه، خرید از مغازه آشنا، رفتن به مدرسه و استفاده از فضای عمومی. از این منظر، محله یکی از مهم‌ترین بسترهای شکل‌گیری تعلق است. شناخت تاریخ محله و شنیدن تجربه ساکنان آن می‌تواند به ما نشان دهد که این فضا چگونه ساخته شده و چه روابطی در آن جریان داشته است. مکان‌های تاریخی و میراث فرهنگی نیز چنین نقشی دارند. ارزش یک بنای تاریخی، علاوه بر ویژگی‌های معماری و قدمت آن، به ارتباطش با زندگی اجتماعی شهر بازمی‌گردد. باید پرسید چه کسانی در آن زندگی یا کار کرده‌اند، چه تجربه‌هایی پیرامون آن شکل گرفته و امروز چه معنایی برای مردم دارد. وقتی این پیوندها روشن شود، حفاظت از میراث، برای شهروندان معنای ملموس‌تری پیدا می‌کند. آن‌ها بهتر درمی‌یابند که با ازبین‌رفتن یک مکان، چه بخشی از امکان شناخت گذشته و انتقال تجربه‌ها از دست می‌رود. البته حفظ خاطره شهر الزاماً به معنای ثابت نگه‌داشتن همه‌چیز نیست. شهر تغییر می‌کند و نیازهای تازه‌ای پیدا می‌کند. مسئله این است که تغییر، با شناخت ارزش‌های مکانی و شنیدن صدای مردمی همراه باشد که زندگی‌شان با آن مکان پیوند خورده است. نکته چهارم، تهران به روایت مردم است. در اینجا باید بپرسیم: چه کسانی فرصت دارند تهران را روایت کنند و صدای چه کسانی کمتر شنیده می‌شود؟ تجربه یک سالمند از محله، با تجربه یک نوجوان یکسان نیست. فرد دارای معلولیت، جنبه‌هایی از شهر را می‌بیند که ممکن است از نگاه دیگران پنهان بماند. زنان، کودکان، کسبه، کارگران و مهاجران نیز تجربه‌های متمایزی از زندگی شهری دارند. اگر بخواهیم تهران را بهتر بشناسیم، باید برای این صداهای متنوع مجال بیان فراهم کنیم. اهمیت این کار، هم در شناخت دقیق‌تر شهر است و هم در احترامی که به تجربه شهروندان می‌گذارد. فردی که احساس می‌کند داستان زندگی‌اش ارزش شنیده‌شدن دارد، آسان‌تر می‌تواند خود را در تصویر مشترک شهر پیدا کند. به همین دلیل، ثبت تاریخ شفاهی محله‌ها، گردآوری عکس‌های خانوادگی با رضایت صاحبانشان و گفت‌وگو میان نسل‌ها، می‌تواند بخشی از سیاست فرهنگی شهر باشد. در چنین فعالیت‌هایی، مردم در تولید شناخت از تهران نقش پیدا می‌کنند. آن‌ها درباره شهری سخن می‌گویند که هر روز آن را زندگی می‌کنند. نکته پنجم، نقش رسانه در بازشناسی شهر است. رسانه می‌تواند توجه ما را به مکان‌ها، آدم‌ها و تجربه‌هایی جلب کند که در زندگی روزمره از کنارشان عبور می‌کنیم. شیوه معرفی یک مکان اهمیت دارد؛ اینکه فقط اطلاعات آن را ارائه کنیم یا ارتباطش را با زندگی مخاطب نیز نشان دهیم. در تجربه تهیه مطالب آیتمی در برنامه «چمدون» رادیو تهران، یکی از دغدغه‌های من همین بوده است: چگونه می‌توان معرفی یک مکان را به پرسشی درباره زندگی مردم پیوند داد؟ برای مثال، موزه پست می‌تواند دریچه‌ای برای سخن‌گفتن از انتظار، ارتباط و تجربه نامه‌نگاری باشد ودر عین حال روایت باغ موزه نگارستان، دریچه ای برای صحبت از خستگی از هیاهوی شهر. این نمونه نشان می‌دهد که روایت رسانه‌ای، با نزدیک‌کردن موضوع به تجربه انسانی، می‌تواند زمینه توجه و شناخت را فراهم کند. البته لازم است روایت، دقیق و مسئولانه باشد؛ به‌ویژه وقتی درباره گذشته و خاطره‌های مردم سخن می‌گوییم. نکته ششم، پیوند شناخت، تعلق و مشارکت است. شناخت شهر می‌تواند به درک ارزش‌های آن کمک کند. این درک، در کنار تجربه مثبت زندگی شهری، می‌تواند احساس تعلق را تقویت کند و انگیزه‌ای برای مراقبت و مشارکت به وجود آورد. کسی که سرگذشت یک مکان را می‌شناسد یا در ثبت خاطره‌های محله‌اش نقش داشته، ممکن است نسبت به آینده آن حساس‌تر شود. با این حال، این رابطه قطعی و خودکار نیست. برای تبدیل تعلق به مشارکت، باید امکان اثرگذاری وجود داشته باشد. شهروند باید بداند نظرش شنیده می‌شود، مسیر مشارکت روشن است و حضور او می‌تواند نتیجه داشته باشد. کیفیت خدمات، عدالت در دسترسی به امکانات و احترام به حقوق شهروندان، پشتوانه عملی این رابطه‌اند. روایت زمانی اثر ماندگارتری دارد که با تجربه روزمره مردم سازگار باشد. از همین رو، برنامه‌های فرهنگی و اقدامات شهری باید در پیوند با یکدیگر دیده شوند. و سرانجام، به آینده تهران می‌رسیم. پرسش مهم این است که گذشته چه کمکی به ساختن فردا می‌کند؟ روایت گذشته به ما فرصت می‌دهد ارزش‌ها، تجربه‌ها و خطاها را بشناسیم. می‌توانیم از خاطره همسایگی درباره روابط اجتماعی بیاموزیم، از تغییرات محله‌ها درباره پیامدهای تصمیم‌های شهری سؤال کنیم و از تجربه نسل‌های پیشین برای فهم نیازهای امروز بهره بگیریم. در عین حال، نسل جدید نیز باید امکان ساختن خاطره و افزودن روایت خود را داشته باشد. آینده مشترک، به شهری نیاز دارد که هم گذشته‌اش را بشناسد و هم برای شیوه‌های تازه زندگی و آرزوهای شهروندانش جا باز کند. پس در پاسخ به پرسش اصلی می‌توان گفت: روایت تهران از راه معنادارکردن مکان‌ها، پیوندزدن تجربه‌ها، به‌رسمیت‌شناختن صداهای متنوع و فراهم‌کردن زمینه گفت‌وگو، می‌تواند احساس تعلق بسازد. این ظرفیت زمانی به ثمر می‌رسد که مردم، علاوه بر شنیده‌شدن، فرصت مشارکت در ادامه داستان شهر را داشته باشند. تهران زمانی برای ما «شهرِ من» می‌شود که بتوانیم بخشی از زندگی خود را در آن ببینیم؛ و زمانی «شهرِ ما» می‌شود که برای زندگی و روایت دیگران نیز در آن جا باز کنیم. *مدرس فرهنگ و رسانه