سرمقاله

انبان خالی از نخبگان

علیرضا صدقی

سید ابوالفضل طاهری-امشب سکته کرد. حاج اصغر حبیب زاده، تاجر نیک نام دیروز و پیرمرد مردنی این روزها، همینطور دراز به دراز افتاد، بی آنکه کسی از این حادثه بویی ببرد. در مقابل تلویزیون بود و اخبار می دید. کنترل زیر دستش بود و استکان چای در مجاورش قرار داشت. پیژامه راه راه پوشیده بود و زیر پیراهن سفید برتن داشت. طبق روال گذشته صدای تلویزیون را تا حد امکان زیاد کرده بود تا گوش سنگینش مانعی برای شنیدن اخبار نباشد. این سر و صدا همسر و دخترش را مجاب کرد برای پاره ای از مسائل مادر و دختری به داخل آشپزخانه روند و همین دلیل باعث شده بود.
برزو، داماد حاج اصغر برای پاسخ دادن به تماس همکارش به حیاط رود. حیاط تاریک بود و جز نور ساطع گشته از پنجره ی ضلع جنوبی خانه روشنایی دیگری نبود. حتی چراغ تیر برق داخل کوچه هم سوخته بود و ماه نصفه و نیمه هم پشت ابر پنهان بود. برزو دور حوض فیروزه ای رنگ حیاط قدم می زد و در همان حال با همکارش صحبت می کرد. با یک دستش تلفن همراهش را به گوش چسبانده بود و با دست دیگرش کله اش را می خاراند و هر از چند گاهی دستی به ریش پروفسوری اش می کشید. در طی این مدت چیز مشکوکی بنظر نمی آمد. با چشم پوشی از صدای گربه ی روی دیوار که چشم هایش را به چهار پنج ماهی قرمز داخل حوض دوخته بود و ایضاً صدای بلند تلویزیون حاج اصغر که داشت از خسارات وارد شده ی ناشی از سیل آفریقای جنوبی می گفت، سکوت حکم فرما بود. برزو: “مهندس جان من قبلاً هم عرض کردم خدمتت، فردا برادر خانم من میاد قراره یه جشن کوچولو بگیریم، همه ی کارهاش افتاده گردن من، یه فردا رو محبت کن از خیر اومدنم بگذر، جبران می کنم.”چند باری سرش را تکان داد و گفت: “می دونم، حق با شماست، ولی مهندس باور کن ناچارم. یه فردا رو معــاف کن من از خجالتت در میام” در همین حال که برزو برای مرخصی فردا چانه می زد، در سوی دیگر این خانه اعظم یگانه دختر حاج اصغر و نصرت خانم، مادر سالخورده اعظم خلــوت کرده بودند و راجع به بازگشت سعید از مالزی و پیرامون ازدواج او به صحبت می پرداختند. نصرت خانم که چیزی قریب به شصت بهار را در زندگی دیده بود، به صندلی تکیه داده و تسبیحی در دست می چرخاند. کمی به دخترش نگاه می کرد و کمی به تسبیح می نگریست. اما در طی این مدت تمام حواسش به صحبت های اعظم بود. صدای بلند تلویزیون به همراه صدای قل قل خورشت قیمه، اعظم را مجبور می کرد کمی بلند تر حرف بزند. اعظم: ببین مامان خانم، شازده پسر شما الان سی و دو سال سن داره، زودتر دستش رو بزار تو دست بهار برن پی زندگی خودشون، همین علی پسر مرضیه خانم بود، الان بچه اش دبستان میره تازه دوسال از سعید کوچکتر بود، حالا خان داداش ما چی؟ سه سال و اندی نامزد کرده و رفته فرنگ پی درس و مشقش” اعظم این را گفت و به سراغ قیمه رفت. نصرت خانم آهی بلند کشید و گفت: “والا چی بگم، منم از خدامه سر و سامان گرفتن بچه ام رو ببینم چقدر این باباش تو گوشش خوند که بچه بیا به زندگی ات برس کجا داری میری تو مملکت غریب، تو گوشش فرو نرفت که نرفت. پاشو کرد تو یه کفش و گفت باید برم”
اعظم در قابله را برداشت، عطر مطبوع غذا در جای جای آشپزخانه پیچید. کمی از خورشت چشید و بلافاصله گفت: “ نه مامان خانم سعید تقصیری نداره، اگه شما از روز اول گل پسرت رو لوس بار نمی آوردی اینجوری حرف بابا رو زمین نمی زد” در طی این مدت که قرار و مدار عروسی می گذاشتند، کسی از حاج اصغر خبری نداشت. هنـــگامی کـــه نصرت خانم سه هفته ی بعد را زمان مناسبی برای جشن عروسی می دانست. اعظم به سراغ حاج اصغر آمد تا نظر پدر داماد را هم جویا شود. کمی هاج و واج ماند و سپس جیغ زد. تمام کرد. مسیر پر فراز و نشیب عمرش را، بهم زد، جشن فردا شب پسرش را، به تعویق انداخت، عروسی سعید را، و اینگونه بود که حاج اصغر تمام معادلات موجود را بر هم زد.


ارسال ديدگاه
نام: ايميل: ديدگاه:

ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام