EBTEKAR NEWSPAPER
چهارشنبه, 02 بهمن 1398   Wednesday 22 January 2020

سرمقاله

فصل تشدید اختلاف با اروپا

جلال خوش‌چهره

قسمت پنجم/// امیرقباد فرهی///پیرمرد نگاهی سرزنشگر به آنکه گشنه ترین است انداخت . پسرک فکر می کرد او را بخاطر اینکه خرچنگی را شکار کرده نکوهش می کنند ؛ اما بعد همه شاهد بودند که بخاطر تک خوری محاکمه شد . آخر آنجا خرچنگی نبود که بفهمد آن عهدنامه برای هیچ یک از افرادی که آنجا نشسته اند ارزشی ندارد .
دلیلی هم نداشت به هم در مورد حسّی که دارند دروغ بگویند . خیلی وقت بود کسی خرچنگی نخورده بود و از اینکه سهمی در شکار اولین خرچنگ پس مدت ها نداشتند ناراحت به نظر می رسیدند .
“این” ، هنوز کوچکتر از آن بود که بفهمد سیر شدن و چگونه سیر شدن مهم تر از جان خرچنگ هاست . ولی پیر مرد بدون اینکه وقتش را برای شنیدن گلایه های “این” و دفاعیات گشنگی تلف کند حکم داد که او باید به ساحل برود و بگذارد یکی از خرچنگ ها چنگش بگیرد تا قائله ختم شود . و این نه بخاطر خوردن خرچنگ که بخاطر تنها خوردن خرچنگ بود . مطمئناً اگر چند قاشق از خوراک خرچنگ را به او داده بود تبصره ای برای فرار از هر سرنوشتی در معاهده پیدا می کرد .
در آن شلوغی و همهمه ، پسرک تلاش کرد در نزدیک ترین جای ممکن به “این” بنشیند . اما بعد از اینکه خوب نزدیک شد ، فهمید از آنجا که کنارش نشسته نمی تواند خوب تماشایش کند . آخر همیشه کنار ترین جا، دور ترین منظره است . چرخاندن سر و خیره شدن به “این” سخت ترین کاری بود که در میان آن جماعت از دستش بر می آمد . برای همین دمق و گرفته سرش را پایین انداخت و سعی کرد در خیالش دست این را بگیرد و فشار دهد . این با شگفتی به پسرک نگاهی کرد و سعی کرد آرام دستش را از دست او بیرون بکشد . اما پسرک محکم دستش را گرفته بود و سعی می‌کرد لااقل در خیال آن را محکم نگه دارد .
این از اینکه پسرک دستش را در میان جمع گرفته و چنین با حرارت و محکم فشار می دهد خوشحال و عصبانی بود . این حس را از جایی همراه آورده بود و نمی دانست کجا . ولی بهترین حسی بود که در آن لحظات می شد داشت .
خوشحال بود که پسرک هنوز نمی داند در ساحل مرزی میان خیال و واقعیت نیست و حسّ اش را به او منتقل می کند و عصبانی بود که باید تاوان ندانم کاری پسرک را به نگاه های دریده آنان که فارغ از هر مهربانی و مهرورزی نگاهشان می‌کردند، پس بدهد. آخرسر هم عصبانیت به خوشحالی چربید و با اخمی به پسرک فهماند که باید زودتر از واقعیت رویای گرفتن دست های او بیرون بیاید .


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام