سرمقاله
صفحات روزنامه
اخبار آنلاین
گاهی یک جمله، بیش از آنکه از موضوع بحث پرده بردارد، از منش گوینده و بحران معیارهای داوری در جامعه خبر میدهد. اینکه سعید لیلاز، در میانه بحثی اقتصادی، کریمخان زند را «بیسواد و دائمالخمر» بخواند، فقط یک اظهارنظر تاریخی نیست؛ نشانهای از آفتی است که این روزها در بخشی از فضای روشنفکری و کارشناسی ما دیده میشودوآن اصرار بر اثبات دانایی از مسیر تحقیر دیگران، بیآنکه صاحبان ادعا خود را در معرض همان پرسشهایی قرار دهند که با اعتمادبهنفس درباره دیگران مطرح میکنند. آقای لیلاز این روزها در حوزههای مختلف، از اقتصاد تا سیاست و تاریخ بسیارپرادعاست .اما مسئله این است که آیا گستردگی میدان اظهارنظر، الزاماً نشانه عمق تحلیل است؟ و آیا میتوان به نام دفاع از علم، سرمایه تاریخی یک ملت را با چند صفت تحقیرآمیز به حاشیه راند؟ امروز ما با انبوهی از متخصصان، دانشگاهها، مراکز پژوهشی، برنامههای توسعه و نظریههای اقتصادی روبهرو هستیم؛ بااینحال، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، نااطمینانی نسبت به آینده، فشار بر تولیدکنندگان و دشواری تأمین زندگی برای بخش بزرگی از مردم، همچنان از مسائل اصلی کشور است. آقای لیلاز اگر میخواهد درباره سواد کریمخان داوری کند، بد نیست پیش از آن روشن کند که سواد اقتصادی در عمل چه معنایی دارد. آیا کسی که بحران را بهخوبی توضیح میدهد، اما در ارائه راهحل مؤثر ناتوان است، الزاماً اقتصاددان موفقی است؟ آیا کسی که برای هر ناکامی، مجموعهای از دلایل بیرونی و ساختاری ردیف میکند، اما درباره سهم تصمیمهای مورد حمایت خود سخنی نمیگوید، باید صرفاً به اعتبار عنوان تخصصیاش مورد اعتماد قرار گیرد؟ آیا تسلط بر نظریهها، بدون توان تبدیل آنها به سیاستهای مؤثر و قابل ارزیابی، برای ادعای فضل کافی است؟ اینها پرسشهایی جدیاند و پاسخشان با طعنه به فرمانروایان گذشته داده نمیشود. تریبون عمومی، بهویژه برای کسی که خود را صاحبنظر میداند، مسئولیت میآورد؛ نه آنکه هر جمله جنجالی را به نشانه جسارت فکری تبدیل کند. کریمخان را نباید بیخطا و قدیس تصویر کرد. او نیز در زمانه خود با جنگ، رقابتهای قدرت، مجازات و اجبار روبهرو بود و در مواردی به خشونت متوسل شد. تاریخنگاری منصفانه، میان رفتار شخصی و کارنامه عمومی فرق میگذارد. یک عادت شخصی، حتی اگر مستند باشد، بهتنهایی سیاستهای اقتصادی، نحوه اداره شهرها، برخورد با قحطی یا تلاش برای بازگرداندن ثبات را باطل نمیکند. اگر قرار باشد شخصیتها را با یک صفت تعریف کنیم، دیگر چیزی از تاریخنگاری باقی نمیماند؛ تاریخ به دفتر ثبت عیبهای فردی تبدیل میشود. این کریمخان بود که عنوان «شاه» را با عنوان« وکیل الرعایا »جابجا کرد ودرحقیقت گفتمان شاهی را به گفتمان مردم داری تغییر داد .اقدامی که در سنت سیاسی آن روزگار، معنایی همپایی یک انقلاب داشت .فرمانروا میتوانست بهجای نمایش شکوه سلطنت، خود را در مقام متصدی امور مردم معرفی کند. روایتهای تاریخی همچنین از سادهزیستی او، پرهیزش از تصاحب اموال بادآورده و تقسیم سکههای کشفشده در جریان بازسازی شیراز میان کارگران حکایت دارند. این گزارشها باید با روش تاریخی بررسی شوند، اما در کنار سیاستهای مربوط به قحطی، تجارت و بازسازی شهر، تصویری از حکمرانی به دست میدهند که ارزش بررسی جدی دارد؛ نه تمسخر شتابزده. مسئله فقط کریمخان نیست؛ مسئله، نسبت ما با میراث تاریخی و هویت مشترک ایرانی است. کریمخان زند، با خاستگاه لری خود، بخشی از تاریخ ملی ایران است. اعتراض کاربران لر به سخنان تحقیرآمیز درباره او را نمیتوان صرفاً حساسیت قومی دانست. وقتی یک چهره تاریخی به ابزاری برای تحقیر تبدیل میشود، بخشی از جامعه احساس میکند سهم و منزلت تاریخیاش نادیده گرفته شده است. البته هیچ شخصیت تاریخی به دلیل تعلق قومی از نقد مصون نیست؛ اما نقد باید بر سند و استدلال تکیه کند، نه بر تحقیر هویت. احترام به تاریخ نیز به معنای بستن راه پرسش نیست؛ به معنای آن است که پرسش را جدیتر، مستندتر و مسئولانهتر مطرح کنیم. و سرانجام، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: اگر کریمخان بیسواد بود، حاصل سواد مدعیان امروز برای مردم چه بوده است؟ چه اندازه از دانش اقتصادی به ثبات قیمتها، حفظ قدرت خرید، تقویت تولید و کاهش نااطمینانی منجر شده است؟ چه کسی باید فاصله میان وعدههای اقتصادی و تجربه واقعی مردم را توضیح دهد؟ و چرا گاهی در فضای کارشناسی ما، نقد یک فرمانروای سه قرن پیش آسانتر از نقد کارنامه سیاستهایی است که امروز بر زندگی میلیونها ایرانی اثر میگذارند؟ اقتصاد بدون دانش و روش علمی، به حدس و شعار فرو میغلتد؛ اما دانش بدون مسئولیت و پاسخگویی نیز میتواند به نمایش فضل تبدیل شود. آنچه جامعه نیاز دارد، نه اقتصاددانان کمسواد، بلکه اقتصاددانانی است که دانش خود را به حل مسئله پیوند بزنندنه صاحبان تریبونی که از گذشته برای تحقیر استفاده میکنندبلکه صاحبنظرانی که حاضر باشند ادعاهای خود را در برابر شواهد و نتایج قرار دهند. حق هر پژوهشگر و تحلیلگری است که درباره گذشته پرسش کند. اما اگر قرار است از سواد سخن بگوییم، باید از خودمان هم بپرسیم ،سواد چه کسی و به چه کار آمده است؟ فرمانروایی که در روز قحطی، غله را به بهای تعیینشده به دست مردم رساند، ومردمش را از گرسنگی نجات داد وامنیت را به ارمغان آورد استحقاق عنوان حکمت وعدالت را دارد وتاریخ بدرستی درخصوص شیوه حکمرانی اش باحسرت قضاوت میکند . مدعیان امروز نیز باید نشان دهند دانششان در کجا و چگونه به زندگی مردم یاری رسانده است. اگر کریمخان در معیارهای آموزشی امروز بیسواد بود، دستکم در روزگار قحطی فهمید که اولویت حکومت، سیر کردن مردم است؛ در روزگار ما، با اینهمه مدرک و عنوان و نظریه، هنوز باید پرسید چرا هزینه خطاهای اقتصادی را مردم میپردازند. شاید پیش از آنکه به بیسوادی گذشتگان بخندیم، بد نباشد کارنامه باسوادان امروز را روی میزقضاوت بگذاریم.